بازگشت به چراغ 33
 
 
 
سال سوم
شماره سی و چهارم
نوامبر 2007 - آبان 1386

 

 

 

 

 

داستان ویترس

آلیس میجر

برگردان ساقی قهرمان

 

آخرین شیفت شب رستوران خانوادگی، مال او بود،

اسمش جنی- لین بود، لباس کارش زرد بود،

لبخندش نیمروی داغ،

اندامش خمیر ورآمده، مثل سینی فر

 که پر از نان های ساندویچی باشد، گرم، صمیمی، و متصل به هم.

 

رستوران، مثل سریال های پربیننده ی تلویزیون، برای مشتریان ثابت اش، آشنا بود.

مشتری ها او را همراه نفس، مثل خیال بوی غذای خانگی، فرو می دادند.

پیرمردها کلاه کیسه ای هاشان را عین کلاه راننده کامیون ها، می کشیدند بالا، ته سرشان،

می آمدند تو که شام بخورند.

بچه مدرسه ای ها، مسخره بازی در می آوردند و از هم جلو می زدند.

کشیش ایگلتون هم بود، که نیمکت ردیف آخر را قرق کرده بود،

و خبرنامه ی باپتیست نیوز را، سه شنبه شب ها، بعد از اینکه از شبانی کلاس "گفتگوی جوانان" برمی گشت، می خواند.

 

کشیش ایگلتون، که شامه اش تیز بود و شانس را روی هوا می زد،

خودش را به یک توپ بستنی کنار یک برش پای مهمان می کرد اما

قهوه اش را تلخ می خورد. کشیش، مردی بود ریز اندام، چوب کبریت،

با ریش دو تیغه، که به صورتش مثلاً ابهتی ببخشد،

 انگار می خواسته عکسش را روی سکه بزنند.

صدایی داشت که شیرین تر از آن نیست.

 روزهای یکشنبه جنی می رفت کلیسای نخستین اجتماع زائران و به صدای کشیش

که می غلتید، مثل تصویر آگهی های عسل،  توی تلویزیون، گوش می داد

 

هر یکشنبه، هر یکشنبه، آن سال ها، که دخترک جوانی بود

همیشه در خیال، با پیراهنی از ساتن، از میان ردیف نیمکت های همان کلیسا

خرامان به سوی محراب می رفت،

تمام آن سال ها، تمام آن یکشنبه ها،

 که نشسته بود کنار مامان.

 

 شکمِ گنده ی قهوه جوش  را از لانه ی گرمش بلند کرد.

سر میزها رفت یکی یکی پرسید دوست دارند فنجانشان را پر کند یا نه،

صورتحسابشان را گذاشت روی میز

دستی کشید سر شانه ها، به نشانه ی محبتی.

ایگلتون می گفت، فقط تا نصف فنجان،

و همیشه سه تا نصفه فنجان قهوه می خورد،

و جنی نصفه ها را با دست و دلبازی می ریخت،

و کشیش روزنامه اش را زمین می گذاشت و خیره می شد

نصف بیشتر یک دقیقه را، به سینه های او،

 بعد نگاهش را می برد روی صورتش.

با مهربانی می پرسید، حالت چطوره، جنی؟ انگاری دارد به خاکش می سپارد.

خوبم، خوب، آقای کشیش، جنی جواب می داد، و هر بار

نزدیک بود از توی قوطی توی جیب پیشبندش،  خامه هم تعارفش کند،

و یادش می افتاد.

حالش خوب نبود، همینجوری می گفت خوب است.

مادرش زمستان قبل مرده بود. پدرش سال ها پیش از آن رفته بود جایی که

همه ی پدرهای درب و داغونی که زن و بچه شان را ول می کنند، می روند.

حالا دنیا به چشمش زیادی بزرگ می آمد و زیادی کوچک، مثل بشقاب خالی.

 

پیشدست خالی را که دراز کرده بود طرفش، گرفت،

برگشت که برود به آشپزخانه، و نگاه ها

مثل کره ی چرخان روی سوپ داغ

پی اش کشیده شد.

 

***

کشیش ایگلتون آرزوهای دور و دراز داشت.

زنش مشوق اش بود.

