|
نگاهی به مجله ی «ماها»
هلیا پرند-
Helia.parand@gmail.com
متاسفانه مجله ماها تعطیل شد. مدتی
بود که مایل بودم نگاهی به مجله ماها داشته باشم و برخی حقایق را
بنویسم. در ابتدا نامه ای برای آنها نوشتم و آنها ابراز خرسندی
کردند و گفتند آن را چاپ خواهیم کرد اما متاسفانه این عملی نشد و
پس از انتشار آن شماره مجله، به من گفتند که به صورت کاملا
اتفاقی نامه شما پاک شده بود و ما نتوانستیم آن را چاپ کنیم، در
صورتیکه می توانستند از من بخواهند که دوباره برای آنان ارسال
کنم. پس از دلخوری های زیاد تصمیم گرفتم که باز بنویسم و این بار
انتقاداتی داشتم به همجنسگرایان و مشارکت های آنان در فعالیت های
گروهی و دلیل عمده آن کامنت های وبلاگ کمیسیون بود. برای ماها
ارسال کردم و باز قول دادند که آن را منتشر کنند اما پس از چند
مدت نامه ای که من مایلم آن را بی ادبانه نام گذارم برای من
ارسال کردند و باز چاپ نشد.
چاپ شدن و یا نشدن آنها در ماها مد
نظر من نبود و حساسیت من از این بابت نیست زیرا در برخی از
نشریات چاپ شد. مهم دلایلی بود که هیچگاه مطرح نشدند و مرا تشویق
کرد که نقدی هر چند خارج از اصول نوشتاری و ادبی بر ماها بنویسم.
پس از آن نامه ها تحقیقات بسیار
کردم و نتایج خوبی هم به دست آوردم. تصمیم داشتم این مطلب را
برای خود ماها ارسال کنم اما حال با توجه به تعطیلی ماها به
ناچار برای دیگر رسانه ها ارسال نمودم. سعی دارم که نگاهی به
مجله ماها و دست اندرکاران آن داشته باشم و در ابتدا خاطرنشان می
کنم که هدف من از نوشتن این متن نادیده گرفتن زحمات این دوستان
نیست بلکه مهم، نتیجه ای است که از آن حاصل خواهد شد.
باید به سال ها قبل بر گردیم،
آرشام پارسی می گوید: «حدود شش ماه پس از تولد رسمی سازمان
همجنسگرایان ایرانی، زمانی که وبلاگ های همجنسگرایان در پرشین
بلاگ مسدود شد، نامه ای از شخصی دریافت کردیم که او را می
شناختیم. نام او نسیم بود و من با فعالیت های او آشنایی داشتم.
در نامه بر لزوم یک حرکت مناسب برای رساندن صدای اقلیت های جنسی
ایرانی تاکید شده بود و پیشنهاد ایجاد یک مجله الکترونیکی را در
خود داشت. دعوت نامه مشارکت در این طرح، برای تعداد معدودی از
وبلاگ نویسان و همچنین سازمان ارسال شده بود. در آن زمان، سازمان
در مقایسه با امروز، بسیار جزئی بود و بخش های محدودی به تازگی
راه اندازی شده و در حال شکل گیری بودند. سازمان در همان ابتدا
بدون اینکه اشاره ای به هویت نویسنده نامه داشته باشد، از این
طرح استقبال کرد و آمادگی خود را برای مشارکت در این مجله، اعلام
نمود و پیگیری این طرح را به واحد تازه تاسیس شده «فرهنگی» سپرد،
زیرا یکی از پروژه های سازمان، راه اندازی نشریه ای برای اقلیت
های جنسی ایرانی بود. اما بنا به دلایلی که مهمترین آن ارتباط و
نامه های رسمی سازمان، به این شخص بود، این مشارکت عملی نشد و
مجله «ماها» با حضور چندین نفر شروع به کار کرد و ما تولدش را به
فال نیک گرفتیم و از تمام اعضای خود که در آن زمان حدود پانصد
نفر بودند، خواستیم که این مجله و گردانندگان آن را حمایت کنند و
ماها با استقبال خوبی نیز مواجه شد به طوریکه در نامه ای به ما
نوشتند که پانصد نفر عضو را پیش بینی کرده بودیم، اما تا به حال
نزدیک به هفتصد مشترک داریم.»
به فاصله چهار ماه از انتشار
«ماها»، نشریه چراغ که متعلق به سازمان همجنسگرایان ایرانی است،
نیز متولد شد و پس از آن رسانه های دیگر نیز پا به عرصه حضور
گذاشتند. همه یکی پس از دیگری آمدند تا صدای ساکت شده ی اقلیت
های جنسی را برآرند اما برخی اوقات این بلندگوهای اقلیت های جنسی
خود بی صدا هستند. چطور می توان پذیرفت که فردی، همگان را دعوت
به خودباوری و آشکارسازی کند، اما خود در پشت هزاران پرده مخفی
گردد!.
