|
فقط یک روز
رضا ( پسر )
در شماره ی آینده مصاحبه ی نشریه ی چراغ با رضا (پسر) منتشر می شود
_
بابا یه دقیقه سرت رو از اون نوتبوک لعنتی بلند کنی و یه نگاه به ما
بندازی گناه نمی شه
:: تا چی رو گناه بدونی
_ سعید شوخی ندارم، پاشو دیگه
:: منم شوخی ندارم. نگاه کردن به شما چند حالت داره، یکی اینکه بنده
سرم رو بلند کنم و چشمام به چشای قشنگ بیفته و باز خر بشم و کارا رو بی
خیال بشم، یکی دیگه اینکه من سرم رو بالا بیارم و بازم چشمام به چشای
قشنگت بیفته و تحمل غضبشون رو نداشته باشم و برای باز کردن اخمتون
ببوسمشون و ...
_ جون من پاشو دیگه، بابا مردم از گشنگی، دیدن به درک
:: چشم، چشم سرورم!
کله ام رو از نوتبوک بیرون کشیدم! و بلند شدم که حمید گفت:
_ حالا کدوم از این حالات گناه حساب می شد؟!
:: همه ش
_ ها ها ها!
:: آخه به خدا دیدن چشای قشنگ تو با توجه به بی جنبه گی من گناه داره!
اینو گفتم و لبم رو چسبوندم به لبش و یه بوسه شیرین ازش گرفتم.
_ حالا شام چی بخوریم؟!
:: به، ما رو بگو، گفتیم الان یه چیزی سر هم کردی
_ شوخی کردم، نرسیدم یه چیز درست و حسابی بپزم، مخلوط سوسیس درست کردم
:: منم که آی کیو صفر!، می گم یه بوی خوش مزه میاد
آشپزخونه ما چندان بزرگ نیست ولی انقدر هست که یه میز غذا خوری کوچیک
توش جا بگیره و ما همیشه وعده های غذایی که خونه هستیم رو روی همون میز
می خوریم. همیشه سر میز رو به روی هم می شینیم چون از دیدن هم سیر نمی
شیم و اغلب بیشتر از اینکه با دهن چیزی بخوریم با چشم هم رو می خوریم.
یا انقدر سر میز نگاه هم می کنیم که غذا یخ می کنه و دیگه اشتهای هیچ
کدوم مون نمی کشه و اگه هم خیلی گرسنه باشیم اغلب ناچار می شیم یخ کرده
بخوریم یا غذا رو دوباره داغ کنیم. من و حمید هشت ساله با هم زندگی می
کنیم و خوشبختانه در این مدت همیشه برای هم دوست داشتنی تر شدیم.
بعد از شام تا من ظرف ها رو گذاشتم تو ماشین ظرف شویی حمید یه قهوه
درست کرد و با هم از آشپزخونه زدیم بیرون. کارهای من مونده بود که باید
تموم شون می کردم. به همین خاطر حمید یک ساعتی رضایت داد باز سرم رو
بکنم تو مانتیتور نوت بوک به قول اون لعنتی، و شروع کنم به خلاص کردن
کارم. حمید هم طبق معمول شروع کرد به خوندن روزنامه های ورزشی ای که
گرفته بود. کارام که تموم شد پا شدم رفتم کنارش.
_ آخیش، خلاص
:: به به، سلام، ببخشید چهره ی شما برای من خیلی آشنا است، من شما رو
قبلاً جایی ندیدم؟!
حمید حق داشت دلخور باشه. تقریباً یک هفته ای بود که به خاطر ارتقا
شغلی من که البته خود حمید هم در این ارتقا شغلی بی تقصیر نبود کارم
خیلی بیشتر شده بود و کمتر می تونستم براش وقت بذارم. راستی یادم رفت
بگم که من و حمید هر دو در یک خبرگزاری کار می کنیم و هر کدوم مدیر یکی
از سرویس های خبری هستیم و حمید مدیر سرویس هنری و من هم مدیر سرویس
سیاسی ام که دیگه حتماً متوجه شدید حمید چقدر آسوده است و سرویس من
چقدر شلوغ.