رویای دوتایی شان یک شو تلویزیونی بود

در کانال تازه ی مذهبی تلویزیون.

کلارا می گفت، نه مثل اون شوهای دو پولی  موعظه گران تلویزیونی، و موهای

 سیاه شینیون شده اش را مثلاً صاف می کرد، یعنی ادای آن خانمخوشگلا

با خرمن موی طلایی و با یک کیلو مژه مصنوعی،ا

که شوهرهاشان همیشه یک گندی در می آوردند و دستگیر می شدند، را در می آورد،

یه چیز صمیمی و پر عمق، یه چیزی مثل آوپرا ..

کشیش لبخند می زد،

و در خیال، مهمانان برنامه را می دید، درمانده- مثلاً خود براد پیت

که کشیش از لبه ی پرتگاه جهنم به راه راست هدایتشان کرده بود،

و آنوقت سیل کارت و نامه و کمک های مالی سرازیر می شد

روی سر کشیش دلزنده و مقدس،

که خودش را وقف جمعیت کلیسای زهوار در رفته در یک شهر عقب افتاده ی فقیر کرده است

با خودش می گفت: این هم سرمایه ..

 

اما چطور؟ او که هیچ شانسی در کار با رسانه ها نداشت. 

فقط توانسته بود یک مصاحبه با تلویزیون محلی دست و پا کند که موفق از آب در نیامد.

صدایش را خوب کنترل کرده بود اما دوربین ها، خیلی خونسرد، از قیافه اش خوششان نیامد.

شاید بهتر باشد شانسش در رادیو را امتحان کند؟

اما رادیو به اندازه ی تلویزیون برد ندارد. ریش بزی اش را خاراند.

شاید چهره اش مناسب نیست.

 

کلارا می دانست مشکلشان از کجا آب می خورد.

با او به خاطر قیافه اش عروسی نکرده بود.

حیف که خودش نمی توانست جلو دوربین ظاهر شود.

کلیساشان هم هنوز آماده نبود که یک زن بشود موعظه گر تلویزیونی شان.

نه، اصلاً شدنی نبود، باید به همان خود کشیش قانع باشند.

***

 نیمه شب.

نور کمرنگ نئون "باز است" چشمکی زد و خاموش شد.

آخرین میز هم خالی شد.

مشتری ها کت هاشان را با خود به تاریکی خیابان بردند.

جنی فنجان های قهوه را

رویهم رویهم سوار کرد برد آشپزخانه.

تری داشت زمین را می شست.

چربی کش گرفته روی باربیکیوها، پاک شده بود.

پیشخوان استیل با اسپری تمیز کننده ساییده شده بود و

صیقل خورده بود و

 به رنگ مات نقره ای در آمده بود، آماده ی سرخ کردنی های صبحانه ی فردا.

جنی نعلبکی ها را دسته کرد توی ظرفشویی،

بعد، مثل کیک که در گرمای فر، به نرمی و ناگهان، وا برود، نشست.

تری برگشت نگاه کرد: خسته ای؟

عزیز.. الان می تونم پاهامو وا کنم بذارم رو میز به جای کاغذ- نگهدار.

جنی شست پای چپ اش را انداخت پشت پاشنه ی پای راست، کفش اش را کشید پایین، ول اش کرد تا ول شود روی زمین.

 

تری زمین شور را چلاند و آب چرکمرد را خالی کرد توی چاهک.

نشست پشت میز، روبروی جنی.

تازه استخدام شده بود، هفته ی قبل آورده بودندش تا همبورگرها را این رو آن رو کند،

و سوسیس و تخم مرغ سرخ کند.

بعد از آن آشپز قبلی، که معلوم نبود کی مثل پشنگ آب توی دیگ روغن داغ، از کوره در می رود،

استخدام تری به نظر جنی مثبت بود.

 

تری، تودار بود و چارشانه.

موها و چشم هاش تیره بودند. خارجی بود انگار، مثلا امریکای لاتینی،

خیلی ماه بود. از آن آدم ها که بیشتر گوش می دهند، و هیچوقت جیغ جیغ نمی کنند.

