بازگشت به صفحه اول نشریه
 
 
 
سال سوم
شماره سی و دوم
سپتامبر 2007 - شهریور 1386

 

 

 

 

زندگی پس از مرگ

آریا مهرگان 

50sheqalim@gmail.com

 

نمی دانم چگونه و از کجا شروع کنم. هنوز تمامی آنچه بر سرم آمده باور نکرده ام. ماجرا مانند یک کابوس است. من یک مرده هستم، بله، یک شخص کاملاً مرده که او را درون قبر گذاشته اند... شاید وقایعی که خواهید خواند برایتان عجیب باشد ولی همه واقعی است و حقیقت دارد:

اسم من ژوبین طاطاوسیان است. من از ارامنه شیراز هستم. پدرم یکی از ملاکین متمول شیراز بود که بعد از انقلاب به خارج از ایران گریخت. چند سال پیش زمانی که بسیار جوان بودم مرد و ثروتی بالغ بر چندین ملیون پول نقد در بانک های خارجی یک کارخانه بزرگ تولید روغن اتومبیل و تاکستان های انگور برایم به یادگار گذاشت. من اصولاً آدم گوشه گیری بودم. وقتی نوجوان بودم به پسر دایی ام که از من بزرگتر بود علاقه مند شدم و روابط عاشقانه ای برقرار کردیم. پس از آن با رفتن او به استرالیا در حالی که بزرگتر می شدم در اروپا در مدرسه شبانه روزی که درس می خواندم با یکی از همکلاسی ها که پسرک زیبایی اهل مالاگای اسپانیا بود نرد عشق باختم و آن نیز به سرانجامی نرسید. تصمیم گرفتم زندگی دور از هیاهو اختیار کنم. دور از هیاهوی مردمان سر در کتاب داشتم و غرق در عوالم خود بودم.

پش از فوت پدرم چند وکیل مورد اعتماد برای سرکشی اموال پدرم معین کردم و خودم به شهر زیبای میلان در ایتالیا رفتم. آنجا یک ویلای زیبا داشتیم و در آن محیط فرح بخش و رویایی به نوشتن، سرودن شعر و ... پرداختم. از کار مردمان فارغ و در دنیای خود غور می کردم که روزی تلفن زنگ زد. گوشی را که برداشتم صدایی بسار مهربان از پشت خط خبر از آشنایی قدیمی می داد این صدای اندره دوست دوران کودکی ام بود که چندی بود ندیده بودمش. انسانی به غایت پر جنب و جوش، در منتهای کلمه پر رو، آدمی که یک ثانیه یک جا بند نمی شد بلند بلند و با حرارت حرف میزد و البته قلبی از سنگ داشت به قول خودش هرگز عاشق نشده بود و دیگران را همواره از خود ناامید می کرد و با شناختی که از او داشتم می دانستم که راست می گوید. می گفت در اسپانیا است معماری خوانده و خیلی چیزهای دیگر هم گفت که به یادم نمانده. او را دعوت کردم که به میلان و به ویلای من بیاید. من تنها بودم و حضور او برایم مغتنم بود. او تنها کسی بود که از احوالات شخصی من و میل شدیدم به جنس موافق خبر داشت، شاید به دلیل اینکه او نیز چون من بود. می خواستم با او در این مورد و مواردی از این دست صحبت کنم.

 چند روز بعد دیدنم آمد؛ فقط با یک چمدان کوچک. در پاسخ تعجب من خندید و گفت که وسایل آپارتمانش را به پیرزن سرایدار بخشیده. با حضور آندره حال و هوایم عوض شد. شب ها تا صبح بیدار می ماندیم از دوران کودکی و شیطنت هایمان می گفتیم. به آندره با خنده و شوخی بسیار آن روز را یادآوری کردم که یکی از بچه های مدرسه را در زمان دبیرستان به خانه آورده بود و... مادر و پدر دوست اش فهمیده بودند. کار بالا گرفته بود و کلی خرج کرده بود تا بتواند رضایت شان را جلب کند و چیزهایی از این دست. روزها گذشتند و دوستی قدیمی من با آندره گرم تر و عمیق تر شد. یک روز آندره گفت، چرا ازدواج نمی کنی؟ خندیدم و گفتم:

- منظورت چیه، یعنی با یه پسر؟ اولاً که من کسی رو اینجا نمی شناسم. بعدشم تا ابد که نمی خوام اینجا بمونم شاید خواستم برگردم ایران شاید .. اصلاً به خونواده چی بگم؟!

