نسخه اصلی نشریه چراغ فایل پی دی اف آن می باشد

 

شماره بیست و چهارم

ژانویه 2007 - دی 1385

 

 نشریه فرهنگی اجتماعی چراغ

صاحب امتیاز: سازمان همجنسگرایان ایرانی

مدیر مسئول: آرشام پارسی

سردبیر: ساقی قهرمان

ویراستار: ساقی قهرمان

صفحه آرا: آرشام

طراح: امیر حسین 

 

هشتادمین میلاد شاملو و هشتمین میلاد پایگاه اینترنتی‌اش

 

شماره بیست و سوم

 

  شماره بیست و دوم

 

  شماره بیست و یکم

 

پیش شماره بیستم

 

پیش شماره نوزدهم

 

پیش شماره هجدهم

 

پیش شماره هفدهم

 

ضمیمه پیش شماره هفدهم

 

پیش شماره شانزدهم

 

پیش شماره پانزدهم

 

ضمیمه پیش شماره پانزدهم

 

پیش شماره چهاردهم

 

پیش شماره سیزدهم

 

ضمیمه پیش شماره سیزدهم

 

پیش شماره دوازدهم

 

ضمیمه پیش شماره دوازدهم

 

پیش شماره یازدهم

 

پیش شماره دهم

 

ضمیمه پیش شماره دهم

 

پیش شماره نهم

 

ضمیمه پیش شماره نهم

 

پیش شماره هشتم

 

پیش شماره هفتم

 

ضمیمه پیش شماره هفتم

 

پیش شماره ششم

 

پیش شماره پنجم

 

ضمیمه پیش شماره پنجم

 

پیش شماره چهارم

 

پیش شماره سوم

 

پیش شماره دوم

 

پیش شماره یکم

 

 

 

  

داستان آرش

                                                                                                               بازگشت به صفحه اول نشریه

زندگی جنسی و احساسی من در اواخر 14 سالگی شروع شد، زمانی که در مدرسه، در جمع دوستان، صحبت از مسائل جنسی بود و من آرام آرام با مسائل و کلمات جنسی آشنا می شدم. البته مدتی دیرتر از دیگران با مفاهیم جنسی مثل خود ارضائی آشنا شدم. خاطرم هست اولین بار که به دیگران گفتم تا به حال خود ارضائی نکرده ام و نمی دانم به چه شکل این کار را انجام می دهند، با خنده ی دیگران مواجه شدم.

تأخیر در آشنایی من با مسائل جنسی به دلیل عقاید مذهبی و همچنین نداشتن دوستان زیاد بود، زیرا در آن سنین بسیار مذهبی بودم؛ در مسجد اذان می گفتم، قرآن می خواندم، نماز شب و مراسم دیگر مذهبی را به جا می آوردم. این در حالی بود که دیگران علاقه ای به مسائل مذهبی نداشتند و من بیشتر از دیگران و بزرگسالان به مسائل مذهبی علاقه داشتم. دلیل دیگر تأخیر در آشنایی من با مسائل جنسی، علاقه ی شدید من به تحصیل و درس بود. به هر صورت پس از پایان سال تحصیلی و شروع فصل تابستان و تعطیلات مدارس فرصتی برای من فراهم شد تا به جمع همسالانم بپیوندم. در آن زمان بود که اطلاعات جنسی من بیشتر شد و آموختم که به چه شکل باید خود ارضائی کرد. خاطرم هست که دیگران نام یک زن یا یکی از دختر های همسایه را می بردند و می گفتند که ما برای او خود ارضائی می کنیم و به هر صورت هر کس یک تصویر ذهنی مربوط به یک زن را داشت و در مورد آن صحبت می کرد. من در همان روزها برای اولین بار خود ارضائی را امتحان کردم اما بدون هیج تصویر ذهنی خاص. برای من مسئله ی احساس بر انگیزی در مورد دختر یا زن همسایه یا زن های دیگر وجود نداشت. برای من مسئله عجیب بود. من احساس دیگران را درک نمی کردم. برای من غریب بود که چرا دیگران احساس خاصی به جنس مخالف خود دارند زیرا من ابداً این احساس را نداشتم و واقعاً قادر به درک دیگران نبودم. به هر صورت اواسط تابستان بود و من با یکی از دوستانم به نام مهرداد صمیمی تر شده بودم. خاطرم هست که احساس خاصی به او داشتم. وقتی به صورت زیبایش نگاه می کردم احساس خاصی به من دست می داد، حسی مثل آرامش، با نفس های عمیق. علاقه ی من هر روز و هر روز به او بیشتر می شد. همیشه به او خیره می شدم و احساس می کردم که چقدر او را دوست دارم. دوست داشتم تمام وقت پیش او باشم، برای او کاری انجام دهم تا بیشتر دوستم داشته باشد. احساس خاصی به او داشتم که با احساس صمیمت متفاوت بود.

حس دوست داشتن، حس آرامش. این احساس در من بود و من سعی می کردم هر روز بیشتر و بیشتر به او نزدیک شوم. در آن روزها دوباره خود ارضائی را امتحان کردم البته بدون هیچ تصویز ذهنی و این بار ارضاء شدم. بار دیگر چند روز بعد این کار را تکرار کردم اما این بار با یک تصویر متفاوت از تصویر ذهنی دیگران. به جای اینکه اسم زن یا دختری را ببرم و به قول دیگران به خاطر حسی که به او دارم خود ارضائی کنم خود را در حال سکس با مهرداد می دیدم. حس بسیار لذت بخشی بود. برای اولین بار شهوت و ارضاء شدن را به طور واقعی متوجه شده بودم. در دفعات گذشته مدت زیادی طول می کشید تا ارضاء شوم اما این بار سریعتر این کار انجام شد و من واقعاً لذت بردم. از آن پس مرتب این کار را انجام می دادم و هر بار با همان تصویر ذهنی. بعضی موارد افراد همجنس دیگر که به آنها میل داشتم هم در ذهن من بودند. این در صورتی بود که دیگران مرتب از این زن و آن زن صحبت می کردند. هر بار که خود ارضائی می کردم متوجه تفاوت خود با دیگران می شدم و این تفاوت در من شدت گرفت و من  همیشه در رویاهای جنسی خود با همجنس خود  سکس داشتم. این تفاوت بر ابعاد گوناگون زندگی من تأثیر گذاشت و تمام انرژی من را به خود معطوف می کرد. از نظر فردی و مذهبی با خود دچار مشکل شده بودم و سعی در تصحیح کارم داشتم اما امکان پذیر نبود. من ابداً هیچ حسی نسبت به زن و جنس مخالف خود نداشتم و واقعاً حتی تحریک جنسی هم نداشتم. از نظر احساسی در انزوا بودم و ابداً قادر به درک دیگران نبودم. از همان روزها بود که ترس از مورد آزار و اذیت قرار گرفتن توسط دیگران باعث شد من فرد بسیار منزوی و ساکتی باشم. این مسئله حتی در زندگی تحصیلی من تأثیر گذاشت و من که یکی از بهترین دانش آموزان بودم از بدترین دانش آموزان شدم. خاطرم است که به خود می گفتم که اگر دیگران به این راز پی ببرند چگونه با من رفتار می کنند. من که بیشتر از دیگران در اماکن مذهبی بودم کاملاً بر این مسئله آگاه بودم که از نظر مذهب، محکوم به مرگ و شکنجه بودم.

