بازگشت به صفحه اول نشریه
 
 
 
سال سوم
شماره بیست و هشتم
می 2007 - اردیبهشت 1386

 

 

 

 

خانه هنر

یاد یار مهربان، وبلاگ ها را در متن به هم بافته است و عیدی داده به خانه ی هنر. این بافته همچنان که و پیش از آنکه  به وبلاگ ها اشاره می/کند، تصویر روشنی ساخته از خود خانه ی هنر و آن جوری که خانه ی هنر وبلاگ های دگرباشان را در خود گرفته است.

 

عیدانه

 نویسنده ی وبلاگ ياد يار مهربان نامه ای برای خانه هنر فرستاده و عیدانه ای را تقدیم وبلاگ نویسان کرده،ضمن تبریک عید نوروز ، به جای آن آپدیت کردن های همیشه گی با هم این عیدانه ی بی نظیر را که زیباترین و به روزترین نوشته است را می خوانیم :

  

 سلام خانه ی هنر

 چند سال پیش دوست خوبمان شهرام شهرزاد نویسنده ی وبلاگ " هزار و یک شب ناگفته من" با استفاده از اسم وبلاگ ها مقاله ی قشنگی نوشته بود با استفاده از نوشته ی او من امسال یک ماه وقت گذاشتم برای نوشتن این عیدانه ولی به قشنگی نوشته ی شهرام نشد به خوبی خودتون ببخشید اینو تقدیم میکنم به تمام وبلاگ نویس ها خواهش میکنم اگر امکان داشت آن را در وبلاگ خوب خانه ی هنر قرار بدهید .

 

 

این یاد داشت های روزانه یک دزد است که به دلیل عشق مجازات شده و به زندان افکنده شده بود ، دست و پایش درغـُل و زنجیر بود و در شب سکوت تاریکی  که حکمفرما بود و همه جا را ترس تنهایی فراگرفته بود سالها در گوشه ی زندان با خود می گفت آیا این بود سزای عاشقی؟

 همه ی پسران قبیله آنجا زندانی شده بودند هفت پسر از هفت گوشه ی سرزمین ما ایران پسر دریا  و پسر بات و پسر خسته و پسر تنهای خسته و پسری از جنس گل سرخ و پسری بر بال رنگین کمان و میشا پسری تنها از دیار کرمانشاه  همه گرد هم آمده بودند و با خود می گفتند ما که جانشین خدا  ییم چه کنیم ؟  آیا باید زندان و ذلت و جهل و فریب را تحمل کنیم یا از این زندان بدر آییم و تولد دوباره  بیابیم ما که می دانیم آزادی واقعیت دارد  باید به آسمان بی ابر پرواز  کنیم و سایه تاریکی  را از سر خود کنار بزنیم و همه را از وجودمان آگاه کنیم یکی در این بین گفت آرامش در ندانستن  است یکی دیگر که تیز بین بود و مسایل را خوب تحلیل می کرد گفت آرزوهای بزرگ  ما در دانستن و آگاه کردن است باید بدانیم و فریاد بزنیم باید از دیوار گذر کنیم

در آن شب که آتش عشق تمام وجود پسرها را فراگرفته بود همه نشستند و با هم درد دل کردند  با هم نقشه ای نو و  نقش نو طراحی کردند  

بر باد رفته ها در خلوتگاه تصمیم گرفتند دریچه ای رو به کوچه ی خوشبختی باز کنند و ناگفته هایی از عشق دو پسر را به گوش همه برسانند