روشن نیست که از چه زمان، جنبش
همجنسگرایان ایرانی شکل گرفت. اما نمی توان انکار کرد که پس از
سخنرانی ساویز شفایی در دانشگاه شیراز، جنبش همجنسگرایان ایرانی
جلوه ای تازه یافت. با نگاهی به گذشته می توان دریافت که جنبش
همجنسگرایان ایرانی در طول چندین سال گذشته تجارب زیادی را با
خود به همراه دارد. بدون شک، ساویز شفایی از اعضای گروه هومان، و
فعالیت شعبه های گروه هومان در سرتاسر دنیا که افتخار انتشار
اولین نشریه مخصوص همجنسگرایان ایرانی را دارد، این امکان را به
شما داد که امروز راحت تر از قبل از گرایش جنسیتان سخن بگویید.
این گروه هومان بود که بستر ایجاد
سازمان همجنسگرایان ایرانی، مجله ماها، نشریه چراغ، رادیو رها،
ماهنامه دلکده، خبرنامه بیداری و دیگر نشریات آینده را هموار
ساخت. نشریه هومان این راه را آغاز کرد و به شما آموخت که اگر چه
حق سخن راندن نیست اما نوشتن و اطلاع رسانی کردن، تنها چاره
امروز است اما متاسفانه بعد از انحلال گروه هومان در اروپا، به
راحتی این فعالیت های گذشته به کناری رانده شد و در طرح روی جلد
اولین شماره مجله ماها نوشته شد که «ماها، اولین مجله مخصوص
همجنسگرایان ایرانی» و این خط بطلانی بود بر تمام زحمات دست
اندرکاران گروه هومان.
سوال اینجاست که چرا هومان که
اولین مجله متعلق به اقلیت های جنسی ایرانی بود و دست اندرکاران
آن عده ای از همجنسگریان مقیم خارج از ایران بودند به این راحتی
از تاریخ جنبش به کنار باید رود و مجله ماها عنوان «اولین» را به
خود بگیرد؟ شاید پاسخ به این سوال بسیار دشوار باشد، شاید هم،
نه.
نسیم که شاید باید بگوییم ابراهیم
ک.، گرداننده اصلی مجله ماها، در اولین جملات خود به عنوان سخن
سردبیر، در آذر ماه هشتاد و سه نوشت: «تا کنون هیچگاه به اندازه
امروز، درباره دستیابی ما همجنسگرایان به حقوق و آزادی اجتماعی –
مدنی خود امیدوار و خوشبین نبوده ام. کافی است کمی به دور و بر
خود نگاه کنیم، به مجلات، روزنامه ها و سایت های اینترنتی سر
بزنیم، آنوقت خواهیم دید که درخواست دموکراسی، حقوق بشر و جامعه
مدنی به عنوان عمده ترین خواست جامعه سربرآورده است و هزاران
سازمان، نهاد و گروه غیردولتی در اکثر شهرهای کشور و متن جامعه
فعالیت می کنند. برای اولین بار در تاریخ کشورمان، تعدادی (هر
چند محدود) از همجنسگرایان، نه تنها احساس و گرایش جنسی خود را
پذیرفته اند، بلکه در راه اطلاع رسانی، روشنگری و کمک به
همگرایشان خود دست به فعالیت برده اند...»
در این پاراگراف اول نیز نسیم
اشاره کرده است که برای اولین بار در تاریخ کشور، افرادی محدود
دست به فعالیت زده اند و بر ذهن خواننده این طور تداعی می شود که
ماها این «اولین» است و هومان، سازمان، وبلاگ ها و گروه های دیگر
فراموش شده اند. (نباید از یاد برد که در آن زمان گروه های
اینترنتی یاهو نیز طرفداران زیادی داشت و گروه های همجنسگرا کم
نبودند که دست به اطلاع رسانی و ایجاد شبکه زده باشند. من شخصا
با این گروه های اینترنتی ارتباطی نداشته ام اما با کمی پرس و جو
می توان به ابعاد وسیع فعالیت آن ها دست یافت.)
نسیم کیست؟ چه کسی از آن با خبر
است؟ چند نفر اسم او را در ماها دیدند و مسولیتش را می دانند.
اصلا در سال اول انتشار کسی از افراد فعال در مجله هم خبر نداشت.
سخن سردبیر بدون اسم نسیم، و با امضای «سردبیر» نوشته می شد.
خیلی از مطالب هم توسط نسیم منتشر می گشت. از شخصی شنیدم که: «در
ابتدا همه ما با توجه به سبک نگارش و مصاحبه با جک نیکلز متوجه
شدیم که این مجله متعلق به نسیم هست اما او فکر می کرد که هیچ کس
از این امر با خبر نیست.» دلایل پنهان شدن نسیم، هنوز بر من واضح
نیست و امیدوارم که فرصتی ایجاد شود که بتوانم با او گفتگو کنم.