 

یه آبجو با هم شریک شیم؟

جنی فکری کرد،

به نظرش پیشنهاد جسورانه ای بود، کمی خطرناک.

مادرش عرق خور نبود، بخصوص از وقتی که بابا تو عرق غرق شد و کشیش ایگلتون یکریز

در مضرات مشروب و برباد رفتن ارزش های خانوادگی بر اثر عرق خوری موعظه کرد.

 

اما جنی یکی دو تا آبجو را گاه به گاه می خورد، لول شدن بعدش را دوست داشت، و لیوان آبجو را، مثل

یک لیوان پر بستنی، که بستنی اش از لبه ی لیوان سرریز شده باشد، دوست داشت.

گفت، آره،

با اینکه می دانست صاحب رستوران دوست ندارد کارکنان در محل رستوران لب به الکل بزنند.

 

تری یک بطری سرد قهوه ای از توی یخچال کشید بیرون، سرش را پراند.

جنی انگشت های پایش را از هم وا دراند.

دیگه این کفشای تنگ کهنه رو پام نمی کنم، هیچوقت، و آهی کشید.

تری لبخند زد. خب پابرهنه برگرد خونه.

 

شاید همین کارو بکنم. خونه م همین سر پیچ ه. تو کجا می شینی عزیز؟

تری شکلکی در آورد و گفت، اونور رودخونه. مجبور شدم ماشین بخرم تا بتونم این کارو بگیرم.

بعد شروع کردند به حرف زدن از اتوبوس ها، که همیشه با تأخیر می رسند، یا پیش از وقت.

 جنی داستان خنده دارش را تعریف کرد که یک روز توی ایستگاه اتوبوس منتظر بوده که برود مرکز شهر و کنارش

یک مرد مست با چشمای سرخ و صورت مات قاق کشیده و ریش تیغ تیغی ایستاده بوده.

 

انقد داغ بود اونروز که سکه رو می انداختی رو آسفالت، آب می شد،

فکرش رو بکن، من ایستاده م توی ایستگاه اتوبوس، پیرهن تابستونی تن ام کرده م،

بی آستین، با یک شال از سر خودش. به نظر خودم خیلی با نمک بودم، مثل خانم های شیک توی گاردن پارتی.

خب، اتوبوس نزدیک شد و کشید کنار که یه دفه این مرتیکه ی مست دوید پشت سرم و

یک ماچ آبدار گذاشت روی اون تیکه از شونه م که لخت مونده بود،

و داد زد: اوهوی اوهوی، ماچت کردم،

جنی خم شد عقب و زد زیر خنده.

اوهوی اوهوی ماچت کردم. انگار یکی سر ِ جونش باهاش شرط بسته باشه ----

 

تری گفت: خب، تو چکار کردی؟ من بودم می زدم ناکارش می کردم.

 

 من اصلاً به فکرم نرسید چکار کنم.

فقط سوار اتوبوس شدم.

و نشستم کنار یه خانمی که صورت مهربونی داشت،

یه دستمال کاغذی ازش گرفتم شونه مو پاک کردم.

فقط خنده م گرفته بود، همین،

خدا می دونه این مردا چه کارایی می کنن.

تو عروسی کردی، عزیز؟

 

برای یک لحظه، صورت تری، مات شد،

مثل رویه ی یکی از پیشخوان هایی که ساییده بود،

شد مثل سنگ.

بعد گفت: نه، من تنهام. تو چی؟

 

جنی، شروع کرد به گفتن از مامان، و اینکه خانه ی قدیمی شان بعد از مردن مامان، قلبی بود که دیگر نمی تپید.

و گفت که می خواهد خانه را به فروش بگذارد، شاید به محله ی دیگری برود. گفت که با چند تا مرد تا

حالا رفته بیرون، و هیچوقت کسی را که دلش می خواسته صبح به صبح سر به بالین کنار خودش ببیند پیدا نکرده.

من از این سکس که میگن، سر در نمیارم، برای اونا، قضیه خیلی گنده است، اما

من هر چی فکر می کنم نمی فهمم این همه جار و جنجال سر چیه.

 

حتی در طول یک سال اینقدر حرف نزده بود، حتی در طول عمرش اینقدر حرف نزده بود.