اگر گفتم حمید در ارتقا شغلیم بی تقصیر! نبود هم به این خاطر بود که
اون راضی م کرد که این سرویس رو دست بگیرم، آخه من تا هفته قبل مدیریت
سرویس اجتماعی رو دست داشتم و هرچند اونجا هم کم گرفتار نبودم و شاید
پر خبرتر و پر رفت آمدتر بود ولی حداقل این بود که نمی خواست هر خبر رو
چندین بار ویرایش کنی تا نکنه به کسی بر بخوره و یا گندش! در بیاد.
:: راستی حمید تا یادم نرفته، امروز خانم بیرانی ازم خواست تا به عنوان
یه زوج موفق همجنسگرا گزارش یه روز از زندگیمون رو براش بنویسم.
_ می خواد چکار؟!
:: گویا تو هفته نامه خانواده هم کار می کنه و برای اونجا می خواد
_ خوبه، گزارش امروز رو براش بنویس تا همه ملت از ازدواج سیر بشن!
:: پس می نویسم کار، ورزش، لالا!
_ همسر هم بی خیال حالا!. اینم برای قافیه اش آقا
:: خوشم اومد خوب اومدی. بریم لالا؟!
_ روت رو برم
:: شوخی کردم. در خدمتم
_ سعید
:: جانم
_ امروز اتفاقی به ماجرای آشنایی مون فکر می کردم، یادته چقدر بدبختی
کشیدیم تا تونستیم به هم برسیم
:: جون من بی خیال، وقتی یادش میفتم ناخود آگاه حالم بد می شه
_ آره برای منم خوشایند نیست
:: بیا از یه چیز دیگه بگیم
_ مثلاً؟
:: مثلاً همین مطلبی که خانم بیرانی خواسته، واقعاً چی براش بنویسیم؟
_ گفتم که امروز رو
:: شوخی نکن
_ شوخی نمی کنم، بیا امروز رو براش بنویسیم، اصلاً یه مرور کنیم ببینیم
امروز چطور گذشت
:: باشه، هرچند بیشترش به گرفتاری گذشت ولی بدم نیست یه نگاه بهش
بندازیم
_ بذار نوت بوکم رو بیارم
:: مال من نزدیک تره، بشین من میارم
_ چشم
:: بی بلا
_ حالا از چه زاویه ای بنویسیم؟
:: بیا با روایت دانای کل! بنویسیمش
_ ای بابا، اون بنده خدا گزارش خواسته نه داستان. تازه مثلاً اینجور
شروع کنیم:
صبح همین که بیدار شدن و از رختخواب دویدن سمت دستشویی.. خوب می دونستن
که ساعتشون خواب مونده و ...
اینطوری من هر روز صبح که بیدار شم می ترسم نکنه داره یکی می بینتمون
:: خب پس به روایت تو
_ زرنگی؟! به شما سفارش دادن پس همون خودتون زحمتش رو بکشید
:: حمید
_ جانم! ... خب بگو تا بنویسم
:: اذیت نکن، شما مدیر سرویس هنری تشریف! دارین
_ خب اصلاً یه پیشنهاد
:: جانم؟
_ هر دو می گیم ولی دیگه حداقل تو اول بگو
:: خوبه
_ بگو من تایپ می کنم
:: صبح غرق گرمای وجود ...
_ چرا از اینجا شروع کردی، نکنه می خوایی رنگ شورت منم بگی
:: تو مگه شورتم داری؟!
هر دو زدیم زیر خنده و من ادامه دادم
:: قرار شد دوتامون بگیم و قرار نیست شما بنده رو سانسور کنی، من خودم
آخر سانسورچی های دنیام!
_ اینو هستم. شنیدم متن 6 صفحه ای میارن پیشت چهار صفحه اش رو رد می
کنی
:: بی خیال!، تا یاد نگیرن چطور باید بنویسن بیشتر از اینکه شیش خطش رو
تأیید کنم لیاقت ندارن.