نسیم فردی است که تقریبا چهل و پنج
سال سن دارد (با اختلاف چند سال بالا و یا پایین) سال هاست که
ساکن انگلستان است. ( شهر محل اقامت او منچستر اعلام شده است)
یکی از گردانندگان گروه هومان و حتی یکی از تاسیس کنندگان آن نیز
بود و می توان به جرات گفت که یکی از افرادی که باعث انحلال گروه
هومان شد، نیز نسیم بود. در سوئد زندگی می کرد و پس از آن که با
شخصی در انگلستان آشنا شد سوئد را ترک کرد و تا به حال با شریک
زندگی خود زندگی می کند. یکی از نویسندگان مجله سکاف، و بنا به
گزارشاتی یکی از عاملان تعطیلی سکاف نیز بود. پس از آن مجله ماها
را راه اندازی کرد و پس از بیست و یک ماه مجله ماها تعطیل شد که
بنا به سابقه نسیم در هومان و سکاف، و محوریت اصلی او در ماها،
بعید نیست که عامل تعطیلی ماها نیز، باشد. شخصی دوست داشتنی و
مهربان است و فعالیت های بسیار زیادی در امر آشنایی افکار عمومی
با مسائل اقلیت های جنسی انجام داده و سابقه ای طولانی دارد اما
متاسفانه بر این باور است که یا باید حرفی که من می زنم، مورد
قبول واقع شود و یا اینکه به اصطلاح قهر کرده و خودش را کنار می
کشد.
گروه هومان نیز پس از کناره گیری
نسیم و بحث هایی که در آن جلسه معروف به آن دامن زد، منحل شد.
اختلافات زیادی هم با ساویز داشت به دلیل اینکه ساویز مبدل به یک
چهره سرشناس شده بود، و نسیم از این امر خشنود نبود و معمولا با
نظرات ساویز مخالفت می کرد. اختلاف ساویز و نسیم، توسط یکی از
دوستان من در سوئد گزارش شده است و من اطلاعات دقیق تری در دست
ندارم. اما این اختلافات به حدی است که نسیم حتی حاضر به نوشتن
نام ساویز نبوده است. شاید قضاوت ناعادلانه ای باشد اما این حس
با نگاهی گذرا به اولین شماره مجله ماها تایید خواهد شد.
در اولین شماره مجله که مسلما کسی
از انتشار آن هنوز آگاه نشده است و پس از آن عموم مردم از وجود
این چنین نشریه ای و نحوه مکاتبه با آن اطلاع پیدا می کنند،
مسلما نامه یا شعر و مطلبی از خوانندگان نیست و این مطالب از طرف
خود دست اندرکاران نشریه نوشته می شود. در بیستمین صفحه از مجله
دو شعر چاپ شده است که متعلق به یک شاعر بی نام است. در زیر صفحه
ذکر شده است که «متاسفانه نام شاعر این شعر زیبا را نمی دانیم».
چرا نمی دانید؟ این امکان پذیر نیست که نامش را ندانند. به یکی
از این اشعار زیبا توجه کنید:
جشن عشق
جشن عشق است، ضیافت بودن
فصل رنگین کمان باورهاست
میهمانی نور و عریانی
آشکارا مهرورزیدن
بر توان های شوق بالیدن
جشن عشق است، ضیافت هستی
گاه آشتی با صداقت خویش
فصل پیدا شدن و خود یابی
وه چه پوسیده است پیله ترس
بشکن آن چهره دروغین را
بر در آن پیله نهان کاری
شور آواز ده به زمزمه ها
رنگ قوس و قزح به پیکر خود
جشن عشق است، موسم لذت
مهرورزان ز شوق پاکوبان
رقص رقصان، ترانه ها بر خوان
رو به خود آر، رو به کعبه عشق
هجرت ز وادی غمین درنگ
شاعر این اشعار رنگین کمانی کیست
که پرده دری کرده و هویت جنسی همجنسگرایانه خود را چه زیبا بر
کلمات نقاشی نموده است. کیست آن بزرگ مردی که به این راحتی نامش
فراموش شد؟ شاید خیلی ها ندانند. اما شاعر این اشعار زیبا که
نسیم نام آن را فراموش کرده کسی نیست جز ساویز شفایی.
شاید این اشعار توسط شخص سومی
ارسال شده باشد، اما نسیم که می تواند نام این شاعر را در پایین
آن بنویسد. چرا ننوشت؟ به همین خاطر حس کردم شاید آن چنان مسئله
اختلافش با ساویز ریشه دار باشد که حتی حاضر نیست نامش را بنویسد
که در صورت صحیح بودن این امر، واقعا تاسف آور است. آیا نسیم در
پی کسب شهرت بود و به ساویز حسادت می کرد؟ نباید اینچنین باشد
چون او هم سابقه درخشانی دارد و می توانست فعالیت خود را علنی
کند.
باید تفاوتی بین کسانی که زندگی
خود را در دست گرفته اند و با نام و هویت خود کار می کنند و کسی
که به بازی قایم و موشک علاقه دارد، تفاوت وجود داشته باشد و
ساویز این چنان بود. او هویت خود را فاش کرد. خانواده خود و
اطرافیانش را تحت تاثیر این عکس العمل شدید قرار داد و از همه
زندگی و موقعیت خود گذشت تا فریاد آزادی خواهی جنبش همجنسگرایان
ایرانی را به گوش جهانیان برساند و واقعا که موفق بود و امروز
بعد از گذشت سال ها این حقیقت بر ما روشن شده است که اگر او در
آن زمان این چنین نمی کرد چه بسا هنوز اقلیت های جنسی ایرانی در
خفا متولد می شدند و می مردند.