سال سوم راهنمائی به پایان رسید من در این سال کاملاً متوجه تفاوت خود با دیگران شده بودم. به هر صورت این سال را با بدترین نمرات به پایان رساندم و به همین دلیل امکان ثبت نام من در یک دبیرستان خوب وجود نداشت و من در یکی از بدترین دبیرستان های تهران به نام دو شهید ثبت نام کردم. رابطه ی من با مهرداد نیر کمرنگ و کمرنگ تر شد. او ترک تحصیل کرد و دوستان تازه ای برای خود یافت که شرور بودند. من نیز دیگر نتوانستم با او تماس داشته باشم.

سال شروع دبیرستان دوران تازه ای در زندگی اجتماعی و فردی من بود. در آن سال ها ترس من از گرایش جنسی خودم بیشتر و بیشتر شد و البته در همان سال ها بود که اولین تماس های جنسی خود را با همجنس خود داشتم و نیز در آن سال ها بود که با کلمه یgay  و Homosexuality   و نفرت افراد و جامعه از این افراد آشنا شدم. خاطرم iست که در روزنامه و تلویزیون بحث جدیدی بود تحت عنوان اینکه جامعه ی غرب و آمریکا یک جامعه  ی کثیف و آلوده است، به اندازه ای کثیف که دو مرد می توانند با یکدیگر ازدواج کنند. تلویزیون برنامه ای داشت که با حالت انتقادی و اکراه به این مسئله نگاه می کرد. خاطرم است که پدرم گفت من اگر قدرت داشتم تمام این افراد را آتش می زدم زیرا همین آشغال ها هستند که باعث آلودگی و فساد جامعه می شوند.

در دبیرستان نیز مدیر مدرسه در سخنرانی خود در گوشه ای به جامعه ی غرب اشاره کرد و گفت، "اگر این پیشرفت است ما پیشرفت نمی خواهیم. ما امام حسین و امام زمان خود را می خواهیم.ما هرگز اجازه نمی دهیم فساد و کفر در کشور ما وجود داشته باشد." در بین همسالان من نیز برخورد به همین گونه بود و دیگران شخصی را که به این سمت گرایش داشت ( البته از نظر خود آنها ) مورد آزار و اذیت قرار می دادند و در بعضی از موارد حتی او را کتک می زدند. این در صورتی بود که آن فرد حتی کوچکترین رفتار جنسی مشکوکی نداشت، گناه او تنها این بود که دیگران فکر می کردند که تمایل دارد با همجنس خود رابطه ی جنسی داشته باشد.

تمام این مسائل و برخوردها باعث شد که ترس من از بیان و ابراز حال خودم بیشتر و بیشتر شود. در دوران دبیرستان هم همسالان من پس از تعطیل شدن از دبیرستان به دختر بازی می رفتند اما من ابداً تمایل به این کار نداشتم زیرا هیچ گونه احساس عاطفی و جنسی به یک زن و دختر نداشتم. در عوض من با فردی در کلاس خود آشنا شده بودم به نام---.  ما با هم همکلاس بودیم. خوشبختانه او 2 میز و در بعضی از کلاس ها یک میز جلوی من می نشست. می توانم با جرأت و شهامت تمام بگویم که عاشق این فرد شده بودم. این را بدون هیچ شک و تردیدی می گویم. من عاشق او شده بودم، یک عاشق واقعی. شعر ها و ترانه های عاشقانه را به یاد او گوش می دادم. دوستش داشتم، از صمیم قلب. نگاهی داشت که تا اعماق قلبم نفوذ می کرد. هنوز نگاهش پس از سال ها در ذهنم باقی مانده و هنوز چشمانش را فراموش نکرده ام. هنوز با او ارتباط بر قرار نکرده بودم اما سعی می کردم به او نزدیک و صمیمی شوم. مدتی طول کشید تا با او دوست شدم. روزی که به من صمیمانه سلام کرد را هرگز فراموش نمی کنم. خاطرم است که دنیا برای من رنگ دیگری داشت، من عاشق شده بودم، یک عاشق واقعی. تمام مدت به او فکر می کردم، آینده خود را در کنار او می دیدم، این تغییر در من تأثیر گذاشت و من از نظر روحی و روانی در شرایط بهتری قرار گرفتم. از آن پس بسیار مرتب بودم، لباس های زیبا می پوشیدم تا بیشتر او را تحت تأثیر قرار دهم. از طرفی ترس من از بیان احساسات خودم زیاد بود. ترس از این داشتم که مورد آزار و اذیت قرار بگیرم. ترس از این داشتم که از مدرسه اخراج بشوم. که خانواده من با من برخور بدی داشته باشد.

به خاطر دارم که از خودم می پرسیدم چرا دیگران این مسئله را درک نمی کنند که من عاشق این فرد هستم. در درون خود فریاد می زدم مادر، مادر، من عاشق این فرد هستم. مادر من عاشق هستم، چرا درک این مساله برای تو سخت است؟

آرام آرام احساس جنسی من نیز به او بیشتر شد و وقتی کنارش می نشستم سعی می کردم با او تماس جنسی داشته باشم، یا اینکه خودم را بیشتر به او می چسباندم تا گرمای وجودش را بیشتر احساس کنم. مدتی طول کشید تا علی اصغر متوجه شد من به او تمایل جنسی و احساسی دارم، بنابراین ما با هم صمی تر شدیم.ا در اواخر بهار و نزدیک به شروع فصل تابستان بود  که با هم قرار استخر گذاشتیم. در استخر بود که او کاملاً از نظر جنسی متوجه احساسات من شده بود و من توانستم با او ارتباط جنسی بر قرار کنم. خیلی مختصر با هم Oral سکس داشتیم. پس از آن با هم خیلی صمیمی شدیم و قرار سکس گذاشتیم. من فکر می کردم به آرزوی خود رسیده ام و می توانم با کسی که عاشقش هستم باشم اما این توهمی بیش نبود. پس از اینکه قرار سکس گذاشتیم دیگر موفق به دیدن او نشدم. 2 ماه بعد وقتی او را دیدم به من گفت که از سکس منصرف شده و برای تعطیلات این 2 ماه را به اصفهان رفته بوده.