_ بابا سخت نگیر انقدر، حالا گه گاه به یکی هم بر بخوره زمین به آسمون
نمیاد
:: ببینم اینا هم جزو روایت امروزمون بود؟
_ همش تقصیر توئه!، خیلی خب ادامه بده
:: کجا بودم. صبح گرم آغوش یار عزیز و زیبام بودم
_ اختیار دارین
:: لوس نشو، انقدر نپر تو حرف من
_ چشم حضرت عصبانی!
:: بی بلا!
:: آره، گرم آغوش همسر نازنینم بودم که یک دفعه از خواب پریدم و با یه
نگاه به ساعت فهمیدم باز موبایل هندلی همسر محترمم قالمون گذاشته و
باید ناشتا نکرده خودمون رو به دفتر خبرگزاری برسونیم. فوری حمید همسرم
رو بیدار کردم و ...
_ ببین می خوایی یه دوتا همسر دیگه هم بنداز توش کم نیاد!
:: انقدر نپر وسط روایت من!
_ خب بگو حمید، دیگه حالا نگی حمید همسرم نمی شه
:: بابا برای مجله خانواده است، این همه از زوج های دگرجنسگرا نوشتن و
خانمم و آقام گفتن حالا بذار منم چهارتا همسرم همسرم کنم
_ آها، یادم رفته بود مدیر بخش سیاسی هستی
:: گزارش بی پشت پرده مگه می شه؟!
_ واقعاً!!!
:: بریم سر ادامه اش؟
_ بفرمایید
:: هر دو با عجله آماده شدیم و راهی دفتر خبرگزاری. خدا خیر بده سوپری
محله رو که آفتاب نزده بازه و این روزها میزبان هر روزه ما شده و با
قالب کردن یه کیک و آب میوه ی مونده هر روز ما رو مورد لطفش قرار می ده
و نمی ذاره گشنه به دفتر خبرگزاری برسیم.
مثل همیشه دفتر خبرگزاری نقطه جدایی من و حمیدم بود و از همون در دفتر
هر کدوم راهی اتاق خودمون شدیم. تا به خودم جنبیدم و یه خورده کارها
سبک شد دیگه ظهر شده بود. با خودم گفتم امروز دیگه ناهار رو با یار
عزیزم می خورم که یه دفعه تلفنم صداش در اومد و خانم منشی طبق معمول کل
خیالاتم رو به هم زد و با یاد آوری قرار ملاقات و صرف نهار با یکی از
سناتورها و تهیه ی یک مصاحبه پاک پکرم کرد و به ناچار با یه عکاس و
چندتا از خبرنگارهای سیاسی رفتم سر قرار.
دو ساعتی با جناب سناتور بودیم و گفتیم و شنیدیم تا اینکه بالاخره
مصاحبه تمام شد و برگشتیم دفتر خبرگزاری و تا کارها رو یه خورده جمع و
جور کردم حدود دو ساعت دیگه هم گذشته بود و از وقت کاری معمول هم یک
ساعتی بیشتر مونده بودم. کلاً انقدر گرفتار بودم که گذشت زمان رو
نفهمیده بودم و تا متوجه ساعت و زمانی که گذشته بود شدم بی خیال بقیه ی
کارها شدم و از اتاق زدم بیرون که دیدم عین یک هفته گذشته بازم حمیدم
کنار منشی نشسته و منتظره و دیگه داره خوابش می بره.