برو بابا، تو که کسی رو نداری. تک فرزند بودی. مادرت که خیلی وقته مرده، پدرتم تازگی ها... اصلا اینا بهانه ست. حالا تو بیا با یکی آشنا شو یه مدت با هم باشین اگه خوشت اومد اونوقت ...

- برو بابا، تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره ...

روزها با همین حرف ها و سر و کله زدن ها گذشت. آندره هر روز توی گوش من از این حرف ها می زد. از فواید یک جفت در زندگی می گفت. می رفت کتاب های روان شناسی می آورد، شعر، قصه،خلاصه همه چیز در تـأیید جفت زندگی و اهمیت تقسیم زندگی با یک نفر دیگر. خلاصه یک روز با اصرار فراوان مرا به مراسمی برد. در میانِ های و هوی فریاد و جشن و پای کوبی بی خبر از همه جا دنبال آندره می گشتم که در میان ازدحام گم اش کرده بودم که ناگهان دو چشم خاکستری براق مرا میخکوب کرد. او درست رو بروی من بود و به چشمانم زل زده بود با خنده ای ملیح بر لب و یک گیلاس شامپاین در دست... قدی بلند و اندامی ورزیده داشت که از زیر لباس تنگش نمایان بود. یک تی شرت چسبان و... ناگهان آندره از راه رسید و میان مان قرار گرفت و بلافاصله گفت:

مرده شورتو ببرن، اینجایی؟ دو ساعته دارم دنبالت می گردم می خواستم برم بگم پیجت کنن. چته مثل جن زده ها شدی، چیه روح دیدی؟!

آنی،خفه شو یه لحظه ببینم. الان چه وقت اومدن بود، ندیدی کجا رفت؟

- کی؟ چی میگی تو

همین پسره که الان روبروم وایساده بود دیگه

- چه میدونم چیه حالا

سریع پیداش کن زود باش ...

در میان جمعیت مشغول جست و جو شدم با سرعت هر چه تمام تر ناگهان ناخواسته به یک نفر تنه زدم :

اوه اسکوزامه(1)

و وقتی که او برگشت وای خدای من خودش بود با همان چشمان درشت خاکستری ... آمدم چیزی بگویم که آندره به کمکم آمد:

ایتالیانو؟

نو ! سوی اسپانیول اِن مادرید(2)

- آه که سواِرته(3) !

فقط توانستم همین را بگویم. خوشبختانه آندره با آن سر و زبانی که داشت موضوع را به تحصیلات من در اسپانیا حتی گاو بازی و علاقه من به رقص فلامینگو کشاند و بعد از کلی پر چانگی او را به شام دعوت کرد و پسرک هم با متانت پذیرفت.

من و آندره در کلوپ شبانه گل سرخ مدتی بود که به انتظارش بودیم. طبق معمول آندره داشت بلند بلند حرف می زد و با هیجان دستانش را تکان می داد ولی من اصلاً حواسم به او نبود، تمام حواسم به در ورودی بود که بالاخره آمد:

- اُولا(4)

این را گفت و روبرویم ایستاد و دستش را به طرفم دراز کرد. سرتاسر سفید پوشیده بود. لباس هایی نخی و نازک. موهایش، آن موهای خرمایی اش را رو به بالا شانه کرده بود. گونه های برجسته و صورتی استخوانی داشت. لبخندی بر لبان درشت و زیبایش نقش بسته بود. پیراهنش در زیر نور سالن زیبایی خاصی داشت .کاملاً بسکت(5) بود و اندامش از زیر پیراهن برجسته و مشخص بود؛ اندامی برنزه و شهوت انگیز. گردنبندی بر گردن داشت با مهرهایی قهوه ای رنگ... آندره ضربه ای به پایم زد و مرا به خود آورد:

آه، پردونامِه(6)

این را گفتم،بلند شدم و دست دادم. او را دعوت به نشستن کردم. آن شب یک غذای دریایی اسپانیایی سفارش داده بودم، خیلی خوشش آمد.

