|
یک سئوال از دوست
هم قبیله
تقدیم به آنکه
خودش می داند
کیست، بدان امید
که بپسندد
وقتی مرا با خویش تنها می گذاری
دنیایی از غم در دلم جا می گذاری
ای
نحوی طوفان ندیده
ای
دل من
آهسته اینک پا
به دریا می گذاری
در خاک من گرد دو عالم موج
دارد
هر جا تویی بر چشم من پا می گذاری
امروز
یا فردا بگو
تا کی دلم را
در حسرت امروز و فردا می گذاری
آه
ای پسر من با تو
تو با من
چه زیبا
من را به خود
خود را به من وا می گذاری
شیدای چشمان تو آیا می پسندی
مشتاق
آغوش تو آیا
می گذاری
یک
شب میان بازوان آهنینت
آیا مرا تنهای تنها می گذاری
ژان پل
دائو (Jean-Paul
Daoust)
در 1946، در ولی فیلد، کبک به دنیا آمد. فارغ التحصیل رشته ی
ادبیات از دانشگاه مونتریال است و در کالج ادوارد مونتپتیت این
شهر ادبیات فرانسه تدریس می کند. و بیش از بیست مجموعه ی شعر، و
یک رمان از او به چاپ رسیده است. قطعه ی بلند خاکستر آبی، جایزه
ی گاورنر 1990 را از آن خود کرد. دائو دایرکتور نشریه ی نقد شعر
"استوایر" است. او که در مونتریال کانادا زندگی می کند از
معتبرترین صداهای ادبیات همجنسگرایی است. شعرهای او، که به زبان
فرانسه سروده می شوند، با ارزش بسیار بالای هنری، تسلط بر زبان و
تکنیک های ادبی، با جسارت و تیزبینی خیره کننده، تابوی ناشکسته
در ادبیات هومواروتیسم به جا نگذاشته اند. در آینده بیشتر به
معرفی کارهای او خواهیم پرداخت.
مثل صدای بیلی هالیدی
از آسمان آبی خال خال
باران
می بارد روی تن پهنت
مثل صدای بیلی هالیدی
قطره
قطره های خنده
ولی می بارد
مثل صدای بیل هالیدی
توی گیلاسم
کلاسیک
نارسیستیک
حوصله سر بر تا حد مرگ
می بارد
باران
دندان های یخ زده ام به قاچ لیمو دندان می زند
به جای نرمه ی گوش تو که آن همه
آن همه آوازهای دیوانه ی عاشقانه سر دادم در آن
باران
می بارد
مثل صدای بیلی هالیدی
می بینم خودم را
خم شده ام روی تو
لب هایم آرام پیش می روند
از روی دسته ی درهم پیچ ماهیچه ها که روی شانه
هایت در هم می روند
تا رگ رگ انگشتهای همریشه ات
چشم هایت، شاد، می روند که بسته شوند
مثل مشتی که گره شود
بعد از پیروزی
باران می بارد و من
هنوز
گوش می کنم
به صدای بیلی هالیدی
که غمگین
می خواند مثل باران
--------
عاشقانه
نگاهم کن
لبخند بزن
ببوس منو
بغلم کن
دلمو به لرزه در آر
حالمو بگیر
اذیتم کن
ولم کن
دستم بنداز
قلقلکم بده
مال خودت کن منو
دندونم بگیر
بو بکش منو
لیسم بزن
بخور منو
گازم بگیر
قورتم بده
خونم رو بریز
خراشم بده
بندازم زمین
بشکن منو
بکش منو
از این رو به اون رو کن
نازم کن
جلقم بزن
مک بزن منو
بکن منو
تابم بده
من که اومدم تو هم بیا
بعد
گور تو گم کن
پسر بوشهری
رضا
کو این دستمال؟
ایناهاش آخ چه خسته م. کمرم. مال راه رفتن های
امروزه. یک دوچرخه ای چیزی جور کنم مجبور نشم این همه راه برم.
...