نمی دونم چرا داخل نمیاد ولی تا حالا هرچی ازش خواستم وقتی کارش تمام
شد بیاد پیشم قبول نکرده. وقتی رسیدیم خونه تقریبا ساعت پنج بعد از ظهر
بود. من عادت دارم هفته ای چند روز می رم باشگاه بدنسازی و سالهاست این
عادت رو ترک نکردم و دوستش دارم و البته بین خودمون باشه چون می دونم
حمیدم هم باشگاه رفتنم رو دوست داره هرچی هم که سرم شلوغ باشه سعی می
کنم باشگاه رو از دست ندم به همین خاطر بعد از یه استراحت کوتاه آماده
رفتن باشگاه شدم که از قیافه دلخور حمیدم فهمیدم راضی نیست امروزم برم
ولی چون دیروز به خواهشش نرفته بودم و مونده بودم پیشش امروز راضی شد
که برم به شرطی که سعی کنم زود برگردم. همین که اومدم بزنم بیرون، تلفن
خونه زنگ زد. شماره رو که دیدم جواب دادن رو سپردم به حمید. آخه شماره
هومن و احمد بود و می دونستم باز دعواشون شده و تنها کسی که می تونه
آرومشون کنه همسر عزیز منه. آخه بین دوستهای ما و خانواده های
همجنسگرایی که می شناسیم من و حمید از همشون اوضاعمون بهتره و حمید هم
بخاطر توجهش به خانواده های همجنسگرا و حوصله ای که در مورد دیگران به
خرج می ده بین دوستان یه جورایی به ریش سفید و حل کننده ی اختلافات
معروف شده. وقتی برگشتم معلوم بود حمید هم بیرون رفته و تازه برگشته و
می دونستم یه سر رفته پیش هومن و احمد و طبق معمول چون حوصله شنیدن
قهرهای مسخره و خاله زنکی شون رو ندارم نپرسیدم چی شده و حمید هم چون
من رو می شناسه چیزی نگفت و با گرفتن یه بوسه از لباش راهی حمام شدم.
بعد از یه دوش اومدم نشستم سر کارهای باقی مونده ای که با خودم آورده
بودم که دیدم همسر قشنگ و عزیزم با دلخوری بالا سرم ایستاده، و البته
حق داشت دلخور باشه چون از صبح تا اون موقع ما همه ش یک ساعت هم پیش هم
نبودیم و به خاطر همین بازم بی خیال کار شدم با همسرم راهی میز شامی که
چیده بود شدم. راستی اینم بگم که به خاطر دستپخت فاجعه ی من، اغلب
حمیدم آشپزی می کنه و وقتی هم که وقت نمی کنه یا من آشپزی می کنم،
ناچار می شیم از بیرون غذا بگیریم، چون نخوردن دستپخت من می ارزه به
خوردنش. شام رو که خوردیم من از عزیزم یک ساعتی اجازه گرفتم تا کارهام
رو تموم کنم که اونم ناچار عین همیشه خودش رو مشغول روزنامه های ورزشی
کرد و بعد هم که کارهای من تمام شد اومدم و کنارش نشستم و حالا هم کلی
تشنه لباشم.
_ کلی لوس شدم. ولی فکر می کنم یه شیش باری این جملات تو ویرایش نیاز
داره تا یه چیز قابل تحمل ازشون در بیاد.
:: پس قربونت زحمت ویرایشش با خودت. ولی قبل از ویرایش مال من ...
_ بوسه
:: نه، روایت شما
_ بدجنس خودت گفتی تشنه ای، من دلم نمیاد تو ذره ای انتظار بکشی، بی
خیال روایت من. همین رو ویرایش می کنم بده بهشون زیادشون هم هست
:: جر نزن دیگه.
نوت بوک رو چرخوندم سمت خودم و گفتم:
:: شروع کن، من آماده ی تایپم
_ خیلی خوب، پس اول بوسه
حمید که اینو گفت چشمم رو دوختم به چشمش و گفتم:
:: منو ننداز به شیطنت!
_ تو گرمت نیست؟!
:: نه!
_ ولی من گرممه، تی شرتت رو در بیار
:: نه!