در رفتارش تغییر خاصی رخ داده بود. صمییت و عشقی را که در گذشته داشتیم دیگر نداشت. با من دیگر زیاد صحبت نمی کرد. سعی می کردم دوباره با او صمیمی شوم اما امکان پذیر نبود. احساس بدی به من دست داده بود. دل من شکست. به شدت افسرده شده بودم، گریه می کردم. شب ها بدون دلیل اشک می ریختم و خود را انسان تنها و متفاوتی می دیدم. جرأت بیان حقایق را نداشتم. خاطرم هست یک بار مادرم در حال گریه کردن مرا دید و پرسید چه اتفاقی افتاده، به او گفتم خسته ام همین. تمایل داشتم با او صحبت کنم و حقایق را به او بگویم اما ترس این اجازه را به من نمی داد.، مادرم  گفت به خدا پنا ه ببر، نماز بخوان، شیطان را از خودت دور کن. این گفته های او فاصله بیشتری بین من و خانواده ایجاد کرد. او شخصی مذهبی بود و و من از خودم پرسیدم اگر متوجه راز من بشود چه برخوردی با من خواهد داشت. جامعه و افراد در بعضی از موارد حتی نسبت به روابط عادی احساس کفر و گناه می کنند، چه برسد به اینکه من عاشق یک همجنس خود باشم و دوست داشته باشم با او تا ابد زندگی کنم.

سال تحصیلی جدید شروع شد و در همان ابتدای سال تحصیلی من مورد اذیت و آزار دیگران قرار گرفتم. 2 نفر از هم کلاسی های من در یک کوچه با علی اصغر زندگی می کردند. آنها توسط علی اصغر متوجه رفتار و احساسات من شده بودند. مرتب مرا آزار می دادند. نام مرا همانند نام یک اسب که در سریال تلویزیونی بود صدا می کردند. اسم آن اسب مشکی بود، آنها مرا مشکی صدا می کردند. مرتب مرا آزار می دادند. دیگران نیز آرام آرام به جمع این 2 نفر پیوستند و وضعیت من به شدت تغییر کرد. کار به جایی رسید که دیگران 2 بار مرا در کوچه کتک زدند و حتی یکی از آنها من را تهدید می کرد که این پنجشنبه می خواهیم چند نفری بندازیمت تو ماشین و ببریمت یک جایی که کیف کنی. هرگز آن وضعیت را فراموش نمی کنم. کار به جایی رسید که فرار را بر قرار ترجیح دادم و تغییر رشته دادم به گرایش کار دانش و کامپیوتر و دبیرستان خود را تغییر دادم و دیگر هرگز سمت مدرسه ی قبلی خود باز نگشتم.  آرزو می کردم کسی از هم کلاسی های قبلی با من در تماس نباشد.

پس از ورود به هنرستان کامپیوتر، دوران تازه ای در زندگی من آغاز شد . به علت دسترسی به کامپیوتر و آشنا شدن با آن وارد دوران تازه ای از زندگی خود شدم. در همان سال بود که همانطور که در صفحات پیش گفتم با مفهوم Gay  و homosexuality  آشنا شدم و نیز با توجه به آگاهی که از مفهوم gay  و Homosexuality  داشتم با مذهب و اسلام وارد جنگ شدم و رویاروی مذهب قرار گرفتم. در همان سال ها بود که با جامعه وارد جنگ شدم و نیز در همان سال بود که راه هایی برای یافتن یک عشق از طریق اینترنت یافتم.

اولین بار یکی از دوستانم به من یک Cd  فیلم Porno  داد. به خاطر دارم که چگونه آن فیلم را نگاه می کردم. من فیلم را با نقش برعکس نگاه می کردم، یعنی به جای اینکه تمایل جنسی به زن در فیلم داشته باشم، تمایل به مرد  فیلم داشتم و خود را جای آن زن می دیدم. دوست داشتم آن مرد با من سکس داشته باشد. چند ماه با همان تصویر ذهنی خود ارضائی می کردم. مرتب به پیشانی خود می کوبیدم و می گفتم برای چی من باید اینطوری باشم، برای چی. سعی داشتم خود را تغییر بدهم اما امکان پذیر نبود. حتی به حالت ابتدائی شهوت نیز نمی رسیدم. در آن زمان بود که پس از مدت ها جستجو در اینترنت موفق شدم به یک سایت جنسیgay  دسترسی پیدا کنم. به خاطر دارم به اندازه ایErection  و شهوت داشتم که درد در آلت جنسی من به وجود آمد و بارها خود ارضائی کردم. آرام آرام اطلاعات من در مورد gay  وHomosexuality  بیشتر شد. در این زمان بود که متوجه شدم من یکGay  هستم. نیز در همان روزها بود که رویاروی مذهب قرار گرفتم . خاطرم هست که این مسئله از نظر مذهبی در من احساس گناه ایجاد می کرد و من دوباره با خود و مذهب درگیر شده بودم. واقعاً چقدر از نظر روحی و روانی اذیت شدم تا اینکه سرانجام روح من بر مذهب پیروز شد. من که اعتقادات بسیار قوی مذهبی داشتم از مذهب خارج شدم و حتی وجود خدا را انکار کردم. حتی تا به امروز به خدا اعتقاد ندارم. به خاطر دارم در درورانی که با مذهب درگیر شده بودم با دفتر یکی از روحانیون اسلام به نام مکارم شیرازی تماس گرفتم و از یکی از روحانیون آنجا پرسیدم، اگر یک مرد به یک مرد دیگر علاقه داشته باشد این مسأله از نظر اسلام گناه است؟ او گفت، همه با هم برادر هستند. به او گفتم منظور من چیز دیگری است، منظورم این است که یک رابطه عاشقانه... در اینجا بود که صحبت من را قطع کرد و گفت: شما دوست دارید با همجنس خود رابطه جنسی داشته باشید؟ من گفتم نه، فقط این سئوال برای من پیش آمده است. او به من گفت که شخص در این کار چه فاعل باشد چه مفعول، از نظر اسلام گناه کبیره است و این افراد باید سنگسار شوند. او دوباره از من پرسید: شما این کار را انجام دادید؟ من گفتم نه، اما او باور نمی کرد و مرتب به من می گفت که دیگر این کار را انجام ندهم و اگر این کار را کردم توبه کنم تا شاید خداوند من را ببخشد. گفتگوی تلفنی ما پایان یافت، و البته این حرف که مجازات این افراد سنگسار است در کابوس های شبانه من پدیدار شد. مدتی بعد شخصی روحانی را در کوچه دیدم و این بار از او پرسیدم که یکی از دوستان من تمایل دارد با همجنس خود رابطه جنسی و عاطفی داشته باشد و من می خواهم این فرد را به راه راست هدایت کنم و می خواهم بدان حکم اسلام در این مورد چیست؟ او به من گفت: روزی مردی نزد امام صادق رفت و به او گفت که من با مرد دیگری رابطه ی جنسی داشتم و حال از شما سئوال دارم که چگونه بخشیده شوم! امام روی خود را برگرداند و به آن مرد نگاه نکرد و فقط به او گفت: وای بر تو ، وای بر تو ، برو کوهان شتری را ببر و پشت خود را به آن بمال تا جانوری که در بدنت لانه کرده از آن خارج شود و سپس هزار بار به درگاه خداوند توبه کن تا مورد بخشش قرار بگیری در غیر اینصورت مورد مجازات الهی قرار می گیری. به او گفتم مجازاتی که اسلام برای این افراد در نظر می گیرد چیست؟ گفت شیطان در روح این افراد نفوذ کرده و در آنجا خانه ای محکم دارد. خانه ی این افراد در اعماق جهنم است و آنها مفسد فی العرض هستند و دچار مجازات الهی و مرگ می شوند. این آخرین گفتگوی من با یک فرد روحانی بود و از آن پس درگیری من با مذهب شدید و شدیدتر شد تا سرانجام در اواخر سال 1379 و در اواسط سال 1380 به طور کامل بر مذهب پیروز شدم و ترک دین کردم.

