نسخه اصلی نشریه چراغ فایل پی دی اف آن می باشد

 

شماره بیست و ششم

مارچ 2007 - اسفند 1385

 

 نشریه فرهنگی اجتماعی چراغ

صاحب امتیاز: سازمان دگرباشان جنسی ایرانی

مدیر مسئول: آرشام پارسی

سردبیر: ساقی قهرمان

ویراستار: ساقی قهرمان

صفحه آرا: آرشام

طراح: امیر حسین 

 

هشتادمین میلاد شاملو و هشتمین میلاد پایگاه اینترنتی‌اش

 

شماره بیست و پنجم

 

شماره بیست و چهارم

 

شماره بیست و سوم

 

شماره بیست و دوم

 

  شماره بیست و یکم

 

پیش شماره بیستم

 

پیش شماره نوزدهم

 

پیش شماره هجدهم

 

پیش شماره هفدهم

 

ضمیمه پیش شماره هفدهم

 

  پیش شماره شانزدهم

 

پیش شماره پانزدهم

 

ضمیمه پیش شماره پانزدهم

 

پیش شماره چهاردهم

 

پیش شماره سیزدهم

 

ضمیمه پیش شماره سیزدهم

 

  پیش شماره دوازدهم

 

ضمیمه پیش شماره دوازدهم

 

  پیش شماره یازدهم

 

پیش شماره دهم

 

ضمیمه پیش شماره دهم

 

  پیش شماره نهم

 

ضمیمه پیش شماره نهم

 

پیش شماره هشتم

 

پیش شماره هفتم

 

ضمیمه پیش شماره هفتم

 

پیش شماره ششم

 

پیش شماره پنجم

 

ضمیمه پیش شماره پنجم

 

پیش شماره چهارم

 

پیش شماره سوم

 

پیش شماره دوم

 

پیش شماره یکم

 

 

 

  

از هم سرشت

                                                                                                                     بازگشت به صفحه اول نشریه

three pieces Translated in to English by Saghi Ghahraman

 

که می شکافد فضای تنگهای تنگ را

 

عید که به تخم ام نبود

ولی

یکی

یه مرد خیکی شاید هم یه زن خیکی

که واسه جا شدنشون توی دنیا

لازمه خیلی ها لاغر باشن

آمده بود با پر روئی

داشت در من

سال را تحویل

می کرد و بدجوری هم می کرد

البته بیشتر همون یه مرد بود 

چون

سی بیل داشت تا سی پست ان

سی بیل دار و پست ان دار فرقی نمی کند

مهم قابلیت های خیکی بودن است

کس کش ها با حجم حجیم حماقت

تمام روزهای نو را از من و ما

گرفته و

توقع این است

من هم مثل خودش خرکیفِ نوروز باشم

تمام حجم هیولایی ِ خیکی ها

در این روزهای تخمی عی د

تمام نفس را از من گا داد

و من

در جستجوی یک نفس

یا هم نفس

به ماهی داخل تـُنگ ِ تـَـنگ نگاه می کنم

با او شنا

می کنم

و مثل او مدام

هوا را با لب تمنا

می کنم

خود بوسی

می کنم

و لب هایم می زند نبض ام را

درست

مثل لب های ماهی

می بوسم و می بوسم و می بوسم

ولی فقط هوا را

سال

دارد

تحویل

می کند

خود

را

و مرا هم

ولی

کجا

تحویل می دهد

لبها یم را

و بوسه هایم را

که می شکافد فضای تـُنگهای ِ تـَـنگ را

 

well, I wouldn’t give a fuck about the new year

but

a fat ass guy or a fat ass gal

the sort of fat cat who many have to get skinny to make room for

had come, so fucking cocky, shoving the new year up my ass

doing me rather badly

of course

the fat ass was more man than woman

because

be was wearing must aches  and not    booo  bees

wearing  must aches   or    having  booo  beees    makes no difference to me

what does     is the fact of being  fat

 

the fat cat pussymonger

has

swiped all the new years all the way out of me and you

and expects

that I

too

like him

am happy go lucky for the  coming of a new year

all the devilish humongous  fat asses

in this no good bugger of a holiday

fucked up my breath

 

I

   struggling for breath

   or  a soul-mate to share it with

am

   peering into the tiny fish bowl

swimming with the fish

 

like the fish    I yearn for air with my sucking lips     self kiss my self

 

my pulse beats      in my lips       like the fish

I kiss   and kiss    and kiss          the air only

the new year

is

getting

itself

and me

in

but

where

would it hand my lips to

and my kisses

which slice into the teeny weeny fish bowls

 

 

 

 

چقدر تنهایم بین تمام پدرها و مادرهایم

 

ننه و آقام

گفتند شب

ازسر کار زود بیا

می خواهیم بریم خواستگاری

من با اونجام خلوت کردم  و فهمیدم

که نه ....