مجله ماها توسط نسیم و با مسولیت
کامل او منتشر می شد. تمامی مطالب بایستی با رای و نظر او در
نشریه جای می گرفت و به اصطلاح مدیر مسول ماها بود. اما چرا خود
را معرفی نمی کرد؟ آیا نگران از این بود که نام هومان بر اذهان
تداعی شود و نشریه ماها دیگر «اولین» نباشد. آیا ترس از آن دارد
که چنان چه بخواهد به ایران سفر کند هویت شخصی او به خطر افتد و
در فرودگاه مهرآباد دستگیر شود؟ و یا مسائل پشت پرده فاش شود و
هویت ماها به خطر افتد؟ آیا واقعا نگران مجله ماها بود یا نگران
هویت گرداننده مجله ماها که پشت این اسم مخفی بود؟ بسیار تاسف
آور هست که مدیران و گردانندگان رسانه هایی که خود دم از
آشکارسازی و خود باوری می زنند، پنهان تر از هر کس دیگر باشند.
این ایراد تنها به نسیم بر نمی گردد. دبیر کل قبلی سازمان نیز
هیچگاه حضور خود را علنی نکرد و ما تنها اسامی آنها را شنیدیم.
آرین ورجاوندی، ترانه فروهر، آرزو صالحی، سپنتا، واراند، دلارام،
نسیم، پریسا، محسن مقدم، جهانگیر شیرازی و دیگر فعالان نیز تنها
اسامی آنها منتشر یافته است. دوستانی که در داخل ایران هستند،
دلیل موجهی دارند و آن حفاظت از هویت شخصی آنان است زیرا در غیر
اینصورت حوادث وحشتناکی در انتظار آن هاست.
پس در این جا تنها روی سخن به
افراد مقیم خارج از کشور است که چرا در خفا زندگی می کنند؟ آیا
نباید جامعه اقلیت های جنسی ایرانی آن ها را مورد سوال قرار دهند
که چرا مدعیان آزادی و حق خواهی، پنهان هستند؟ متاسفانه این
سوالات هنوز بدون جواب مانده اند و تاسف آورترین پاسخ همانا
سکوتی است که پس از طرح پرسش حکمفرما می شود.
مجله ماها به صورت مستقیم و غیر
مستقیم در اذهان عمومی القا می کرد که ماها مهمترین نقش را در
جنبش همجنسگرایان ایرانی ایفا می کند و به راحتی فعالیت های
گذشته هومان با سابقه حدود بیست سال و سازمان همجنسگرایان ایرانی
که تقریبا یک سال قبل از انتشار ماها به صورت غیر رسمی شروع به
کار کرده بود را نادیده می گرفت. نسیم همواره اعلام می کرد که
مجله ماها در داخل ایران منتشر می شود و سازمان و نشریه چراغ
خارج از ایران هستند و از جملات آن چنین بر می آمد که، به راحتی
در تمام باجه های روزنامه فروشی در ایران، مجله ماها عرضه می
گردد. در آن زمان هنوز سردبیران گی و لزبین ماها، مشغول به کار
نشده بودند. و مهمتر از آن همانطور که از نام ماها برمی آید مجله
الکترونیکی همجنسگرایان ایرانی است که به صورت پی دی اف منتشر می
شود و حتی بر روی وب سایتی هم قرار نمی گیرد و تنها از طریق آدرس
ایمیل منتشر می گردد. چطور می توان برای این چنین نشریه ای
محدوده ی جغرافیایی تعیین کرد؟ چطور می توان اثبات کرد که ماها
درون ایران است و سازمان و چراغ و بیداری خارج از ایران. فضای
اینترنت را که نمی توان محدوده گذاری نمود.
تا آنجا که من اطلاع دارم سازمان
همجنسگرایان ایرانی در نروژ به ثبت رسیده بود زیرا که امکان ثبت
این چنین سازمانی در ایران غیر ممکن بوده و هست و اگر هر ادعایی
مبنی بر سازمانی رسمی داخل ایران گزارش می شد، می بایست در صحت و
سقم آن تردید کرد. خبرنامه بیداری هم که اعلام کرده بودند ما در
خارج از ایران هستیم. اما در آن زمان که ماها منتشر شد و حتی تا
ماه ها پس از آن آرشام در ایران بود و فعالیت می کرد و پس از آن
نمایندگان دیگری را در ایران داشتند و دارند. در این وسط تنها
ماهنامه دلکده، از این نشانه گیری خارج است. کمی دقت کنیم که چرا
دلکده اصلا حساسیت برانگیز نشده است؟ به نظر من اینکه واقعا
سردبیر و مدیر مسول آن در ایران است و چنانچه بازی بالا بگیرد
انگلستان کجا و تهران کجا. از طرف دیگر مجله دلکده بسیار بی سر و
صدا هست و نیروی خود را بر روی انتشار نشریه گذاشته و در ضمن
قبلا از همکاران ماها بوده، پس نباید پا بر روی دم دلکده گذاشت!