در تمام این چند سال هرگز زندگی جنسی مناسبی نداشتم و تنها کار جنسی من خود ارضائی بود. این در صورتی بود که دیگران حداقل یک بار رابطه ی جنسی و عاطفی را تجربه کرده بودند. تمام انرژی من در مبارزه با مذهب و اجتماع و کشمکش های روحی خودم به هدر رفته بود به خاطر دارم در پایان دوران تحصیلی به دبیر خود گفتم دوست دارم خودکشی کنم و نابود بشوم. او از من پرسید که مشکلم چیست؟ به او پاسخ ندادم و تنها ساکت ماندم. جالب بود، متوجه شدم که مردم این سرزمین تمام مسائل خود را به خدا ارجاء می دهند و هر حکم و سرنوشتی به غبر از سرنوشت و مشیت الهی محکوم است زیرا او با من به گونه ی دیگران صحبت کرد و در هر 10 کلمه اش 11 کلمه صحبت از خداوند و نماز و اینجور چیزها بود.

در سال 1381 در اینترنت به دنبالPartner  می گشتم اما متأسفانه به دلیل ترس و حشتی که در فضای جامعه نسبت به مسأله homosexuality  وجود داشت هرگز موفق به یافتن یک شریک زندگی  و احساسی و Partner  نشدم. با بعضی ها قرار می گذاشتم اما کسی ابداً سر قرار نمی آمد. از طرفی متوجه شده بودم اکثریت افرادی که در Gay Room  هستند همجنسگرا نیستند و اکثر آنها همجنسباز هستند و حتی در زمان سکس از تو انتظار دارند نقش یک زن را ابفا کنی. تنها یک بار در پائیز 1381 موفق شدم با فردی به نام حمید تماس داشته باشم و با او قرار ملاقات و سکس بگذارم. او را در اینترنت ملاقات کردم و سپس به محل قرار رفتم. البته دورتر از محل قرار ایستادم و وقتی حمید را دیدم به او نزدیک شدم و به منزل مادر بزرگ او رفتیم و پس از کمی صحبت با هم سکس داشتیم. پس از آن هرگز حمید را ندیدم، شماره ی تماسی که به من داده بود اشتباه بود. 2 بار به همان منزل رفتم. مردی گوشی را بر می داشت و می گفت ما اینجا شخصی به نام حمید نداریم. به هر صورت آن رابطه نیز پایان یافت.

2 ماه بعد یعنی در اوایل زمستان با شخصی 32 ساله قرار گذاشتم. آن روز را هرگز فراموش نمی کنم. قرار ما نزدیک به استخر ارکیده بالاتر از خیابان میرداماد و میدان ونک بود. من به خاطر ترسی که داشتم همیشه دورتر از محل قرار می ایستادم. زمانی که به اطراف محیط قرار نگاه می کردم متوجه یک ماشین سبز رنگ پلیس شدم که حدود 100 متر بالاتر از میدان ارکیده پارک کرده بود و چند نفر لباس شخصی در ماشین بودند. ترس شدیدی تمام وجود من را فرا گرفت. پاهایم می لرزید و سست شده بودم. فوراً به منزل بازگشتم. از زمستان 1381 به بعد تا بهار 1382 دیگر با کسی قرار نگذاشتم. در بعضی از موارد از دیگر افراد داخلGay Room  اخباری مبنی بر بازداشت چند gay  و partner  می شندیم. ترس شدیدی که در من وجود داشت و همچنین عدم پذیرش اجتماع و برخورد مردم با یک فرد homosexual  و همپنین عدم داشتن یک زندگی احساسی و جنسی مناسب باعث شد تا علی رغم میل باطنی خود در بهار سال 1382 سعی در تغییر گرایش جنسی و احساسی خود داشته باشم. در بهار 1382 با دختری به نام فرزانه آشنا شدم و از او خواستم که وقت بیشتری را در کنار هم بگذرانیم.او نیز این مسئله را پذیرفت اما ارتباط ما یک ماه بیشتر به طول نیانجامید و پس از 1 ماه ارتباط من با او قطع شد. خاطرم هست که هیچ احساسی به او نداشتم و در اکثر موارد سعی می کردم سر قرار ها نروم. حتی زمانی که در تاکسی کنار هم می نشستیم آرزو می کردم زودتر به مقصد برسیم تا این دختر خودش را اینقدر به من نچسباند. کوچکترین عکس العملی از خود نشان نمی دادم و حتی ابداً در مورد دوست داشتن و مسائل احساسی صحبت نمی کردم. فرزانه نیز متوجه رفتار سرد من شده بود و در آخرین تماس تلفنی که با هم داشتیم به من گفت که متوجه شده که من علاقه ای به او ندارم و او کیس مورد علاقه من نیست. به من گفت که رفتار سرد من کاملا آشکار است و ما با هم تفاوت داریم و تو باید با کسی باشی که دوستش داری. من تنها سکوت کردم و به او گفتم که حق با تو است و بدون کوچکترین مقاومتی از طرف من رابطه پایان یافت.