جنی آبجوش را بالا رفت و حس کرد دوست تازه اش دارد گوش می کند.

تری سرش را پایین انداخته بود و نگاه می کرد به بطری توی دستش و با ناخن

مارک روی شیشه را ور می آورد. ناگهان جنی حس کرد دلش می خواهد

دستش را دراز کند و آن گونه های نرم و تیره را ناز کند، انگار که میوه ای از

جنس دیگری، سیب ترش یا انبه، چیزی که در عمرش ندیده.

می خواست بداند سر انگشتانش

چی حس خواهند کرد.

تلوتلو خوران، از جا برخاست.

فکر کنم آبجو داره اثر می کنه.

 

تری گفت، بیا، من می رسونمت.

از در کناری، قدم گذاشتند توی تاریکی، وارد پارکینگ شدند.

جنی کفش هایش را دستش گرفته بود، تاب می داد، لنگان و سکندری خوران روی زمین زبر قدم برمی داشت.

 

احساس کرد کسی دستش را به نرمی گرفت توی دستش.

 

سنگینی نا آشنایی روی کف دستش، انگار

سیبی را از شاخه چیده باشد، و حالا

چیزی را می دانست که تا حالا نمی دانست.

 

**

و اینجوری بود که زندگی جنی زیر و رو شد.

انگار تخم مرغی که توی یخچال رستوران، سرد و ساکت نشسته بود،

ترک خورد و یک جوجه از توش آمد بیرون، زنده، و جیک جیک جیک کنان.

اسباب کشی کرد رفت به آپارتمان تری، دوست های تازه پیدا کرد، سبزیجات ارگانیک خورد.

 

اما هنوز ذره های پوست تخم مرغ، صاف و گچی، ریخته بود دور و برش.

یکشنبه ها

صبح زود از خواب پا می شد،

 پاورچین می زد بیرون،

سوار اتوبوس می شد می رفت آن سر شهر، به کلیسای نخستین اجتماع زائران.

 

بیشتر به خاطر آوازهایی که می خواندند می رفت،

برای صدای زیر زن ها

که به درگاه خدا بلند می شد

و مردهایی که با صدای بم می خواندند

 

تمام آن سرودها، چه آشنا،

کمکش می کردند

صدای خارج از نت مامان را که کنارش می ایستاد

و لبخند روی صورتش را، به یاد بیاورد.

کشیش ایگلتون هنوز

صدایش را

مثل عسل، از کناره ی نان، می غلتاند،

اما برای جنی، شیرینی سابق را نداشت.

حالا، درست مثل شکر مصنوعی که  شیرینی اش کامل کامل است، توی ذوق می زد.

بعد، از این که این فکر را کرده، احساس گناه می کرد، و یک دلار اضافه

توی بشقاب مسی که دوره می گرداندند می گذاشت، مثلا انعام.

و سوار اتوبوس می شد و می رفت خانه پیش تری،

و بعداز ظهرهای یکشنبه

و کنار رودخانه

و شام با آبسلوم و بن، دوست های گی شان که در آپارتمان ته راهرو می نشستند.

 

و آن، که مثل تری بود –

با کروموزوم های قاطی به دنیا آمده بود،

مرد بود، آنجوری که تست دی ان ای می گفت،

اما تن اش به هورمون هایش اهمیت نداده بود و هر چه بزرگتر شده بود بیشتر دختر شده بود. 

 

جنی نگاهی انداخت به دور تا دور میز

 یک بار هم شده، نشسته بود پشت میز، دور میز نمی گشت جلو دیگران غذا بگذارد-

 نگاه کن

چه صورت سیاه خوشگلی دارد آبسلوم،

نگاه کن به دست های درشت تری،

به بشقاب های نیم خالی،

به خرده نان های کوت شده روی دستمال توی سبد نان،

به گیلاس های رخشان شراب،

و لبخندی به لب آورد،

مثل هلال ماه روی خمیر پای،

خوشحال

 

**

کشیش ایگلتون بعدازظهر یکشنبه بدون کلارا رفت کنار رودخانه قدم بزند،

ته ریش اش در آمده، و  بی خیال فرق اش که کج شده و پز اش که

به هم ریخته، موعظه ی امروزش به گوش پیروان مؤمنی رسیده بود.