حال به قسمتی از نامه ی نسیم به
سازمان که با تلاش بسیار در اختیار من قرار گرفته است توجه کنید:
«شما در خارج هستید ولی چرا با دیگر تشکیلات همجنسگرایان خارج
کاری نکرده اید؟ مثلآ اون گروه پزشکان همجنسگرای ایرانی یا سایت
شبکه که در آلمان فعال است، یا شعبه باقی مانده از هومان در
آمریکا؟ چرا در فعالیتها و نشست های گروههای بین المللی حضوری
ندارید؟ ( ممکنه داشته اید ولی خبری از آن در سایتتان نیست)، چرا
در پالتاکها و نشست ها و فعالیتهای ایرانیان خارج کشور با اسم
سازمانتان حضور ندارید؟ چرا از گردانندگان پالتاکها فشار نمی
آورید که درباره موضوع حقوق همجنسگرایان هم جلسات بحث راه
بیندازند و...»
چرا نسیم ماها را داخل ایران تصور
می کند و دیگران را خارج. آیا این تلاش برای جذب اعتبار بیشتر
است؟ نکته جالب تر اینکه در این نامه گروه هومان لس آنجلس را
شعبه باقی مانده هومان در امریکا نامیده است اما در شماره هشتم
مصاحبه ای را با یکی از فعالان هومان ترتیب داد و به اختلاف های
زیادی در بین جنبش همجنسگرایان ایرانی دامن زد، و از آن پس یکی
از مخالفان حضور گروه هومان در جمع دیگر فعالان جنبش نیز شد و
همیشه به استناد این مصاحبه، گروه هومان لوس آنجلس را محکوم می
کرد که این افراد از گروه هومان اصلی نیستند و از نام آن سو
استفاده می کنند. آخرین بار آن در ارتباط با کمیسیون مشترک بود
که مطلبی از آن خواندم که وجود گروه هومان در کمیسیون را نمی
پذیرفت و خواهان حذف آن بود و طبق عادت اعلام کرد که اگر هومان
در این کمیسیون باشد، ماها انصراف خواهد داد، حال بگذریم از
اینکه نسیم از روز اول با حضور ماها در چنین اقداماتی مخالف بود.
چون می بایست تن به تصمیماتی می داد که خواسته جمع بود. اما چرا
نامه های خصوصی نسیم و مطالب منتشره آن ها متضاد یکدیگرند.
این یک سانسور حقیقت نیست؟ به
راستی چرا باید هومان امریکا حذف شود؟ هویت نسیم و ماها با وجود
هومان به خطر خواهد افتاد؟ اگر هومان ال ای، هومان نیست پس چرا
سازمان را مورد سوال قرار داد که با او همکاری ندارد؟ سازمان هم
شاید جایگاه هومان را برای او داشت. شاید با وجود سازمان و
فعالیت های گسترده او جایی برای ماها نمی ماند. من این طور فکر
نمی کنم چون ماها، هم طرفداران زیادی داشت. آیا دلکده و بیداری
هم در انتظار این تهاجمات باید باشند؟
آیا نباید نگران این هویت های
پنهان بود که داعیه دار آشکارسازی هستند؟ آیا نباید حداقل تصویر
خود، نه مشخصات شناسنامه ات را اشکار کنی تا به دیگران نشان دهی
که من خود در میان میدان هستم؟ تا به کی ما ایرانیان باید در
بالای گود بنشنیم و دستور دهیم که «لنگش کن».
به هر حال مجله ماها تعطیل شده است
و نباید از انصاف به دور شد که زحمات زیادی را کشیده است. من به
واسطه نشریات ماها، دلکده و چراغ، دوستان بسیار زیادی یافتم.
«دوستانی بهتر از آب روان»، که با هم در ارتباط هستیم و خوشحالم
که می توانم به درد دل هایشان گوش بسپارم.
در سالگرد انتشار ماها نیز، این
تصمیم تعطیلی را مطرح کردند، اما به قول سهراب «کعبه ام مثل
نسیم، باغ به باغ می رود شهر به شهر»، جوانب را سنجیدند و
تصمیم گرفتند صدایشان را از باغ ها و شهرها تا آنجا که می
توانند، بگذرانند. ولی متاسفانه این بار ظاهرا نسیم صبحگاهی، به
دیوار باغ رسید و پلیس راه شهر.
زحمات شما دوستان در نشریات قابل
ستایش است زیرا که با نبود امکانات و با وجود خطر دستگیری و مرگ
برای تک تک شما، چه در داخل و چه در خارج از کشور، این مجلات را
ماه به ماه منتشر می کردید و باید چیزهایی را به تصویر می کشیدید
که پنهان از دید همگان بود و شاید هنوز هم هست:
جنگ یك روزنه با خواهش نور
جنگ یك پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی با یك آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یك زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
جنگ نازی ها با ساقه ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی با سردی مُهر ...
حمله كاشی مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشكر پروانه به برنامه دفع آفات
حمله واژه به فك شاعر ...
فتح یك قرن به دست یك شعر
فتح یك باغ به دست یك سار
فتح یك كوچه به دست دو سلام
فتح یك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی ...