( تی شرت مشکی، شلوار جین، قد حدود 175 سانتی
متر، لاغر، دست ها و موها مشکی، چشم و ابرو سیاه، نشسته روی
سکوی کناری ما )
-
علی
این یارو رو ببین
-
چه جیگری، یه تیکه ماه اونجا افتاده
-
آره
-
رضا بریم تو کارش؟
-
برم وسط خیابون بگم آقا بفرما تو بغل من؟
-
چه عیب داره از تو ی جنده که بر میاد
-
وا، من کجام شبیه جنده هاست؟ آخه آدم با روزی یک
بار سکس جنده می شه؟ حرف دهنت رو هم بفهم. مراقب به کار بردن
کلمات باش. جنده مقام داره، منزلت داره، الکی که به کسی نمی گن
جنده. کلی زحمت کشیدم و کونم پاره شده تا امروز، هنوز به خودم
میگم کارآموزم تو واحد جنده گی
-
هاهاهاها خفه شو
-
اما واقعاً خوبه ها. نه؟
-
بدبخت، حیفه، این همه راه اومدیم بوشهر، الکی
الکی برگردیم؟
-
تو گفتی بوشهر کیس ریخته رو زمین. لب تر کنی میان
تو بغلت، من که نگفتم
-
خوبه حالا تو هم، من که سری قبل اومدم خیلی خوب
بود
-
حالا که به ما رسید، طاق آسمون تپید. شانس داشتیم
اسممون رو می گذاشتن شانس رضا
-
نه که تو خیلی هم بد شانسی؟
-
خفه. وای چقدر دریا طوفانیه. هوا هم خیلی عالیه.
می چسبه تو این هوا بری صفا و سوتی
-
وای بدبخت از بس نگاه به پسره کردی داره میاد
اینجا. اگر چیزی گفت چی؟ اگر خواست دعوا راه بندازه؟
-
غلط می کنه زنگ می زنیم به پلیس
-
هاها، پلیس هم زودی اومد کمکت کرد. تا بیاد، آش و
لاش شدی. وای رضا تو شهر غریب خط نندازن رو صورتمون!
-
بسه حالا، چیزی گفت می گیم اشتباه گرفتی آقا.
فوقش می گیم شبیه یکی از دوستانمون هستین، یاد اون افتادیم.
-
رضا، بدبخت اومد
-
تو خفه شو، من حرف می زنم
(پسر آهسته آهسته می آمد به طرف ما و در همین
حین دور و بر خودش را نگاه می کرد. گویی مراقب اوضاع و احوال
است)
-
آقایون خوش تیپ، ببخشید، کبریت دارید؟
-
کبریت؟
-
آره
-
برای چی؟
-
خوب، برای سیگار، اشکالی داره؟
-
نه، ما سیگاری نیستیم
-
جدی، آخ که چه حیف شد. اسمت چیه؟
-
فرمایش؟
-
بابا بداخلاق اسمت رو می خوام بدونم
-
فرض کن اکبر
-
اکبرآقا با این حاضر جوابیت که آتیش زدی به من
-
هه بفرمایید آقای محترم، امری دارین؟
-
می خوام سیگارم رو روشن کنم. آتیش می خوام. شما
هم که ندارین
-
دارم اما شاید نتونی ازش استفاده کنی
-
داری؟
-
آره. بیا
-
کو؟
-
سیگارت رو با آتیش لبام روشن کن
-
- ای ول بابا. آتیشش هم شعله وره که، بپا نسوزی
-
خوب پس چی؟ خوشمزه!
-
بذار برم برای این سیگارم یک کبریت پیدا کنم بعد
بیام،راجع به آتیش کار دارم با شما
( بدن ما به لرزه افتاده بود، مراقب بودیم که
کاملا عادی رفتار کنیم. پسر رفت کبریت پیدا کند)
-
خاک بر سرت رضا
-
هاهاهاها دیدی چی گفتم؟
-
دیدی گفتم جنده ای. حالا اگر رفت به دوستاش گفت،
اومدن ریختن زدنمون چی؟
-
وایییییییییی چقدر تو می ترسی! نمی زنن بابا، اون
با من، خودم همه اونها رو راضی می کنم که شما رو نزنند
-
وای ولی خوشم اومد، حال کردم. خاک بر سر نترست
-
علی جاااااان، یارو اومد
(پسر جوان بر روی صندلی کنار ما تکیه داد و هر
از چند ثانیه پکی کوتاه به سیگارش می زد و به طرف صورت ما بیرون
می داد)
-
خوب نگفتی اسمت چیه اکبر آقا؟
-
اسمم رضاست اما همه به من می گن رضا جوووون
-
ای ول، رضا جوون. اون دوستت اسمش چیه، چرا حرف
نمی زنه؟
-
زبونش رو موش خورده. بعضی وقت ها به لکنت می
افته، آخه قلق داره تا زبونش باز شه
-
اسم شما چیه؟ لابد اصغر؟
-
(علی) نه اسمم علی جووونه
-
جون، علی جون، رضا جون، چقدر جون، جون میده واسه
جون دادن
-
خوشمزگی بسه دیگه. علی جون بریم ما داره دیرمون
میشه
-
کجا با این عجله؟
-
(علی) با یک آقا پسر قرار داریم باید بریم
-
پس ما چی؟ با ما هم قرار داشتین بد نمی شد
-
ببین ما وقت نداریم که با هر کس تو خیابون رسید
بریم بخوابیم. اما حالا چون به نظر پسر خوبی میای، یک بار ارفاق
می کنم به تو. اما فقط یک لاس خشکه
-
نمی شه حالا خشک نباشه، خیسش کنیم؟ خیس بشه راحت
تره آخه
-
شیطون شدی؟ زبون درآوردی؟ نه لازم نیست خیسش
کنید. چون به اون جاها نمی رسه جووونم
-
حالا اگر رسید؟
-
(علی) خوب، خود رضا جون بلده چطور خیسش کنه آخه،
شما نمی خواد زحمت بکشید
-
وای من عاشق خیس شدنم
-
خوب می خوای بریم اون جا تا بارون بیاد و خیس شی.