 

آقا و مامان

گفتن

سربازیت که تموم شد

دستتو می گیریم

می ریم

واسه دختر خاله 

من با اونجام خلوت کردم  و فهمیدم

که نه ....

 

 مامان و بابا

 گفتند

از همون دانشگاهت

یه همکلاسی خوشگل و خانواده دارو

انتخاب کن

من با اونجام خلوت کردم  و فهمیدم

که نه ....

 

پاپی و مامی

گفتند

اینهمه دختر تو کوچه و محل و مهمونی

یکی شونو وردار

من با اونجام خلوت کردم  و فهمیدم

که نه ....

 

مامی و ددی

گفتند

حالا که داری می ری

توی فرنگ یه دختر خوشگل پیدا کن

تا نوه مون بشه

چشم آبی

من با اونجام خلوت کردم  و فهمیدم

که نه ....

 

پدرها و مادرهایم

با کلاغ

به جوجه کشی قناری می رفتند 

من با اونجام خلوت می کردم  و می فهمیدم

که نه ....

 

من آن کلاغی بودم

که خدا رن گی ام کرده بود

و بسیار گران

به پدر و مادرهایم 

انداخته بود

خوب که رن گی ها را دیدم 

فهمیدم

چقدر تنهایم بین تمام پدرها و مادرهایم

 

“after work, come right home,”

my old man and ma told me

“this evening we are going out to ask for so-and-so’s daughter’s hand for you.”

I consulted my down there and the response was: Nope

“when you’re done with your tour of duty,

we’ll take your hand and take you along to ask for your cousin’s hand..”

my pop and mom said to me

 

I consulted my down there and the response was: Nope

“select one from the bunch of pretty girls to go to college with,”

Said my mom and my dad, “one that comes from a good family.”

I consulted my down there and the response was: Nope

Mommy and daddy said to me,

“There are so many gorgeous girls out there in the neighborhood, on the streets, at your parties.

Pick one”

I consulted my down there and the response was: Nope

Mommy and daddy said,

 

Now that you’re going abroad

find a beautiful girl there

so we can have a blue-eyed grandchild, will you?”

 

I consulted my down there and the response was: Nope

My fathers and my mothers

Have been breeding canaries with ravens

I consulted my down there and the response was, no, not I

I am one painted raven whom god has sold to my parents

rather expensive

when I looked hard and long at all the   painteds   I found

so lonely am I among all the fathers and mothers

 

 

هم جنسگرایی آزاد شد

 

هم سرشتان من

که با دردی شیرین هم سرشت شده اند

روزها را

با دل هره

شب می کنند

آنها در بیم خبری هستند

که روزی

در روزنامه ها خواهند دید

کابوس این خبر

دل هایشان را

می لرزاند

آنها می ترسند

یک روز

از خواب

بیدار شوند

روزنامه ها را باز کنند

و

خبری را در آن ببینند

که

همیشه از دیدن آن وحشت دارند

اگر چنین شود

آنوقت دیگر

چگونه ققنوس را

از زیر

خاکستر تفاوت و تحقیر

به پرواز در آورند

و برترین عشق را

چگونه عاشق ترین باشند

وقتی که عشق آنها

در کوره ی تبعیض

سرخ تر سوزنده تر

ناب تر

می شود

چگونه نترسند

اگر این خبر روزی

در روزنامه ها باشد

همجنسگرایی آزاد شد

my kindred spirits

blessed with a sweet pain fused in their essence

spend days into nights with distress

they fear facing the headlines in the newspapers one day eventually

this nightmare     of coming face to face with this piece of news

chills their spines

they fear

waking up one morning

and picking up the paper

and

seeing

right there

the news

they have always feared

 

if so

how

could they ever

have the phoenix fly away

from underneath the ashes of ignorance and insult

 

and how

could they fall for the most precious love

how could they be the most loving lover ever

when their love

burns so shimmering red

melts to sublimity

only in the kiln of bias

 

how not to fear

if

one day

they announce

in the morning papers:    homosexuality is no longer a crime

1

می گویند اینجا

دانشجوها قدر دارند

و منزلت !

و من با کتاب سرشتم که نشان می دهد دانشجوی خوبی هستم

در اینجا قدم می زنم

من در جای دیگر نمی توانم درس بخوانم

گرگ های خوب و لاشخورهای خوب تر

در همه جا در حال درس خواندند

در همه جا در حال حفظ کردن هستند

حفظ کردن درس

حفظ کردن اخلاق

حفظ کرن ناموس

و چقدر این کردن ها آنان را معصوم کرده !