قتل یك جغجغه روی تشك بعد از ظهر
قتل یك قصه سر كوچه خواب
قتل یك غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یك بید به دست دولت
قتل یك شاعر افسرده به دست گل یخ «سهراب سپهری»
موفق بودن یا نبودن شما دوستان و
فعالان ماها در بیان این موضوعات، اهمیت ندارد. مهم سعی و تلاشی
است که انجام پذیرفته است. من به نوبه خودم از زحمات دست
اندرکاران ماها، تشکر و قدردانی می کنم و آرزومندم که در تمام
مراحل زندگی موفق و پیروز باشند. و آرزو می کنم که این چند صفحه
سرفصلی نو برای کمک به خودباوری و آشکار سازی اقلیت های جنسی
ایرانی باشد و تلاش کنیم که یاد بگیریم برای آن چیزهایی که باور
داریم به حقیقت تلاش کنیم حتی اگر این حقیقت گویی ها به ضرر
خودمان باشد.
انتقادهایی به خودمان / دختر لزبین
من همیشه عادت دارم وقتی می خواهم
راجع به موضوعی انتقاد کنم یا مطلب بنویسم چند تا موضوع مختلف را
در یک متن می آورم، حال نمی دانم آیا این روش درستی است یا نه؟
مطالبی که الان تصمیم دارم راجع به آنها بنویسم یک سری
انتقاداتیه که من نسبت به مجله ها و خود ما اقلیت ها دارم. البته
من خودم را مبری از این اشتباهات نمی دانم و اتفاقاً خودم هم
گاهی این اشتباهات را مرتکب شده ام. پس اولین کسی که این
انتقادات را می شنوه و توبیخ می شه خود من هستم.
من یادمه همیشه یک ایرادی که ما از
شبکه های ماهواره ای می گرفتیم و می گیریم این بود که آنها فقط
به فکر منافع خود و کسب درآمد و یا معروفیتند. هرکسی از راه آمده
و یک شبکه زده و فقط تعداد شبکه ها زیاد شده و کیفیت بسیار پایین
است. اشکال ما آدمها این است که فقط حرف می زنیم و شعار می دهیم
و خودمان گاهی وقتها به حرفهائی که می زنیم عمل نمی کنیم. به نظر
من وجود این شبکه های مختلف ماهواره ای خود یک حس آرامش و راحتی
به نظام جمهوری اسلامی می دهد، آرامش از مشاهده این همه اختلاف و
درگیری و تفرقه. همین مسئله شاید در مورد ما همجنسگراها هم وجود
داشته باشه. البته من اصلاً منظورم این نیست که گردانندگان محترم
مجلات برای کسب در آمد و منفعت این مجله ها را منتشر می کنند و
وجود این تعداد مجله خیلی زیاده و بی مصرف یا بی محتوا هستند،
نه. فعلاً که تعداد مجلات محدوده و مطالب هم از نظر من که خوبه.
منظور من این است که چرا ما باید بخواهیم تعداد مجله ها را
افزایش دهیم و پا جای پای شبکه های ماهواره ای بگذاریم؟ گاهگاهی
می شنوم که گردانندگان مجله ها از طرفی حرف از افزایش تعداد
مجلات می زنند و از طرف دیگه داد این نشریات در آمده که چرا
خوانندگان با ما همکاری نمی کنند و ما به نیروی بیشتری احتیاج
داریم.
من خودم یکبار به این فکر افتادم
که یک نشریه همجنسگرائی راه بیاندازم. به یکی از دوستانم پیشنهاد
دادم یک نشریه همجنسگرائی بزنیم و از دیگران دعوت به همکاری
کنیم، اما دوست عاقلم به من گفت که چرا به جای اینکه ما بیاییم و
از صفر شروع کنیم و از یک نشریه با کیفیت پایین شروع کنیم تا
بعدها تجربه کسب نماییم به کمک این نشریاتی که دارند هوار می
کشند به همکاری ما نیاز دارند و تجربه کار را دارند و جا افتاده
اند نرویم و علاوه بر کمک و همکاری با آنها از تجربیات آنها
استفاده نکنیم؟ اینجای کار بود که من به اشتباه خود پی بردم.