دلم به حال خودم می سوخت و به خود می گفتم چرا من باید با دیگران تفاوت داشته باشم، چرا من باید Gay  به دنیا بیایم و چرا در کشوری که نه امنیت جانی دارم و نه پذیرفته شده هستم باشم؟ مرتب گریه می کردم. بسیار افسرده بودم. در تمام مدت زندگی خویش همیشه مجبور بودم احساسات خود را پنهان کنم و نقش بازی کنم. همیشه وجودم پر از ترس بود. همیشه----

به هر صورت در تابستان 1382 با فردی آشنا شدم به نام --- -  پس از مدتی از نظر عاطفی به او وابسته شدم. احساس عشق به او یافته بودم اما این بار نیز جرأت بیان حقایق را نداشتم. مرتب به شکست های گذشته خود فکر می کردم و از طرفی عشق من هر روز به مجید بیشتر و بیشتر می شد اما مجید یک straight  بود و من نمی توانستم احساسی را که نسبت به او داشتم به او بگویم. از طرفی او روشنفکر بود و همین مسئاله کمی باعث دلگرمی من می شد. او را بیشتر از هر کسی دوست داشتم و سعی می کردم به هر شکلی که شده با او صمیمی و صمیمی تر شوم. سرانجام طاقت نیاوردم و از او پرسیدم مجید نظر تو در موردGay  ها و همجنس گراها چیست؟ او پاسخ داد که چندشم می شه. وقتی این پاسخ را شنیدم واقعاً رنجیدم. آن شب واقعاً دلم شکست. به این صورت رابطه ی من با مجید کمرنگ و کمرنگ تر شد. من در وضعیت افسردگی کامل قرار گرفته بودم، در درون خود در حال فروپاشی بودم. از اینکه در جامعه ای زندگی می کنم که کسی حاضر به پذیرش احساسات من نیست و حتی پلیس و دولت و مردم از من متنفرند و با من برخورد می کنند به شدت رنج می بردم. از خو سانسوری خویش و از انکار خویش تبدیل شده بودم به یک افسرده ی تمام عیار. افسردگی و انزوای من بسیار محسوس بود و حتی پدرم به من گفت: خواهش می کنم به من بگو چی شده، به من بگو چه اتفاقی افتاده، اگر عاشق دختری شدی من می رم و اون دختر را به زور می یارم و می گذارم در آغوش تو . اما من فقط اشک می ریختم. کوچکترین تردیدی نداشتم که اگر حقیقت را به او بگویم طرد می شوم و شاید بدتر از طرد شدن. در درون خود می گفتم، پدر تو چه می دانی بر من چی می گذرد ، تو چه می دانی! سرانجام کار به جایی رسید که من در نامه ای کوتاه به پدرم گفتم اگر روزی من مردم جسدم را بسوزان، هیچکس حق ندارد سر قبر من بیاید حتی خود تو. یک ماه بعد از آن در فصل پائیز خودکشی کردم. مقدار بسیار زیادی دارو مصرف کردم. خاطرم هست که حتی مردی که دارو می فروخت به من گفت این همه قرص را می خواهی چی کار کنی؟ به او گفتم دارم دارو درست می کنم. حدود هفتاد یا شاید بیشتر قرص دیازپام خوردم. پس  از سه روز که بیدار شدم و متوجه شدم هنوز زنده هستم رگ دستان خود را به شدت با تیغ زدم و دوباره که چشمان خود را باز کردم و این بار خود را بر روی تخت بیمارستان در اتاق جراحی دیدم. پزشک در حال بخیه زدن دستان من بود. زمانی که پزشک از اتاق خارج شد قیچی را برداشتم و رگ بازوی سمت چپ خود را زدم. به هر صورت موفق به خودکشی و پایان دادن به زندگی دردناک خویش نشدم و پس از آن نیز 2 ماه تمام تقریباً هر شب کابوس می دیدم و حالت فراموشی داشتم و ابداً هوشیار نبودم. در خواب مرتب جسد خونین خویش را در میدان توپخانه یا همان میدان خمینی می دیدم که اطراف آن پر از سنگ است و مردم به جسد من سنگ می زنند و صدایی در خواب می شنیدم که می گفت: تو تباهی، تو تباهی،.

دوو ماه تمام شب ها این کابوس را می دیدم و  دو ماه تمام هرشب اشک می ریختم و تصویر سیاه زندگی جلوی چشمم نقش بسته بود. سرانجام در حالتی که بسیار افسرده بودم تصمیم گرفتم یک بار هم که شده برای زندگی خود تصمیم بگیرم و بر تمام ترس های خود غلبه کنم. از پدر خود خواستم تا خانه ای مجزا برای من تهیه کند. سعی داشتم با دور شدن از خانواده و دوستان فرصتی برای خو فراهم کنم تا آزادانه تر در مورد زندگی خود تصمیم بگیرم. در آخرین فصل زمستان 1382 من یک خانه در دورترین نقطه ی غربی تهران، اکباتان تهیه کردم و از آن پس بود که دوران تازه ای در زندگی من آغاز گردید. دورانی که تمام ترس های من به واقعیت تبدیل شد. در همان اولین روزهای ورود به منزل جدید وارد gay room  در yahoo  شدم. سعی در یافتنPartner   و شریک احساسی و جنسی خود داشتم. حدود 5 یا 4 بار در آن زمان با دیگران قرار ملاقات گذاشتم، البته هر بار همراه با ترس و اضطراب، ولی تنها 2 نفر از آنها آمدند، و هیچ کدام حاضر نشدند با من ارتباط داشته باشند. سپس با شخصی در اینترنت آشنا شدم به نام علی، او 27 سال سن داشت و مهندس معدن بود. خاطرم هست به اندازه ای خوشحال شدم که او حاضر شده با من قرار ملاقات بگذارد که من که حتی یک یک تومانی هم نداشتم از نگهبان ساختمان 3 هزار تومان قرض گرفتم و به محل ملاقات رفتم. من و علی با هم ملاقات کردیم و سپس به منزل او رفتیم .احساس کردم که موفق شدم تا شخصی را بیابم که تا مدت ها در کنار هم باشیم. اگر چه این خوشحالی تنها یک ساعت ادامه داشت زیرا علی تصمیم داشت با دختری که مورد علاقه او بود ازدواج کند. آرام و در حالی که غم و اندوه در قلب من بود به او نگاه کردم و سرانجام آن شب از علی جدا شدم.