دختری به دنبال هم جنس خود که در سلول بغلی زندانی بود صدای پسران را شنید و گفت آهای پسرا شما جستجوگر عشق اید ؟ پسرها که تازه فریاد یک سکوت را شنیده بودند و متوجه ی سلول بغلی شده بودند پرسیدند تو کیستی ؟ دختر گفت من هم یک سرگشته ام مثل شما . پسرها گفتند پس تو هم با ما هم قبيله ای ؟ دختر گفت آری من هم با شما هم سِرشت  و همزادم ، آیا مرا هم با خود می برید ؟ پسرها همه با هم یکصدا گفتند آهوی خسته  تو را هم با خود به سرزمین آزادگی می بریم ، در همهمه ی پسران صوتی میان اصوات برخواست که گریه های مستانه  سر می داد و شبیه باران اشک می ریخت پسرها گفتند این صدای کیست ؟ صدایی از سلول دیگر گفت من خود فلان فلان شدمم که اتاقی از آن خود ساخته ام پسرها گفتند با شجاعت حرف بزن همسایه گفت آخر اینها حرف های خودم است حرف هایی که به کسی نگفتم  پسرها گفتند خودت را معرفی کن و از چیزی نترس ، صدا از سلول بغلی گفت : راز کهنه ای در دل دارم من من من یک ترانس سکشوال ام و بعد بلافاصله با خجالت و حیا پرسید آیا من گناهکارم؟ پسرها همه با هم زدند زیر خنده و گفتند نه که گناه کار نیستی یکی که از همه شوخ تر بود و همش هزل و طنز می گفت چهچهه زد و گفت شازده کوچولو تو هم  هم آوای مایی ما همه از جنس هم  هستیم همه انسانیم آن صدای خجالتی که خوشحال شده بود با امید از پسرها پرسید از زندان که رها شوید به کجا می روید گیل گمش  در جوابش گفت ما به دهکده ی خود می رویم در آن دلکده خانه هایی برای خود داریم خانه ی هنر خانه ی شعر و یک انجمن شاعران مرده داریم که در آن در زیر نور چراغ لبهای تلخ و سرد را داغ خواهیم کرد و به یاد زندگی داغ ترین و آخرین بوسه ها را به هم هدیه خواهیم کرد ، ما به خانه هایی از آن ِ خودمان خواهیم رفت . هم سلولی ِ کنجکاو پرسید آنجا باید بسیار دنج باشد علیرضا گفت به دنجی مکانی برای تنهایی تو  ترنس گفت من و یکی مثل من  آیا جایی در بین شما دارد ؟ فالش با خوشحالی گفت البته که جا دارد تو هم با ما بیا ، صدای خجول که برای رسیدن به اینهمه خوشبختی بیقرار شده بود از شادی بلند بلند شروع به خواندن آواز اینجا سرزمین آفرینش کرد و در پاسخ به آواز او پادشاه آبی به ياد يار مهربان شروع به خواندن ترانه ی عاشقانه های کوچک براي او کرد 

انسان ها یعنی همین پسرها و دخترها عقل هایشان را روی هم گذاشتند و فکر کردند که  برای فرار از زندان یک ریسمان محکم و قابل اتکا لازم است پس آنها درنگ نکردند و مهمترین و آخرین عنصر وجودی شان یعنی عشق را سرمایه ی این رهایی از زندان قرار دادند  عشق هایشان را در هم پیچیدند و یک پیچک زیبا ساختند برای فرار از زندان پیچک در پیچک عشق را از برج بلند ظلم ناآگاهی جهل و ستم در یک شب سپید بسوی رهایی انداختند و یک یک به چالاکی از آن گذشتند آن پیچک عشق آنچنان سفت و محکم و با اطمینان بود که می توانست وزن همه و حتی یک آدم آهنی را هم تحمل کند و این از معجزه ی بی رقیب بودن عشق آن پسرها و دخترها بود

وقتی داشتند از برج و باروی ظلم و نا آگاهی عبور می کردند در آنجا دست خطی از چهار نفر پیدا کردند که قبلا به دلیل تلاش برای فرار از زندان دستگیر و اعدام شده بودند آن چهار نفر که با طناب دار راههای نفس کشیدنشان مسدود شده بود به رمز برای بازماندگان چنین نوشته بودند «من یک هم جنس گرا هستم در نا کجا آباد  داستان زنده گی ام را ازآلبوم عکس  ام ببینید » پسرها وقتی این یادداشت را خواندند فهمیدند که باید مقاوم و صبور باشند . با خود گفتند ما از زندان رها می شویم و به هیچ قیمتی هم حاضر به دوباره زندانی شدن نیستیم ما با هموفوبیا  خواهیم جنگید کوچه به کوچه  و تن به تن در سنگر بی سنگ 
حتی اگر لازم باشد تن هایمان سنگ های این سنگرها باشد دیگر اجازه ی زندانی کردنمان را به دزد دلها نخواهیم داد .

 آنها با همت و اراده با تلاش و خودآگاهی از زندان رها شدند از اقیانوس شک  عبور کردند و با پرواز بر فراز آشیانه فاخته  به باغ عدن  رسیدند در آنجا اتراق کردند و باران اشک از بغضی که نشکست فرو ریخت و بوی خوشایند عریانی   آنها در دشت ها پیچید

و

... در اولین آرامش شبانه از دور نارسیس را دیدند که در کوهستان بروکبک آتش پنهان  افروخته و به شعر گویی از تبار مردان ِ هم بستر  قصه ی هزار و یک شب ناگفته تعریف می کند و می گوید گناه من

 

 

  بازچاپ مطالب نشریه چراغ تنها با ذکر ماخذ آزاد است