و این معصومیت

به من اجازه نمی دهد که درس هایم را حفظ کنم

و معصومیتم را

و ناموسم را 

و من برای حفظ تمام آنها به اینجا آمده ام

 

 

دو چشم شغال گونه ای 

خود را بسویم پرت می کند

و

با اصلی ترین هستی اش

چرتکه می اندازد

و آن را به حدی دراز می کند 

تا به من بفهماند اهل حساب است

و کتاب 

من اما

دیری ست که تنم

جای بی زخم

برای دندان شغال ندارد

و باز هم

بدنبال آسایشم در میان شغال ها !

از اینجا گذر می کنم

برمی گردم که بی خواندن ِ چیزی به خلوت خود بیایم

من در میان شغال ها

چه چیزم را می توانم حفظ کنم

در جایی که حتی دوشیزگی زمین نیز شخم می خورد

 

 

 

2

در را باز می کنم

به کوچه

می زنم

قدم قدم

می بینم رد دست تو در دلم

تو را نمی بینم

به خیابان

می رسم

نرم نرم

تو را نمی بینم

به چهار راه می رسم

ترسان

در چشم ها

سراغت می گیرم

پرس پرسان

و به دنبال چشمهایت می گردم

که به آن سلام کنم

ناگهان چهار راه

پر از چشم می شود

و من می ترسم

در پشت چراغ قرمز

می ایستم

و

می لرزم

سلام در کام من می ماسد

آن را با خود به خانه بر می گردانم

در راه

با چشم هایت

می پرسم

تو که نیستی

به کی سلام کنم

 

 3

 آهای آقای استریت

من همجنسگرا هستم 

چرا فکر می کنی همجنسگرایی بَـده

می کنم

چه

من

که تو نمی کنی

و چه می کنی

تو

که

من 

نمی کنم

منظور کردن یا نکردن چیزی نیست

منظور کردن یا نکردن یک سری کارهاست

من جا کشی نمی کنم

تو چی

من کس کشی نمی کنم

تو چی

من مسافر کُشی نمی کنم

تو چی

من مخ زنی نمی کنم 

تو چی

من ترتیب زن مردُم را

نمی دهم

تو چی

و با همه ی اینها در تعریف تو

من کثیف ترینم

تو چی

 

4

واسه کامنتا

این کسشعر یکی و دوتا نیست تریلوژی هم نیست سیکسو لوژیه !

 آهای استریت هایی که

دائم

در حال

جا کشی

کس کشی

و

مسافر کُشی

هستید

و خیلی هم

مدعی هستید 

جا . کس . مسافر.

کش هایی

که

همجنسگرایی را

خیلی بد

خیلی خیلی بد و

خیلی خیلی خیلی بد

می دانید

و

فکر می کنید

پاک ترین لاشی های روی

زمینید

اگر راست میگویید  

بیائید از جاکس ِ مسافر دست بردارید

همجنسگراها هم

از هم جنس ِ گرایی

دست بر می دارند

پریشب

که

برای چیدن تو

به پشت بام رفته بودم

در آن پشت

ها

دیدم

در شب های داغ تهران یک میلیون

و

در شب های شبِ ایران هفت میلیون

ستاره پرست

طاق باز خوابیده اند

و

در

وقتی که همه دمر درو می کردند

دنیا را

آنها

طاق باز

بستر تردد ستاره

در خود

بودند

و نور

به درونشان می خزید

و حاصل آن

خیسی ِ کاه گل

به مهمانی

چشم ها بود

آهای دمرها

که کسی به دمر بودن شما

هیچ ندارد کاری

و طاق دنیا را

به طاق بازی ِ همجنسگراها

در سقوط می بینید

تا بحال

اگر

چشم های این هفت میلیون را

از نزدیک ندیده اید

صبح است

برخیزید

ستاره می بارد

از چشم های تشنه ی دیشب

که تمام پشت بام را آب داد

سپیده دمیده

صبح است

و

هنگام آنست که

به این چشم ها نگاه کنید

زندگی کنید

و بگذارید زندگی کنند

به این چشم ها نگاه کنید

بعد بروید

و خود را به روی زندگی دمر کنید

خجالت نکشید

به این چشم ها نگاه کنید

 