نامش خوزه(7) بود. چقدر بابت اسمش سر به سرش گذاشتیم و خندیدیم. او هم به من گفت اسمم او را به یاد فضا می اندازد. وقتی که گفتم ایرانی هستم، اظهار بی اطلاعی کرد. نمی دانست ایران اصلاً کجاست. شمرده شمرده و بسیار آرام و با لهجه ای خاص صحبت می کرد که بسیار شیرین ترش می کرد. چندی به همین منوال در دعوت های مکرر رفتن به مکان های تفریحی و ... گذشت تا اینکه روزی در حالی که در خانه ام و روی صندلی نشسته بودم، به خوزه تلفن کردم و خواستم به خانه ام بیاید. وقتی رسید، دستپاچه بودم. آندره را به بهانه ای بیرون فرستاده بودم. کمی که از آمدنش گذشت و صحبت های عادی رد و بدل شد. تصمیم خود را گرفتم، دل به دریا زده سرم را پایین انداختم و مقابلش به رسم غربی ها زانو زدم انگشتری که از قبل برای همین کار آماده کرده بودم به طرفش گرفتم به فارسی با صدای لرزان به آرامی گفتم :

- خوزه! می خوام اینارو به فارسی بگم چون زبونیه که از قلبم بیرون میاد و باهاش بهتر میتونم حرف قلبمو بزنم، بامن ازدواج کن ! قول میدم خوشبختت کنم و کنار من هیچ وقت غصه دار نشی...

آمدم همین ها را به اسپانیایی بگویم که صدای آندره را از پشت سرم شنیدم که حرفهایم را برایش ترجمه می کرد. معلوم نبود از کجا پیدایش شده بود. به آستانه در تکیه داده بود و با لبخندی موذیانه حرفهایم را ترجمه می کرد. ناگهان متوجه گرمی دست خوزه شدم مرا در آغوش گرفت و فشرد نمی دانم این لحظه چقدر طول کشید ولی نمی خواستم تمام شود هنوز هم هر وقت آن لحظه را به یاد می آورم دچار احساسات می شوم.

...

چند ماهی از این جریان گذشت تا اینکه آن روز، آن روز شوم فرا رسید. صبح بود چشم که باز کردم دیدم قدرت حرکت ندارم با تمام وجود سعی کردم اما نتوانستم تمامی بدنم فلج شده بود سر انجام بعد از مدتی با کوشش و سعی فراوان خودم را از تخت پایین کشیدم و محکم به روی زمین افتادم. آن روز خوزه رفته بود پیش پدر و مادرش. آندره نیز با کمک من در آپارتمانی کوچک در مرکز شهر زندگی می کرد مرتب غر میزد و از وضعیت آپارتمان شکایت می کرد.

باری با هر زحمتی بود خود را کشان کشان به در اتاق رساندم. در آنسوی در یک راهروی کوچک بود که به پلکانی ختم می شد که وسیله ی ارتباط طبقه پایین که هال و آشپزخانه در آن واقع بود، با اتاق خواب ها در طبقه ی بالا می شد . خود را به راه پله رساندم با زحمت دستانم را به نرده راه پله قفل کردم با تمامی وجود خودم را بالا کشیدم تا سرانجام ایستادم اما تا قدم اول را برداشتم از روی پله ها به پایین غلتیدم و بیهوش شدم.

...

خواب بودم... نفسم در سینه حبس شده بود... فشاری شدید بر روی سینه ام احساس می کردم... گویا می خواست با فشار جان را از بدنم خارج کند ... ناگهان بیدار شدم.

من کجا هستم ؟ این چه هوای خفه کننده ایست؟! کم کم حواسم بجا آمده مالک نفس خود شدم ... یکمرتبه آن ناخوشی نخستین را که به آن مبتلا بودم به یاد آوردم ... احساس کردم که بر پشت خوابیده و روی چیز سختی دراز کشیده ام... احساس عجیب خوفناکی به من دست داد به اطرافم دست کشیدم این دیگر چیست که می خواهد خفه ام کند... هوا ... هوا... من نیاز به هوا دارم نزدیک است خفه شوم!