در این مرحله است که انسان باید
تکروی و خود برتر بینی یا خود شیفتگی را کنار بگذاره و به نفع
عموم و جامعه اقلیتهای جنسی بیاندیشه نه به آرزوهای شخصی خودش که
مثلا سردبیر یک نشریه همجنسگرائی باشه (البته من به این دلیل نمی
خواستم نشریه چاپ کنم و اصلاً تصمیم نداشتم سردبیر بشوم، دلایلم
چیز دیگری بود که تصمیم دارم آن دلایل را با ارائه پیشنهادات به
مجله ها و همکاری در آن زمینه ها دنبال نمایم). حرف اصلی من این
است که ما همگی ما باید با هر عقیده و سلیقه یا آرزوئی که داریم
به عقاید و سلیقه های دیگران احترام بگذاریم و در این شرایط سخت
فقط به متحد بودن با هم و یکی شدن بیاندیشیم نه تجزیه شدن در
فرمهای مختلف فعالیت. من از تمام نویسندگان و گردانندگان مجله ها
و سایتهای همجنسگرایی، نویسندگان وبلاگها و افراد فعال دیگه می
خواهم کمی به کارهائی که انجام داده اند فکر کنند. سعی کنند به
خاطر آورند آیا این اتفاق برای آنها افتاده که یک حس غرور و خود
رائی باعث شده باشه نظر همکاران خود را نادیده بگیرند؟ (البته من
ادعا ندارم که آیا این خودرائی ها وجود داره یا نداره، اما
پیشگیری بهتر از درمان است). آیا اتفاق افتاده که تعصبات و
پافشاری های بی جا بر روی عقایدشان باعث شده باشه مطلبی را چاپ
نکنند یا عقیده خود را در مقابل جمع به کرسی بنشانند؟ چند بار
فعالیت های سایتها و یا وبلاگهای قدیمی را که بسته شده اند کم
ارزش تلقی کرده و نادیده گرفته اند و فراموش کرده اند که اگر یک
زمانی آن سایتها یا وبلاگهای اولیه هرچند با کیفیتی پایین نبودند
الان ما این مجله های خوب را در پیش رو نداشتیم؟ گاهی ما ممکنه
عیناً همین رفتار شبکه های ماهواره ای را تکرار کنیم و به جای
دوست و متحد بودن با هم تنها به سرزنش و خوار شمردن یکدیگر
بپردازیم. شاید اگر همین وبلاگهای کم ارزش جسارت نیافته بودند و
خود را در معرض دید قرار نداده بودند، مجله های وزین امروزی وجود
نداشتند. مشاهده همین وبلاگهای به اصطلاح کم ارزش و سطحی باعث
شده عده ای به فکر ایجاد مجلات وزین بیافتند.
مطمئن هستم که گردانندگان همین
مجله ها چند وقت دیگه وقتی نگاهی به شماره های اولیه مجلات خود
بیاندازند آنرا سطح پایین می بینند. اما همین اشتباهات و یا
مطالب ساده امروزی ماست که راه را برای آینده ای روشنتر و
پیشرفته تر باز می کند. همه این خود بینی ها و خود رائی ها نشانه
های مخفی خصوصیات یک فرد دیکتاتورند که در نهاد هر یک از ما وجود
دارد. این دیکتاتوری ها بخصوص برای جامعه ما همجنسگرایان که در
اقلیت به سر می بریم خیلی خطرناکه. ما اقلیت های جنسی به چند چیز
شدیداً نیازمندیم، دموکراسی و احترام به عقاید و سلیقه های
مختلف، اتحاد با هم و چشم پوشی از برخی از معایب هم و ارزش
گذاشتن به فعالیتهای هم گرایش هایمان و تشویق آنها. مرحله بعدی
ایمان و اعتقاد به آنچه می گوییم و عمل کردن به آن است.
مورد بعدی علنی شدن ماست. من خود
به عنوان یک فرد ایرانی می دانم که علنی شدن برای یک ایرانی چه
دردسرهایی که به دنبال نخواهد داشت. من خودم شدیداً علاقه مندم
که به همه بگویم لزبینم. اما این دقیقاً برای من به معنی یک جور
خودکشیه و من به خاطر خیلی مسائل که اصلا حفظ آبرو جزو آنها نیست
مجبورم سکوت کنم. برای من مهم نیست که خیلی ها راجع به من چطور
فکر خواهند کرد اما با علنی شدن خودم را در زندانی مشابه زندان
اوین از طرف خانواده و جامعه خواهم انداخت. در حالیکه من می
خواهم تلاش کنم برای رسیدن به آزادی همجنسگراها. اما افراد خارج
از ایران شما چرا خود را علنی نمی کنید؟ شما چرا در زیر نقاب
لقبها و اسم کوچکتان خود را به مردم نشان می دهید؟ چرا ما از همه
می خواهیم رشته فعالیت را در دست بگیرند اما خودمان هیچ اقدامی
نمی کنیم؟ به همه می گوئیم بپا خیزید و خود نشسته ایم؟ هر شعاری
که می دهیم بهتر است اول خود به آن عمل کنیم. معلومه وقتی
خوانندگان مجلات ما می خوانند بپا خیزید، علنی شوید و بعد می
بینند نویسنده خود را مثلاً ش.ش معرفی کرده (اگر احیاناً این دو
حرف با اول اسم و فامیل شخص محترمی یکی شده من پیشاپیش معذرت می
خواهم، به علت علاقه به حرف ش این حرف را برای مثال آورده ام) و
خود نشسته و می گوید من دارم شما را راهنمائی می کنم ، من
راهنمای شما هستم!!! چنین خواننده ای از حرف و سخن الگو نمی
گیره بلکه درس خود را از اعمال ما به اصطلاح راهنماها می آموزد.
یا گاهی حتی ما خودمان فعالیت می کنیم اما معتقد به وجود یک
راهنما یا رهبر برای پیشبرد اهدافمان هستیم. پس چه فرقی بین ما و
رهبران جمهوری اسلامی وجود دارد که خود می نشینند و ملت را راهی
خط مقدم جبهه ها می کنند؟ اصلا اقلیتها به رهبری احتیاج ندارند.
ملت ایران هم به رهبر احیاج ندارد. وجود هر رهبری نشانه ای از یک
حکومت دیکتاتوریست.