_ بی انصاف حداقل اون تی شرتت رو در آر تا شروع کنم
:: فقط تی شرت، جلو نمی یایی تا بعد از تمام شدن گزارشت
_ او کی
حمید عاشق بدن من و مخصوصا سینه هام بود و اگه می تونست حتما کاری می
کرد که من نتونم هیچ وقت تی شرت یا پیرهن بپوشم و اغلب به خواستش باید
توی خونه حداقل با بالا تنه ی لخت می گشتم و همونقدر که من از چشمای
اون سیر نمی شدم اونم از بدن من. تی شرت رو که در آوردم چشماش رو دوخت
به سینه م و شروع کرد به گفتن:
_ صبح با قشنگ ترین صدای دنیا که البته یه خورده امروز به خاطر اینکه
دیرمون شده بود ولومش زیادی بالا بود از جا پریدم!. همونطور که عشقم
براتون گفت بعد از صرف صبحانه اونم توی خیابون خودمون رو رسوندیم به
دفتر خبرگزاری و از سعیدم جدا شدم و هر کدوم راهی دفتر کارمون شدیم.
بخش هنری خبرنگارهای خوبی داره و همین کار من رو سبک کرده و شاید اگر
یک هفته ام نرم چندان اتفاق خاصی نیفته، بچه ها کارشون رو خوب بلدن.
نزدیک های ظهر بود که دلم برای عشقم تنگ شد و گفتم یه سر برم پیشش که
همین که وارد اتاقش شدم دیدم منشی اش داره برنامه هاش رو یاد آوری می
کنه و فهمیدم نباید مزاحمش بشم و ناچار برگشتم توی اتاقم و به منشی ام
سپردم که نهارم رو برام بیارن تو دفتر. بعد از نهار دوتا از خبرنگارها
با پیشنهاد مصاحبه با یکی از بازیگرهای معروف روز پیشم اومدن که تا
سئوال ها رو طرح کردیم و نوع سبک مصاحبه رو تعیین کردیم وقت معمول تمام
شده بود و منم که دیگه کاری نداشتم تعطیل کردم رفتم دفتر کار عشقم و با
منشی ش منتظرش شدیم تا بیرون بیاد و رضایت بده!. یک هفته است نمی تونه
عین قدیم سر وقت بیاد و منم قبل از تمام نکردن کارش سراغش نمی رم تا
نکنه کاراش بمونه و اذیت بشه و به خاطر من کاراش رو نیمه کاره بذاره،
هرچند با این وجود هم انقدر کاراش زیاد شده که قسمتی ازشون رو خونه
میاره.
حدود یک ساعتی منتظرش نشستم تا اومد. از قیافه ش معلوم بود به خاطر دیر
کردنش ناراحته. هرچند دلخور بودم ولی چیزی نگفتم تا ناراحت نشه و زود
راهی خونه شدیم. سعید من یه مرد قشنگ و ورزیده است که یه عادت خوب داره
و اون اینه که ورزش رو کنار نمی ذاره و منم عاشق بدن زیباشم و می دونم
یکی از دلایل اینکه سعی می کنه تا با همه گرفتاریهاش ورزش رو بی خیال
نشه رضایت منه و هرچند گهگاه ازش می خوام نره و وقتی که می خواد تو
باشگاه بگذرونه رو برای من بگذاره ولی دوست ندارم عادت خوبش رو ترک کنه
و هرچند هم تنهایی م زیاد بشه باز بهش حق می دم نخواد سالها زحمتش رو
کنار بذاره. مدت زیادی از رسیدن مون به خونه نگذشته بود که ازم اجازه
گرفت بره باشگاه که با اینکه چندان راضی نبودم ولی رضایت دادم و اونم
راهی باشگاه شد. موقع رفتنش دوتا از بچه های هم احساس ما تماس گرفتن.
اونا هم عین ما یه زوج همجنسگران ولی اغلب یادشون می ره قدر زندگی و
موقعیت شون رو بدونن و سر چیزهای بی خود و کوچیک با هم دعوا می کنن.
خوشبختانه اغلب به حرف من گوش می دن و به خاطر همین سعیدم که رفت منم
راهی خونه اون دوستها شدم. وقتی از هومن و احمد پرسیدم که اینبار!