با ترس و بیم فریادی زدم دستم به جسم سختی که بر روی سینه ام افتاده بود خورد... تازه متوجه آنچه به سرم آمده بود شدم ... مرا دفن کرده بودند زنده به گورم کرده بودند و آن جسم سختی که برروی سینه ام افتاده بود در تابوتی بود که مرا در آن گذاشته بودند.

ترس و واهمه و جنون خاصی به من دست داد با مشت های خود به سمت راست و چپ ضربه زدم و ناخن های خود را در لوح های تخته فرو بردم ولی کوشش و تلاشم فایده ای نبخشید. خشم و ترس نیرویی خارق العاده در من بوجود آورده بود. هر مرگی هر چقدر هم ترسناک باشد از مرگی که در انتظار من بود ترسناک تر نبود. داشتم خفه می شدم. احساس می کردم چشمانم دارد از حدقه بیرون می آید از بینی و دهانم داشت خون می آمد. روی پیشانیم قطرات درشت عرق جمع شده بود سعی کردم تا نفسی تازه کنم پس از آن قوای خود را که از ناامیدی بیشتر شده بود جمع کرده سعی کردم به یکی از اطراف تابوت با تمام وجود ضربه ای وارد کنم. صدای شکستگی آن به گوشم رسید و تابوت در هم شکست. نفس تازه ای کشیدم ولی چیزی نگذشت که به ترس تازه ای گرفتار شدم ...

از خود پرسیدم چه برسرم خواهد آمد اگر زنده زیر توده ای از خاک دفن شده باشم ... عقل از سرم پرید و چنین گمان کردم که نزدیک است دیوانه شوم در آن زمان خوفناک قهقه ای بلند زدم و صدای آن در گوشم چون ناله محتضری طنین افکند.

ولی فهمیدم به آسانی نفس می کشم و احساس کردم نسیم ملایمی صورتم را نوازش می دهد این نسیم قدری مرا حال آورد و بر شجاعتم افزود. دستم را دراز کرده تکه های چوب را کنار زدم و از تابوت خارج شدم دستم را به هر سو حرکت می دادم تاریکی و ظلمت حکمفرما بود ولی بخوبی می توانستم نفس بکشم. حالت دیوانگی که بر من چیره شده بود کم کم داشت مرا رها می کرد تشویش و نگرانی ام کمی آرام گرفت بنای فکر کردن را در موقعیت خود گذاشتم:

شکی نبود که من زنده به گور شده بودم

- حتما فکر کردند من مردم منو دفن کردند...

خیلی فکر کردم ولی هرچه فکر کردم نفهمیدم چطور مرا دفن کرده اند

- حتما دکتر اومده بالای سرم گواهی دفنو صادر کرده... ولی آخه چطوری نفهمیده من زنده ام عجب دکتر خری !

نه اصلا شاید دکتر نیووردن مگه میشه پس آخه چطوری منو دفن کردن ؟؟ اگه فکر کردن من مردم باید منو برده باشن تو مقبره طاطاوسیان همونجایی که از مرگ پدرم تا حالا باز نشده...

از این اندیشه خون در رگهایم منجمد شد چون آن روزی را به یاد آوردم که با تابوت پدرم به مقبره وارد شدم وارد تالاری شدم که بی اندازه تاریک بود و از هیچ روزنه نوری به آنجا نمی تابید. سرگیجه سختی به من دست داد و به سرعت از آنجا به فضای باز رفتم و نفس راحتی کشیدم...

 می دانم که در انتهای مقبره پلکانی است که بواسطه چند پله به خارج منتهی می شود شروع کردم کورکورانه وسط تاریکی راه رفتن تا مگر در را پیدا کنم اما با خودم می گفتم چه فایده چون حتما در بسته است و من توانایی باز کردن آن را ندارم!

(ادامه دارد...)

 

 

1- Scusa me!  منو ببخشید [ایتالیایی]

2- No! soy Espanol en Madrid  نه! اسپانیایی هستم اهل مادرید. [اسپانیایی]

3- Ah! que suerte!  اوه! چه شانسی!

4-Hola!  سلام!

5- the bulge of male genitals through clothes { gay slang} : basket

6- Perdona me ببخشید

7- Jose

 

 

 

بازگشت به صفحه ی نخست

  بازچاپ مطالب نشریه چراغ تنها با ذکر ماخذ آزاد است