5

در کتاب فلسفه آفرینش ِ سکسیدن

در فصل مربوط به

تاریخچه ی خلقت همجنسگراییدن

آورده اند که

در آغاز

غوزها غاز غاز می کردند

و غازها غوز غوز

مردها مرد بودند

و زن ها زن

همه چیز

بر وفق آغازیدن بود

خدا یه کم

گل اضافی آورد

یه ذره هم وقت اضافه آورد

تصمیم گرفت

آغازیدن را

یک کم بیاورد جلو

همینکه داشت پاورچین پاورچین

می آمد جلو

پاش خورد

به یه چیز ولو

بعد دید

اگر این کار رو نکنه

خیلی بد میشه

در نتیجه اون کارو کرد

و

ولو بودن را آفرید

تا آدم ها

بشوند

و اینگونه بود که

سکسیدن آغاز شد

خدا

ولو بودن را که شد کرد

فقط

یادش رفت

به کی بگه دمر به کی بگه تاق باز

و اینگونه بود که

بلاتکلیفی

آغازید

و رسما خدا رید

و البته

خیلی زود لیسید

و کلی هم بوسید اونایی رو که بلاتکلیف آفرید

ولی

مردم که عقلشون

به تنها چشم ِ باز ِ نیم متر پائین تر از پشت سرشونه

فقط ریدن را یادگرفتند

تا پایان ِ تمام ِ آغازها

بر بلاتکلیف ها

و

این آغاز ِ به گه کشیدن زندگی بلاتکلیف ها

توسط چشم گشادانی بود که

همه ی دنیا را به یک چشم !

می دیدند

و این آغازی بود بر تمام

دردها

دریغ ها

دروغ ها

تبعیض ها

تحقیرها

ظلم ها

و ... بدبختی ها

آغازی بود بر تمام آغازها

و اینگونه بود که آغازیدن آغاز شد

 

6

بیا در من

استراحت کن

و بگذار

من هم بکنم

استراحت

را

در

خودم

و نه در تو

که

بیشتر به درد درد می خوری

تا استراحت

 

بگذار

مقداری

در چشم هایت

استراحت کنم

من

خسته تر

از این هستم

که

دور تر شوم

از نفس هایت

و

تن من

قانع تر از

آن که

لختی را

غیر از نفس ات بخواهد

استراحت من

لمیدن یا

خرامیدن

یا حتی خوابیدن نیست

اگر

استراحت من

در فضایی باشد که

نفس تو

از آن

فقط

گذر کرده

من زیاد مزاحمت نمی شوم

حاضرم

تمام عمرم را

بدهم

و برای این

استراحت

فقط اندکی بمیرم

 

7

امروز

من با يك خبر

از جا پريدم

همراه با

زن های سوسنگرد تا

صحرا دویدم

از زیر صدها چکمه ی

آلوده ی پست

پیراهن

صد چاک خواهرهای

خود

بیرون کشیدم

امروز بغضی در گلوی

من قدم زد

تا

انتهای شهر اندیمشک مرا برد

آنسو تر از

آن موشک ناخوانده مهمان

کان شب برای

سرکشی

آمد به بالین علی اصغرهای تهران

بغضم

کنار موشک اسکاد ترکید

صد تکه شد

بر روی صدها کودک شیر خوار

پاشید

بعد از عبور

از شیرخوارگاه های تهران

راهی ِ

خرمشهر و

دزفول و

سوسنگرد

گردید

آنجا کنار مادری تنها

نشستم

از ساز لالایی که

در صحرا

رها کرد

من کودک اش گشتم

و

بغض خود

شکستم

سر را به روی

سینه ی یوما نهادم

خون می چکید از سینه اش

از جا پریدم

با سینه ی خونین او

تا جاده ی اهواز خرمشهر

سینه خیز

رفتم

آنجا پدر را

با برادر های خونی

چرخ گشته در

زنجیره ی تانک های بعثی

صد تکه دیدم

خورجین خود را

از گوشت و پوست وخون

لبریز کردم

در حصر آبادان نشستم

چند قطره از خون برادر

با پدر را

با یک پلاک و استخوان ها

بر رود ریختم

جهل عرب را پاک کردم

شط العرب را

با خونشان

اروند کردم

...

امروز

اما

لخت شدم

در رود بغض خود

پریدم

فریاد زدم فریاد

مادر پدر خواهر برادر

اینک بیارامید

 شد

 

صدام اعدام

 

 

 

8

دیروز

که از

حسین بن علی

نوشتم

مردی مرا فهمید

و گفت خوشم آمد از

شعر ات

گفتم من

برای خوش آمد کسی نگفتم

گفته هایم را

گفت می دانم ات

چون من هم

هم سرشت هستم !

تعجب

خود را

بی کلمه از من

بیرون ریخت

و او فهمید و گفت

من هم یک هم سرشت

ازچهارصد و پنجاه سال پیش ام

ولی هنوز هستم

در درون اشعارم

گفتم

اشعارت

گفت

اشعارم

گفتم بخوان

گفت بخوان

خواند خواندم

ماند رفتم

موقع رفتن گفتم

من واگویه های

تنهایی ام را

هم سرشت امضا می کنم

تو 

چه

گفت

من دل گویه های تنهایی ام را

با این اسم

به تمام دیوارها کوبیده ام

محتشم کاشانی 

 

 

 

استفاده از کلیه مطالب با ذکر عنوان "نشریه چراغ، سازمان دگرباشان جنسی ایرانی" آزاد است .

سازمان دگرباشان جنسی ایرانی مسئولیت  رسانه هایی که از این مطالب استفاده می کنند را بر عهده نخواهد داشت