پس از چند روز با بزرگترین عشق زندگی خود و همچنین طولانی ترین رابطه ی خود آشنا شدم، یک  transsexual (MTF)     به نام ------  ، که البته من در تمام مدت ارتباط او را روژان صدا می زدم که اسم مورد علاقه ی او بود. روژان دو سال بود کهTransition   خود را آغاز کرده بود، البته قرص ها و هورمون هایی که می خورد تأثیر زیادی در طی این دو سال در او نکرده بود. ما درGay room    با هم آشنا شدیم و همان شب اول با هم قرار ملاقات گذاشتیم. می توانم با اطمینان کامل بگویم که در نگاه اول عاشق او شدم. ما در همان شب کمی قدم زدیم و بعد به خانه رفتیم. تقریباً پس از چند روز با هم صمیمی شدیم. از طرفی در پوست خود نمی گنجیدم و از طرفی غم و اندوه خاصی در دل من بود زیرا به او به دروغ گفته بودم که bisexual   هستم و ابداً صحبتی از این مسأله نکرده بودم که gay  هستم. در دل آرزو می کردم که کاش این امکان وجود داشت که او Transition خود را متوقف کند. کاش او نیز مثل من یک gay  باشد. در همان روزها بود که اولین بوسه ها را بر گونه های زیبای او گذاشتم. بعد از آن برای پنجاه و یک روز با هم تماس نداشتیم زیرا من عازم خدمت سربازی شدم. در این مدت چون توان پرداخت هزینه خانه ی خود را نداشتم به خانه ی پدر و مادرم بازگشتم و منزل مجردی خود در اکباتان را پس از چند ماه از دست دادم.

پس از پایان خدمت سربازی من و روژان دوباره با هم تماس گرفتیم. از طرفی من حاضر نبودم به دوران تنهایی و گذشته ی خود بازگردم، و از طرفی با خودم درگیر بودم که اگر روزی او متوجه شود که منGay  هستم، اگر روزی متوجه شود که من دوست دارم اوTransition  خود را قطع کند چه احساسی به من خواهد داشت. پس از مدتی درگیری درونی تصمیم گرفتم که در مورد آینده ی این رابطه تصمیم نگیرم و بگذارم سرنوشت این ارتباط را زمان تعیین کند. بنابر این با خود کنار آمدم. همچنین تصمیم گرفتم که بر تمام ترس های خود از پلیس و بسیج و اجتماع غلبه کنم . دقیقاً در همین زمان بود که تمام ترس هایی که از پلیس و اجتماع داشتم به واقعیت تبدیل شد. تصمیم گرفتیم به جای تماس های پنهانی، قرارهای خود را در اجتماع با هم بگذاریم. شب اول در یک رستوران گیاهی با هم قرار ملاقات گذاشتیم. نگاه مشتریان و خدمه ی رستوران به ما به شکلی بود که گویی عجیب ترین پدیده ی تاریخ را تماشا می کنند اما ما اهمیت نمی دادیم. باز هم هر روز با هم قرار ملاقات گذاشتیم. دستان هم را می گرفتیم و قدم می زدیم. البته ترس ما از پلیس و اجتماع نیز هر روز بیشتر و بیشتر می شد. یک بار ترس از این داشتم که زن مذهبی ای که به ما نگاه می کند به ما حمله ور شود زیرا با نفرت و انزجار خاصی به ما نگاه می کرد. باید این را بگویم که هر انسانی از نظر ارزش ها و باورها زمانی رو در روی دیگران قرار می گیرد و این جزئی از زندگی اجتماعی است، اما زمانی این مسئله و رویارویی، با ترس همراه می شود که دیگران به دلیل عقایدشان نابود کردن و کشتن شما را امری الهی می دانند و ترس از کشتن یک انسان دیگر ندارند. به هر صورت پس از  دو ماه آرام آرام شدت این مبارزه و برخورد بیشتر و بیشتر شد و ما تصمیم گرفتیم تا حدودی رابطه ی خود را محدود کنیم. از طرفی مسئله ای در محل کار من پیش آمده بود که از آن ترس بسیاری داشتم. منشی شرکت متوجه تماس های زیاد من و روژان با هم شده بود و این مسئله در کل شرکت پیچیده بود و من تمسخر و خنده و رفتار زشت و توهین آمیز دیگران را هر روز بیشتر و بیشتر در شرکت احساس می کردم. و بد تر از همه مستخدم شرکت که فردی مذهبی بود من را تهدید می کرد و به من می گفت، حاجی را می شناسی؟ حاجی آدم می کنه تو گونی، من اگر به حاجی زنگ بزنم میاد می اندازت تو گونی. من از آن فرد خیلی می ترسیدم چون لحنش در بیشتر موارد جدی بود. بنابر این ما تصمیم گرفتیم از طریق شرکت با هم تماس نگیریم و قرار ملاقات ما در پارک و سینما و کوه باشد. یک روز کوه رفتیم و در آنجا بود که با برخورد و بازجویی پلیس مواجه شدیم. دو مأمور پلیس به ما به شکل مشکوکی نگاه می کردند و پشت سر ما شروع به قدم زدن کردند. یکی از آن مأمورها مرا صدا زد و گفت: اسم شما چیست؟ کمی ترسیده بودم. گفتم،داریوش. بعد به روژان نگاه کرد و گفت: با هم هستید؟ من پاسخ دادم: خیر، در کوه با هم آشنا شدیم. پلیس نگاه مشکوکی به من کرد و گفت: دانشجو هستی ؟ آرام آرام متوجه شدم که مسئله جدی است. گفتم: خیر . بعد به ما اشاره کرد که جلوی راه مردم ایستاده ایم، و گفت که کنار جدول به ایستیم تا از ما بازجوئی کند. ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. به من گفت کارت شناسائی دارید؟ گفتم، خیر. گفت: اهل کجا هستید؟ گفتم: پیروزی. مأمور دیگر مرتب به روژان نگاه می کرد سپس مأمور پلیس با لحن بدی به ما گفت: به سلامت، زیاد دور نروید و همین اطراف باشید. اما ما فورا به خانه بازگشتیم و آن روز پایان یافت. پس از آن ما حدود ده دوازده روز با هم در تماس نبودیم و فقط از طریق تلفن با هم صحبت می کردیم. از طرفی درد بیضه ی من که از عید 1383 متوجه آن شده بودم بیشتر و بیشتر می شد. واقعاً برای این مسئله هم از نظر روحی و جسمی عذاب کشیدم. مطمئن بودم که علت آن نداشتن زندگی جنسی مناسب است. به هر صورت یک روز خانواده ی روژان به مسافرت رفتند و من در خانه با او قرار ملاقات گذاشتم. ما اولین تماس جنسی خود را در همان شب داشتیم و واقعاً بهترین شب و زیباترین شب زندگی من بود. به اندازه ای از در آغوش و کنار هم بودن شاد بودیم که حاضر نبودیم یک ثانیه از این لحظات از بین برود. تا خود صبح بیدار ماندیم و فردا در شرکت چرت می زدم. آن شب بهترین شب زندگی من بود.