حیفه یک آقا پسر سکسی همینطور ول معطل بگرده خوب
-
من که از خدا می خوام
-
(علی) چرا از خدا می خوای. رضا که اینجاست از اون
بخواه!
-
باشه از رضا هم می خوام. آقا رضا خیسم می کنی؟
-
واه واه با شلوار جین که کلی باید بارندگی بشه تا
خیس شی
-
شلوار که قابل شما رو نداره. بیا دنبالم
-
کجا؟
-
(علی) ما تو خونه کسی نمی ریم آقا، گفته باشم
-
خونه نیست اینجا که من می گم. دنبالم بیا
آه، آه
اه لعنتی به آخرش نرسیدم. هر وقت یادم میاد و به
این نقطش می رسم آبم میاد دیگه. وای دستمال رو کجا گذاشتم؟ وای
چه خیس شدم. چه زیاد اومد این دفعه. وای یادم نمی ره چه شبی بود.
هر چی به یادش با خودم ور برم خسته نمی شم. هه، تور کردن یک پسر
بوشهری...
اوووم،
چه شبی بود. وای پسر تو چطور این کار رو کردی؟ وای خاک بر سرم.
اگر اون مرتیکه که ما رو دید می رفت خبر می داد چی؟ بدشانسی رو
ببین دو بار سرم رو بالا و پایین نکردم که شمر بن ذلجوشن سر رسید
و دید. بدبخت آقا شمره از بس هول شد روش رو کرد اون ور رفت و من
هم پا گذاشتم به فرار.
وای خدا مرگم بده بازم که این بلند شد. بدبخت
بخواب خبری نیست. فقط یک فکرش مونده و خاطره ی دعوای آخر شب با
علی. چقدر بعضی ها بی جنبه اند. رفت همه جا پر کرد که رضا تا ته
داد. بیچاره من، آش نخورده و دهن سوخته. من هم خوب حقش رو کف
دستش گذاشتم. حالا اینقدر سلام کنه و منت بکشه تا جزو آدم حسابش
کنم و جواب سلامش رو بدم.
ول کن بابا بذار یک بار دیگه برم تو کار پسر
بوشهریه. وای چه باحال بود. کو دستمال کاغذی ..
اطمیـنان
سعید پارسا - تهران
alonefall@yahoo.com
هرگاه آلبوم عکس های قدیمی را تماشا می کنم
نگاهـم روی یکی از عکس ها بیشتر ثابت می ماند. عکسی که هــمراه
کارکنان محل کارِ سابقم در
شب سال تحـویل انداختیم.
چه عکس به یاد ماندنی ای ! همه به دوربین نگاه می
کنند و من به عقب و آقای اطمینان در آستانه ی در . . .
***
اولین بار
بود
که می دیدمش . . .
وارد شد و در حالی که خنده بر لب داشت یکراست به
طرف میــز پذیرش آمد. سلامی کرد که بر اعماق وجودم لنگر انداخت.
دستم را که فشرد چیــزی در اعماق وجودم به رقص درآمد.
آمدنم را به شرکت خیرمقدم گفت . . .
