|
"نگاه "
اون
oon.yaddasht@gmail.com
توی یادداشت
های
" اون " از کشیده هاش، چشیده هاش و دیده هاش تو ایران و دوره ی پناهنده
گیش می خونیم. اون الان چند سالیه که توی استرالیا زنده گی می کنه.
ببینیم توی " نگاه " چی برامون داره.
چقد آدما
عقلشون به چششونه.
با موهای
رنگی، شلوارک سبز و حلقه ای نارنجی رنگ، پا به محله می ذاره. محله ای
که مثل توپخونه ی تهرونه. همه و همه مغازه ست و فروشنده و دوره گرد. با
هجوم سرها و نگاه های خیره ی خنده به لب مواجه میشه. خنده به لب بهترین
نگاهه ...
اینهمه
تمسخر و نگاه رو سال ها بود بعد از بلوغ و دیپلم تجربه نکرده بود. در
همون سال ها بود که می گفت به خودش: مگه چطوریه که تو خیابون به من
نگاه می کنن و می خندن– زن و مرد – گروه های دختر پسرای جوون. در همون
سال ها بود که از کلاس زبان بر می گشت و روی پل فردوسی آرزوش بود که
موتوری که رد م یشه نگه جووووووون. در همون سال ها بود که وقتی وارد
کلاس زبان می شد آرزوش بود سرها برنگرده راه رفتنشو نگاه کنه. مثل همه
ی اونای دیگه بره تو جمعشون و بگه و بخنده.
دیپلم که
داشت می گرفت فهمید علت همه ی اون سئوال ها رو.
توی یه
عروسی بود که یکی اومده بود عین خودش.
می گفتن
ببین این مثل توئه .
نگاش کرد
دید چطوری راه می ره .
نگاش کرد
دید چطوری پوشیده و حرف می زنه.
نگاش کرد
دید چطوری نگاه می کنه.
نگاش کرد
دید چقد تنهاست.
به بقیه
مردا نگاه کرد که چطوری نشستن، راه میرن، پوشیده ان و حرف می زنن.
مقایسه کرد،
فهمید.
- آهان اینه
داستان.
توی اون یکی
دوروزی که " تازه از راه رسیده "اونجا بود. به ش نزدیک شد، باش رفت
بیرون، بیشتر به رفتارش نگاه کرد و به مال خودش هم. دید مثل همه و مثل
بقیه مردا نیست.
به هم
نزدیکتر شدن تو خیابون دست همو می گرفتن و راه می رفتن یا دستشو
مینداخت روی شونه ی اون که تازه اومده بود، می دید اونم انگار خوشش
میاد.
همه فهمیده
بودن که اونا با هم بیرون میرن و نزدیک شده ن به هم. یادش میاد می گفتن
نذارین شب با هم توی یه اتاق بخوابن ولی اونا زرنگ تر از این حرفا
بودن، یا بهتره بگم اون، چون اون بود که تازه هجده سالش بود اول راهی
که خودش هم نمی دونست ...
... اون
تازه رسیده که سی ساله بود و این کاره حسابی.
با هم توی
یه اتاق خوابیدن ظهر و دور از چشم همه و یه تیکه از شب رو که بقیه
مشغول خودشون بودن.
حالا دیگه
اون تازه اومده رفته بود و اون تفاوت رو کامل فهمیده بود علت نیشخندا
رو و جووووووون گفتای روی پل رو.
تصمیم گرفت
به ش خاتمه بده چون آزار می دید.
هی بیشتر و
بیشتر به دور و برش نگاه کرد و هی بیشتر و بیشتر ازشون گرفت و اجرا
کرد.
شد یه
هنرپیشه ی واقعی، صد رحمت به بازیگرای هالیوود.
دیگه همه می
گفتن چه پسر با شخصیتی، تا شد سی و چهار سالش همه می گفتن – چه مرد با
شخصیتی - .
حالا توی سی
و پنج سالگی داشت دوباره همون نگاه های نوجوونی و بیشتر جوونیش رو می
گرفت.
حالا دیگه
علتش رو می دونست.
علتش نجات
زنده گیش بود.
این بار
دیگه در کنار اذیت شدنش، که نمیشه نباشه، تو دلش می خندید
به آدما
که
چقد
عقلشون
به
چششونه.
بازگشت به چراغ 33 |