پس از آن به علت درد شدیدی که به علت نداشتن زندگی جنسی مناسب در بیضه داشتم در تاریخ 12/8/1383  تحت عمل جراحی قرار گرفتم. بعد از جراحی و پس از بهبود، من و روژان در پارک ایرانشهر قرار ملاقات گذاشتیم که من متأسفانه یا خوشبختانه به قرار ملاقات نرسیدم و متوجه شدم که یک مأمور پلیس در آن روز روژان را بازداشت کرده و مورد اذیت و آزار قرار داده و او را تهدید کرده که اگر با او سکس نداشته باشد برای او پرونده سازی می کند و او را به زندان می برد و از این تهدید ها. از طرفی فشار جامعه هر روز بیشتر و بیشتر می شد. برای من نیز در محل کار مشکلات جدی پیش آمده بود و آن شخص مذهبی تهدید هایش هر روز بیشتر و جدی تر می شد. سر انجام مجبور شدم از کار خویش استعفاء بدهم. روژان نیز از ایران رفت و در ترکیه پناهنده شد. دو بار بازداشت، درگیری با مردم، از دست دادن کار، هرگز و هرگز آن روزها را فراموش نمی کنم. پس از مدتی روژان به کانادا رفت و رابطه ی من با او تقریباً در همان روزها و در تابستان 1384 به طور کامل قطع شد.

ترس و اشک و نفرت آن روزها حتی زمانی که امروز داستان زندگی خود را تعریف می کنم به صورت شفاف جلوی چشمان من است، نفرت و افسردگی من از جامعه  و دولت به اوج خود رسید و دوباره به شدت افسرده شدم. در خیابان ها طاقت قدم زدن نداشتم و مرتب اشک می ریختم. شاخه گل رزی به یاد تمام عشق هایم می خریدم و بو می کردم. احساس می کردم غم تمام دنیا در دل من است. تصمیم گرفتم برای همیشه از ایران بروم. چون برادرم از قبل در تایلند بود تصمیم گرفتم به کشور تایلند بروم. در سال 1384 در ماه April   من در تایلند بودم. زمانی که در تایلند بودم برادرم سعی می کرد مرا خوشحال کند، سعی می کرد یک دوست دختر تایلندی برایم پیدا کند ، اما من به او گفتم تمایلی به این کار ندارم زیرا من عاشق کس دیگری هستم و دوست ندارم با این دختر یا آن دختر سکس کنم. اما زمانی که خود من تنها در خیابان های بانکوک بودم به خیابانPatpong   می رفتم جایی که

Gay Club  و gay bar  های مختلف زیاد داشت. موفق شدم باgay  های دیگر تماس برقرار کنم. اما باید این مسئله را بگویم که حتی در زمانی که در تایلند بودم بسیار افسرده بودم و ترس و وحشت من هنوز از بین نرفته بود. پول کمی همراه خود داشتم و زبان تایلندی نیز بلد نبودم. موفق به یافتن کار نشدم بنا بر این دوباره به ایران بازگشتم. تماس من با دیگر افرادی که درgay room   بودند قطع شد زیرا سایت یاهو یکی از سرویس های خود را که User room   بود حذف کرده بود و دیگر پس از آن هرگز موفق نشدم با افراد همجنسگرای ایرانی تماس داشته باشم. در تابستان 1384 زمانی که دو gay  را در مشهد اعدام کردند چنان ترس شدیدی در من به وجود آمد که بی سابقه بود. دچار ترس عجیبی شده بودم. خود را جای آن دو می دیدم. به هر صورت تا مدت ها به سایت های اینترنتی و قسمتgay room   یاهو نرفتم تا اینکه در زمستان 1384 در روز عشق یاValentine  ، چون از نظر احساسی و روحی بسیار تنها بودم تصمیم گرفتم تلاش خود را از سر بگیرم. از بهمن 1384 تا بهار 1385 در اتاق های معمولی به دنبال یکGay partner   می گشتم و مرتب پیام می دادم، " آیا کسی اینجا Gay  هست،"  یک نفر به من گفت که باید به قسمتCulture and community / groups / Asia LGBT   بروم و تمام افراد همجنس گرای ایرانی آنجا هستند.

قبل از ادامه دادن داستان زندگی خود باید یاد آوری کنم که رئیس جمهور ایران در آن زمان محمود احمدی نژاد بود، شخص تند رو و مذهبی. از زمان ریاست جمهوری او پلیس به عناوین گوناگون جوانان را بیش از پیش تحت فشار می گذاشت، ما همجنسگرایان که دیگر جای خود را داریم.

پلیسی در خیابان ها گشت دارد به نام پلیس ارشاد، که به قول خودشان، وظیفه شان اصلاح مفاسد اجتماعی، نظیر نوع لباس پوشیدن و مدل مو و مواردی از این قبیل است .حرکتی دیگر آغاز شد به نام کنترل نامحسوس، یعنی اول شما مرتکب جرم شوید، سپس پلیس شما را دستگیر می کند، به اصطلاح همان پلیس مخفی. البته پلیس مخفی در گذشته وجود داشت ولی شدت آن در زمان محمود احمدی نژاد بیشتر شد.

به هر صورت من به آان قسمت که آن فرد گفته بود رفتم. وقتی به قسمتgay  ها رفتم بسیار خوشحال شدم زیرا محیطی شبیه به محیط اتاق های گفتگویGay  ها که در سرویس تعطیل شده یاهو بود، داشت. بار دیگر اندکی خوشحال شدم. امید یافته بودم تا دوباره شریک زندگی مناسبی برای خود بیابم. سر انجام روز سه شنبه 1385/6/21  ، روزی که می توانست روز مرگ و پایان زندگی من باشد، فرا رسی. با مردی قرار گذاشتم که می گفت بیست و هشت سال دارد. او در خوابگاه دانشجویی به نام تربیت مدرس، بالاتر از میدان ولی عصر، نبش سینما آفریقا زندگی می کرد. من طبق قرار به طبقه ی سوم رفتم. درب اتاق را زدم و زمانی که آن مرد درب را باز کرد، رنگ از روی من پرید. او فردی سی پنج یا سی و هفت ساله، یا شاید کمی مسنتر بود. چهره ی مذهبی داشت و نوع لباس پوشیدنش نمایانگر این بود که کاملاً مذهبی است. با ترسی که در تمام وجودم داشتم وارد اتاق شدم. زمانی که وارد اتاق شدم عکس خامنه ای و خمینی را روی دیوار اتاقش دیدم. حالا مطمئن شده بودم که توی دردسر افتاده ام و این مرد یک پلیس است.