موهای کم پشتــش با رگه های نقره ای هر از گاه
حکـــایاتی داشت از گذر زمـــان. عسلی چشم هایش را هاله ای کمرنگ
از غم فرا گرفته بود. لب هایی که در قاب نقره کار صورتی تر به
نظر می رسید، و لبخندی که هرگز از یاد دلم نخواهد رفت...
دو هفـته ای می شد وارد شرکت شده بودم که آقـــای
اطمینان بعد از یکماه از ماموریت برگشت.
در این دوهفته بچه ها گاهی جایش را خالی می
کردند. از لبخنــد همیشگی اش، از شیرینی کلامش و گاه گاهی نیز از
شعرهایش صحبت می کردند. تمام اطلاعاتم در همین ها خلاصه
بود...کنجکاوی هم نکردم...مهم هم نبود. فقط دلم می خواست شعرهایش
را بشنوم...همین.
بعد از آشنائیِ اجمالی به اتاقش رفت... خانم
میرزاد گفت: اینهم حضرت اطمینان...پاشو که تو شرکت میذاره آرامش
و گرمی از در و دیوار فوران می کنه.
با خودم گفتم: چقدر اغـراق آمیز !!! اما خوب که
فکر کردم متوجه شدم که خانم میرزاد فقط کمی اغراق کرده بود.
بیشتر که فکر کردم به نظرم رسید که نه اصلاً اغراق نکرده بود و
اشتباه از من بوده. صدای آقای اطمینان ـ خوشبختانه ـ نگذاشت به
نتایج مهم تری دست پیدا کنم.
صدای
تو از اتاق كناری همچنان می آید...با هر خنده ات زخمی شیرین بر
كالبد قلبم بوسه می زند...
تمام حواسم را جمع می كنم كه...
تو بازهم می خندی و تمامی حواسم را به آنسوها می
بری.. آنسوها كه همه چیز در تو خلاصه می شود...
مرا با نام كوچكم می خوانی و همه چیز در صدای تو
خلاصه می شود...
بند بند قلبم ذوق می كند... ذوق ذوق می كند...
کم کم بیشتر با هم آشنا می شدیم. چندتایی از
شعرهاش و برام نوشت. لذت بردم. کم و بیش از بچه ها شنیده بود که
منهم
گاهی وقتا
چیــزهایی می نویسم. از نوشه هــایم خوشش می آمد.
در جلسات شب شعر شرکت می کرد، از من خواست که
اگرفرصت کردم همراهیش کنم.
علیرغم تفاوت سنی ای که داشتیم خیلی زود تبدیل به
دو دوست صمیـمی شده بودیم. یک روز که از جلسه ی شعر بر می گشتیم،
در مورد یکی از شعرها بحث می کردیم که به نظر من فوق العاده
بود... اما او اعتقاد داشت که فضای فکری شاعر جالب نبوده.
شاعر از رویاهایی صحبت می کرد که هرگز ـ برای او
ـ به واقعیت نمی پیوست.
اطمینان در ادامه ی صحبت هایش گفت:
-
به نظر من آدم باید در جهت رسیدن به اهدافش قدم برداره و گرنه
آدم ضعیفیه. حالا اون هدف ممکنه از نظر همه با ارزش نباشه اما
وقتی یک نفر روش اسم هدف می ذاره دیگه
باید پاش جون هم بده...
-
نه همیشه،
همه چی به این سادگی ها نیست...روزگار به یه عده اجازه نمی ده که
مطابق آمال و آرزوهاشون قدم بردارن...چون شاید این تطابق قدم با
آرزو پیامدهای بدی واسه شون داشته باشه و حتی به نوعی جامعه هم
همچین اجازه ای به شون نده...
-
به هر حال حرکت نکردن در مسیر هدف نشونه ی ضعف آدمه.
-
ببین آقای اطمینان مثلا خود من...شاید به خاطر محدودیات جامعه و
روزگارم نتونم به اهدافم برسم...
-
نمی پذیرم...مگه هدف تو چیه؟
-
نمیشه گفت...
-
تو حتی نمی تونی بگی هدفت چیه! بعد انتظار داری به ش
برسی...اصرار نمی کنم اگه نمی خوای نگو اما دیگه پیش من شکایتی
از جامعه و روزگار و ار این حرفا نکن.
بعد از کمی مِن مِن گفتم:
-
می دونم خریته اما می خوام به تون بگم.