همین که ما به این مسئله فکر کنیم
که بالاخره یکی باید در رأس قرار داشته باشه و مردم را هدایت کنه
یعنی اینکه خود را در حدی نمی بینیم که قادر باشیم برای خود
تصمیم بگیریم و به نیروی عقل و فکر خود اعتماد نداریم. اگر هم
قرار است برنامه ای ریخته شود و یک تصمیم واحد گرفته شود از نظر
من بهتر است که نظر یک گروه در این تصمیم و رای نهایی و واحد
دخالت داشته باشد. خودتان اگر قدری فکر کنید متوجه خواهید شد که
یک رهبر فقط یک انسانه که ممکنه یک یا چند نظر و ایده درست داشته
باشه و این یکنفر نمی دونه که آیا بقیه با راهی که او برای هدایت
یک ملت در نظر گرفته موافقند یا نه؟! اما یک گروه که اعضای آن
متعلق به هر گروه جنسی، قومی- نژادی، مذهبی و یا لامذهبی باشند
مورد اعتماد ملت خواهند بود و در تصمیم نهائی گرفته شده دیدگاه
های مختلف را مد نظر خواهند داشت.
یک انتقاد دیگری هم که من به بعضی
از مجله ها دارم این است که این مجله ها عنوان کرده اند که ما
خسته شده ایم و دیگر توان مبارزه نداریم (که البته با توجه به
آشنائی ای که از این چند مجله و نحوه کار آنها در طول انتشار و
بعد از انتشار آنها دارم می دانم که منظور اصلی آنها چیز دیگری
بوده و منظور خود را اشتباهاً عنوان کرده اند. چون گردانندگاه
این مجله ها فعالیتهای خود را ادامه داده اند و دست از فعالیت
نکشیده اند، پس جمله صحیح این بوده که ما دیگر قادر نیستیم راه
خود را با چاپ این مجله ادامه دهیم و در آینده به شیوه دیگری به
مبارزه خود ادامه خواهیم داد)، پس در حقیقت این شیوه مبارزه
آنهاست که تغییر کرده نه اینکه کلاً آنها فعالیت خود را قطع کرده
باشند. مگر می شود یک مبارز بگوید من خسته شده ام و بعد میدان را
به دیگری بدهد؟!!! این چه مبارزه ایست که مبارز آن به هدف نرسیده
کار را رها می کند و وظیفه خود را به دیگری موکول می کند؟ چنین
چیزی اصلا عادی نیست. ما در طول تاریخ چنین چیزی نشنیده بودیم که
یک مبارز وسط راه میدان را ترک کند و بگوید خسته شده ام. این مثل
به این می ماند که مثلاً مصدق وسط کار می گفت من دیگه خسته شده
ام، دیگه توان ندارم، من استراحت می کنم، دوستان عزیز شما راه را
ادامه دهید و به جای من برای ملی شدن صنعت نفت تلاش کنید!!! معنی
این جمله ای که من در یکی دو تا از مجله ها خوانده ام همین است
اما می دانم که خوشبختانه این جملات نوشته شده شاید فقط دلیلی
بوده که نویسندگان آورده اند وگرنه هیچکدام راه مبارزه را قطع
نکرده اند و فقط شیوه مبارزه خود را تغییر داده اند و یا مسئولیت
های دیگری در جاهای دیگری بر عهده گرفته اند.
یک کار دیگری هم که همجنسگراها انجام داده و به
نظر من واقعاً ظلم بزرگیست که گاهاً در حق هم روا می دارند، این
است که خود را از دید هم مخفی نگاه می دارند و یا به هم خیانت می
کنند. لا اقل ما که در اقلیت هستیم این ظلم ها را بهتر است در حق
هم نکنیم و با هم صادق باشیم.
در اینجا می خواهم را جع به تجربه خود برای شما بنویسم. من وقتی
به سراغ تنها خانم لزبینی که در شهر خود می شناسم رفتم تا لااقل
یک دوستی ساده هم که شده با هم داشته باشیم و یا حداقل همدیگر را
بشناسیم این شخص کلاً لزبین بودن و هویت خود را انکار کرد در
حالیکه من خود صادقانه با او در مورد خودم صحبت کردم و طبق آنچه
که در مورد این خانم شنیده بودم او خود هویت خود را سال ها قبل
پذیرفته بوده. این خانم زیرکانه به بهانه کسب اطلاعات در مورد
همجنسگرائی از من در مورد تمایلات فاعل یا مفعول بودن و بعضی از
دیدگاه هایم از من سؤالاتی کرد که سلیقه من دستش بیاید و گاهاً
در خلال حرف هایش خود را لو می داد که من متوجه شدم که اگر لزبین
نیست اما بایسکشوال را حتماً هست و آنچه در مورد گذشته او شنیده
ام درست بوده. من واقعاً متأسفم که وقتی در این شهر بزرگ من فقط
اسم یک نفر را که اتفاقاً زن تحصیلکرده و مستقلی هم هست به عنوان
یک لزبین می شنوم و با چه دردسری او را پیدا می کنم و چقدر ریسک
می کنم تا با او هم کلام شوم، در نهایت باید با انکار همین یک
نفری که در این شهر بزرگ می شناختم مواجه شوم. اگر ما در محدودیت
به سر می بریم و آزادی نداریم حقمونه، از ماست که بر ماست.
|