ترس تمام وجود من را فرا گرفته بود. بدنم سرد شده بود. احساس سستی در پاهایم خیلی شدید بود. آن مرد شانه ی من را خیلی محکم فشار داد و کمی دورتر از من نزدیک به فلاکس چایی نشست و با لحن تندی پرسید: خوب، میدی یا می کنی؟

من به او گفتم، "اگر اجازه بدهید من بروم،" و سپس بلند شدم که به سمت در بروم. مرد با دست راه من را بست و به من گفت، "برو گمشو بشین سر جات،" به او التماس کردم که اجازه بدهد من بروم. اما او مرتب می گفت برو گمشو سر جات. پس از چند دقیقه ناگهان داد زد و گفت: میری می ترمرگی سر جات یا به زور بشونمت سر جات؟ من در حالی که گریه می کردم دوباره روی تخت نشستم. او دوباره از من پرسید: خوب میدی یا می کنی؟ من تا می خواستم حرف بزنم به من می گفت، "خفه شو ، فقط یک کلام ، میدی یا می کنی؟" من پاسخ دادم که واقعیتش من روی مسئله ی gay  و Homosexuality  تحقیق می کنم. او کمی قدم زد و سپس مشت محکمی بر دیوار کوبید و به من گفت: این مشت را باید تو دهن تو می زدم آشغال عوضی. پس از چند دقیقه یک برگ از پرونده ی قرمز کنار پنجره باز کرد و پرسید، نام؟  من به او دوباره التماس کردم، مرتب گریه می کردم. دوباره با لحن بسیار تند و عصبانی از من پرسید، نام؟ گفتم: داریوش. او گفت: نام ----. و سپس دوباره پرسید: نام خانوادگی؟ یقین من از 100% هم بیشتر شده بود که او پلیس است زیرا من نام خود را به او نگفته بودم این بار زانو زدم و به پای او افتادم. مطمئن بودم اگر اجازه ندهد که بروم، سرنوشتم اعدام خواهد بود . به پای او افتادم، پایش را بوسیدم. به او التماس می کردم. سپس او گفت: نام خانوادگی ----- و ادامه داد که، دوست داری بگم کجا ها می ری و چی کار می کنی؟ از ترس قدرت تکلم و حرف زدن خود را از دست داده بودم و فقط پای او را می بوسیدم و گریه می کردم و به او التماس می کردم. به من گفت: پاشو پاشو بایست. زمانی که ایستادم به من نگاه کرد و گفت: نباید هرگز تو را دوباره ببینم. گفتم، چشم. گفت: این بار اجاره می دهم بروی اما بار آینده، سپس سکوت کرد و گفت، گمشو بیرون، زود. من به سرعت از خوابگاه خارج شدم. آن مرد هم از طبقه ی بالا در حالی که در حال خروج از خوابگاه بودم من را نگاه می کرد. فوراً یک موتوری گرفتم و در حالی که از شدت ترس می لرزیدم، به او گفتم، فقط حرکت کن. به او گفتم: از کوچه و پس کوچه ها برو. پس از آن فوراً به منزل بازگشتم، از ترس به خود می پیچیدم. چند شب تمام کابوس می دیدم که مرد مذهبی از من می پرسد: شوهرت کجاست؟ شوهرت کجاست؟ و سپس من فرار می کنم. تا چند روز از خانه خارج نشدم و پس از آن تصمیم گرفتم که ایران را برای همیشه ترک کنم، در حقیقت فرار کنم . 500 هزار تومان قرار داد متفرقه داشتم که به علت نداشتن وقت کافی برای انجامشان، لغو شدند. همچنین سه ماه حقوق معوقه ی خود را از دست دادم چون مدیر شرکت می گفت، "باید کار ها را تمام کنی و بعد از شرکت بروی تا من حقوق تو را پرداخت کنم." من  وقت به پایان رساندن پروژه ها را نداشتم، به تنها مسئله ای که فکر می کردم این بود که هر چه زودتر از ایران بروم. در عین حال هیچ پولی برای خارج شدن از ایران و تهیه ی بلیط نداشتم. تصمیم داشتم کامپیوتر شخصی خود را بفروشم که پدرم مخالفت کرد و قبول کرد که هزینه ی سفر من را بدهد. البته به او گفتم می خواهم مدتی در تایلند بمانم و سپس از آنجا به کانادا بروم. او نمی دانست که چه اتفاقی برای من افتاده بود. به هر صورت از ایران خارج شدم و به معنای واقعی فرار کردم، حتی در روز پرواز ترس شدیدی داشتم که مبادا در فرودگاه از خروج من ممانعت به عمل بیاید و بازداشت بشوم. در هر صوت موفق به خارج شدن از ایران شدم و ایمان دارم در صورت بازگشت چیزی جز طناب دار و اعدام در انتظار من نخواهد بود. از شما و سازمان ملل طلب یاری دارم که با درخواست پناهندگی من موافقت کند .

با سپاس ----------

 

این تنها بخشی از زندگی من بود و من رنج ها و سختی های بسیاری کشیدم ، مثلا فشار پدرم به من بعد از ازدواج خواهرم که باید تشکیل خانواده بدهم و کار به جائی رسید که من 1 ماه در خیابان می خوابیدم ، یا طرد شدن توسط بعضی از افراد که متوجه می شدند من همجنس گرا هستم ، افسردگی و دارو ، و هزار مشکل دیگر .  من برای سرکوب نیازهای جنسی ام روزانه سه قرص "فیناستراید" که برای جلوگیری از ریزش مو تجویز می شود می خوردم و حالا موهایم همه ریخته است. برادرم مرا از خانه رانده است و پدرم به تازگی به تایلند آمده است به قصد سربه نیست کردن من.

 البته در مصاحبه فرصت بیشتری فراهم می شود که بخش بیشتری از زندگی خود را بگویم.

 

استفاده از کلیه مطالب با ذکر عنوان "نشریه چراغ، سازمان همجنسگرایان ایرانی" آزاد است