-
اگه فکر می کنی بعدا ناراحتت می کنه...ترجیح می دم نشنوم.
نمی دانستم چه طور باید شروع کنم.
-
ببین آقای اطمینان، دوست دارم نظرتو درباره شمس و مولوی بدونم.
-
خوب... مولوی خیلی شاعر خوبیه و شمس هم که تا نهایت کمال، عارف.
-
نه نه...نظرت درباره ی عشق مولوی به شمس چیه...؟
-
عشق مقدسه! به هرکی و هرچی می خواد باشه...حتی به جونورا...
-
بازهم نتونستم منظورمو برسونم. ببین آقای اطمینان مولوی قبل از
شمس سه بار عاشق سه تا مرد میشه...مردی که سه بار عاشق سه تا مرد
بشه قطعا یه فرقی با تو می کن ...
-
چی می خوای بگی...!!! ؟؟؟
-
من گی ام
.................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمی دونم چقدر شد اما برای من بیش از یکسال می
نمود مدتی که اطمینان در سکوت محض چشم در چشمان من داشت.
بعد تا مدتی راه رفتیم و هیچ کدام میلی به حرف
زدن نداشتیم. انگار آقای اطمینان تمام نظریاتش را درباب آرزو و
نیل به هدف و شجاعت و...از خاطر برده بود.
موقع خداحافظی دستش را زودتر از همیشه از دستم
درآورد که متأسفانه متوجه شدم.
-
نمی خوام از این ماجرا کسی خبردار بشه...
بعد در حالیکه سعی می کردم خیلی رسمی صحبت کنم،
ادامه دادم:
-
لطف
کنید به هیچ کس نگید.
-
خیالت تخت باشه به هیچ کس نمی گم، تو به اندازه ی کافی مشکل داری
نمی خوام قرص بودن یا نبودن دهن من هم یکی به درگیریات اضافه
کنه...اگه ببینم دارم کمکت می کنم تا آخرش باهات هستم...اما اگه
ببینم دارم به طرفت جذب می شم ازت فاصله می گیرم. در ضمن، اگه من
تا چهل سالگی ازدواج نکردم دلیل همجنسباز بودنم نیست.
-
ممنون آقای اطمینان اما من احتیاجی به کمک ندارم... شما فقط لطف
کن همه چی و فراموش کن، کلی کمک کردی. در ضمن قبل از خداحافظی
بهتره اینو هم بدونید که من
همین الان فهمیدم که شما مجرد هستید، و
گفتن این حرفا فقط دلیلش این بود که حس کردم انقدر به هم نزدیک
شدیم که بتونید منو درک کنید...هیچ کدوم از حرفای من دعوت به سکس
نبود، متأسفم که این شکلی برداشت شد. خداحافظتون.
***
تا خانه دوساعتی پیاده روی کردم...
هیچ وقت میدان هفتِ تیر را اینقدر کریه ندیده
بودم. کثیفی خیابان ها و چهره ی معصوم کودکان پیراهن پاره ی
خیابانی که به اصرار قصد فروش فال حافظ به ماشین های پشت چراغ را
داشتند حالت تهوعم را دوچندان می کرد و بغض عمیقم را بارور "نه"
نگفتم.
سیگاری آتش زدم و کنار پنجره نشستم.
از پنجره به بیرون خیره نگاه می کنم، تا چشم کار
می کند...تنهایم.
آسمان یکسره به هم وصل شده، بی درزی
نمایان...مانند رد پای تو بر پس کوچه های قلبم که نمایان نیست.
تا چشم کار می کند پشت بام و باز هم پشت بام و
باز هم...تنهایم.
خورشیدی که در آسمان وجود ندارد به من لبخند می
زند و سیاهی های فراوان باخشم نگاهم می کنند.
چشم تو یادم می آید، چشمم خیس می شود.
آسمان شبیه اعتراف پلک های تو...به اقرار به
اینکه بی تو می مانم...
دوستت دارم...اما چه سود؟ که تو نه داری و نه می
توانی داشته باشی و نه خواهی داشت ونه اصلاً این عشقم تقدس
دارد... برای تو ...که معنای نگاهم را ابتذال می دانی.
باشد...حرفی نیست.
روز بعد شرکت تعطیل بود و من ـ بسیارـ نگران بودم
از اولین برخورد با آقای اطمینان.
سال ها به طول انجامید تا این روز تعطیل بالاخره
به اتمام رسید.