چشونه دیدم اختلافشون سر یه آقای منشیه!. هومن پزشکه و احمد آرشیتکت و
وضع زندگیشون از نظر مادی خوبه ولی اغلب اعتمادشون رو به هم از دست می
دن و بیشتر اختلافاتشون سر اینه و ترس از خیانت. اینبار احمد شاکی بود
که چرا هومن یه منشی آقا استخدام کرده و هرچی هومن قسم می خورد که منشی
جدیدش نامزد داره و یه دگرجنسگرا است احمد رضایت نمی داد و پاش رو کرده
بود تو یه کفش که هومن باید منشی ش رو عوض کنه و یه خانم جاش بیاره.
سعی کردم اول آرومشون کنم و بعد از هومن خواستم تا بگه چرا یه منشی پسر
انتخاب کرده و اونم گفت که این پسر چندتا زبان بلده و در کار با
کامپیوتر روونه و از اون مهمتر دیگه از دست ناز و عشوه منشی های خانم
خسته شده. بعد از احمد خواستم تا بگه چرا مخالف این پسره و اون گفت چون
خوشگله و می ترسه دوجنسگرا باشه و قاپ! هومنش رو بدزده.
کلی خندیدم و بعد براشون کلی در مورد اعتماد به هم موعظه کردم تا
بالاخره احمد رضایت داد اون پسر اونجا بمونه به شرطی که زودتر ازدواج
کنه و هومن هم قول داد تا کمک اون پسر کنه تا زودتر با نامزدش ازدواج
کنه و خیال احمد راحت بشه.
خوشحال از اینکه هم سبب خیری برای رسیدن یه زوج دیگه هرچند که همجنسگرا
هم نباشن شدم و هم رفع اختلاف اون دوتا، برگشتم خونه و سریع با چیزهایی
که داشتیم یه غذا آماده کردم که حمیدم اومد و به زور! کشوند منو سر
سفره شام و بعد هم که الان اینجا رو به روی منه و من منتظرم تا این
گزارش نوشتنش تموم بشه تا بپرم بغلش.
:: روزنامه خوندت رو جا انداختی
_ جون من بی خیال. بعداً تو ویرایش اضافه اش می کنم. بذار کنار دیگه
این لعنتی رو
:: نه
_ دیگه چرا نه؟
:: آخه منم گرممه!
_ در نمیارم تا بسوزی!
:: تی شرتم رو کجا گذاشتم؟!
_ بی جنبه!، خیلی خب، بگو کدوم رو در بیارم
:: اون چشای نازت رو تا انقدر منو گول نزنن
حمید به اعتراض با دلخوری چشمش رو بست و صورتش رو برگردوند که من آروم
نوت بوک رو کنار گذاشتم پریدم بغلش کردم و آروم در گوشش گفتم:
:: وقتی می خوایی پلکات رو بکشی روی چشمات فکر رگ های نازک قلب من
بیچاره هم باش
_ آخیش، چقدر دلم برای این گرما تنگ شده بود
:: شیطون تو هم خوب می دونی چطور منو سمت خودت بکشونی
_ بعد از این همه سال اگه دیگه اینو ندونم به چه درد می خورم
:: من موندم چرا با وجود تو منو برای سرویس سیاسی پیشنهاد کردن!
حمید با لبخندی گفت:
_ راستی سعید
:: جانم؟
_ فکر می کنی واقعاً این چرت و پرت هایی که گفتیم رو می شه دست خانم
بیرانی داد
:: می دونم با ویرایشت ازش یه داستان عاشقانه می سازی هرچند برای من
همین هم زیبا است و سادگیش رو دوست دارم و البته دوستت دارم بین همین
جملات ساده هم قشنگ ترین چیز بود
_ ولی اگه قرار باشه بی ویرایش از خودمون بگیم حسابی گند می زنیم ها،
مثلاً ما دوتا به خیال خودمون ژورنالیست هم هستیم.
:: بی خیال. برای خودمون که دیگه نمی تونیم رسمی باشیم و قلمبه!
_ آره بی خیال؛ مهم دوستت دارمه
:: تا آخر دنیا دوستت دارم
مطمئنم من و حمید هیچ وقت از آغوش هم خسته نخواهیم شد.
و باز صبح فردا ما خواب موندیم ...
بازگشت به چراغ 33 |