از نیمه های شب حتی برای لحظه ای خواب با چشمانم
آشتی نکرد... صبح با سردردی شدید راهی شدم. پای تاول دار
ناهمواری
های زمین را عمیق تر درک می کند. تازه می فهمیدم
که مسیر خانه تا شرکت چقدر طولانیست...تازه می فهمیدم ایستادن در
صف
های طولانی اتوبوس
های همیشه پر به طرز رقت آوری غمبار است. تازه می
فهمیدم که من هم مثل بسیاری از آدم
ها هنگام راه رفتن با خودم صحبت می کنم...
در شرکت همه چیز سر جای خودش بود، انگار اتفاقی
نیفتاده باشد.
فقط من بودم که حوصله ی هیچ کاری را نداشتم.
به محض ورود نگاهی به اتاق آقای اطمینان انداختم.
در بسته بود.
-
خدا رو شکر هنوز نرسیده.
هرکس که دیرتر می رسید مجبور بود
نوع
برخورد را خودش انتخاب کند. اندکی از دلشوره ام فروکش کرده بود.
پرینترم چند روزی بود که درست کار نمی کرد و آقای
مهربانی
–
مسئول قسمت
–
از آقای اطمینان که مسئولیت قسمت فنی با اوست خواسته بود تا
نگاهی به آن بیندازد.
گفتم تا نیامده پرینتر را روی میزش بگذارم تا سنگینی حضورش به
خستگی هایم
نیفزاید.
پرینتر را بلند کرده و به طرف اتاق رفتم. مجبور
بودم با شانه ام در را محکم هل بدهم، چون لولا، ارتجاعی بود و به
سرعت بر می گشت و اجازه ی ورود نمی داد. احساس کردم در مقداری
سخت تر از همیشه کنار می رود...بالاخره داخل شدم.
-
س... س... س... سلام، فکر نمی کردم این پشت باشین.
-
سلام. همچین در و کوبوندی به من که یه دو سه متری پرت شدم...من
که گفتم به کسی نمی گم.
-
ببخشید.
گفتم و بیرون آمدم.
بعد از آن - برخورد
–
جز سلام و خداحافظ حرفی برای هم نداشتیم. کم کم حس کنجکاوی
همکارهای دیگر که در همین مدت کوتاه به صمیمیت ما عادت کرده
بودند تحریک شده بود
و کم و بیش سئوالاتی هم می کردند.
***
آقای اطمینان دیگر هرگز به شب شعر نیامد . منهم
برای خلاصی از سنگینی جوی که ایجاد شده بود در خواست انتقالی
دادم.
***
آخرین بار بود که می دیدمش...
شرکت به مناسبت سال نو جشنی ترتیب داده بود که
همه باید در آن شرکت می کردیم. هم نگران بودم از باز دیدن او و
هم خوشحال از همان. وقتی رسیدم سالن تقریباً شلوغ بود. احوالپرسی
با آشناهایی که چند ماهی ندیده بودمشان وقت زیادی می گرفت. آقای
اطمینان هنوز نیامده بود. با خودم گفتم:
احتمالا بازهم پشت یکی از درها مخفی شده !!!)
و با یاد آوری آن
–
برخورد
–
خنده ای بی رمق بر لبم جان گرفت و جان باخت.
بچه ها خواستند تا عکسی دسته جمعی بیندازیم. برای
جاشدن در کادر مجبور بودیم قدری صمیمی تر بایستیم.
بالاخره پس از کلی شیطنت جمع و شور شدیم، پشت به
درب ورودی.
همزمان با فلاش درب باز شد و آقای اطمینان وارد
شد و من پشتم را نگاه کردم...
چه عکس به یاد ماندنی ای!!! همه به دروبین نگاه
می کردند و من به عقب و آقای اطمینان در آستانه ی در.
به کف دست راستم نگاه می کنم چشمانم خیس می
شود...
اگر رازم را نمی گفتم...اگر دردم را نمی
دانستی...می بوسیدمت...
می بوسیدمت به بهانه ی سالی که می گذرد...
به یک دست دادن کوتاه بسنده کردم...گرمای دست تو
و سوزش قلب من تا پاسی از شب همراهم بود... تمام سلول های دستت
را حس می کردم...تمام سلول های دستم به ارتعاش در آمده بود...
گویی دستم عکس دست تو را گرفته بود...
به کف دست راستم نگاه می کنم چشمانم خیس می شود
...
پاییز 85
|