 

در لبخندی که به لب داشتند دیده بود که می گویند: ببین چه حرف های آرامش بخشی

موعظه های آتشین از عذاب الیم و جهنم سوزان با طبع او جور نبود،

هر چند کلارا گاهی وادارش می کرد خودی نشان دهد و

و رهبری را گله را بگیرد دستش.

او اما ترجیح می داد مگس هایش را با عسل  جمع کند دورش، نه با سرکه.

به خودش اجازه داد، یک لحظه، فکر کند به عسل، به گردی سینه های جنی،

بیرون زده از خط یقه اش، صورتش با لبخندی، چرخیده رو به محراب.

به خودش اجازه داد یک قطره هوس توی تنش جاری شود، برای یک لحظه،

و آرزو کرد کلارا، یه ذره – آااه، بیشتر راه می داد.

 

و در همان لحظه، سر گرداند، و دید جنی عین عسل توی شیشه در آفتاب می درخشد،

نشسته بود روی نیمکت پارک، خم شده جلو، موهای معشوق اش را  کنار می زند

که ببوسدش.

و کشیش دید که معشوقش، که نشسته کنارش، زنی است.

 

جنی هم او را دید، دستش را کشید کنار، با هراس،

مثل حوای گناهکار

که سیب را پشت سرش قایم کند.

 

حالت چطوره جنی؟ صدایش آرام بود و سرزنش بار.

عین عروسک های کوکی، جنی گفت، خوبم، آقای کشیش، خوبم.

کشیش به زنی که کنار او نشسته بود اخم کرد. زن در جواب به کشیش اخم کرد.

بعد کشیش به راه خود رفت، حیرت تا گره کراواتش بالا زده.

 

کشیش ایگلتون نمی خواست اقرار کند که مردها می توانند از مردها لذت ببرند

و زن ها از زن ها.

گمراهان از بدترین زناکاران اند، خود خدا را هم شرمسار می کنند.

 زن ها برای دیگران آفریده شده اند، آن دیگران مردها هستند.

کشیش به رفیق جنی فکر کرد با آن پوست تیره اش، و اجازه داد خشم اش به حق طلبی سرریز شود.

 

این زن گنده، جنی را از راه بدر کرده بود- چی میگن بهشون؟ لزبین، تور انداز، هوسباز، غیر طبیعی،

و حالا "حق" شون رو هم می خوان، با این زندگی های غرق در گناه .

شاید حق با کلارا باشد – او باید پیروانش را با قاطعیت بیشتر به راه راست هدایت می کرد،

آن هم در این روزها

که شیطان، مکرر سر راهشان سبز می شد.

**

شام آن شب، حتی با وینادولوی کاری که بن پخته بود، سرد و خشک برگزار شد.

بعد از بگومگویی که با هم کرده بودند، جنی لب بسته بود.

شما دو تا چتونه؟ بالاخره آبسلوم پرسید.

تری لب هایش را به هم فشرد، و جواب داد، کشیش ِ جنی را توی پارک دیدیم،

و این را که گفت صدایش خش داشت.

حالا خیال می کنه گناهکاره و زندگیش غرق در گمراهی شده.

 

جنی پلک زد. نه اینجوری نیس، با صدایی خفه گفت.

فهماندن این قضیه به تری مثل راه رفتن روی پوست تخم مرغ بود،

زیر پا له کردن چیز ظریفی که هنوز لازمش داشت، نمی خواست له اش کند.

 

هنوز هر یکشنبه میره اونجا. تری لکه ی پخته شده روی سطح اجاق را سایید، لکه ی

اعصاب خردکنی که تا لعاب زیرش را خش نیندازد ور نمی آید.

 

اشک توی چشم های جنی پر شد و سر ریز شد. گفت، تمام عمرم رفته م اونجا.

بن دستش را دراز کرد و دستش را گرفت. می دونم جنی، می دونم، می فهمیمت.

 

جنی گفت، منظورم این نیست که ما گناهکاریم عزیز، فقط، یه چیزی این وسط کمه،

من همیشه فکر می کردم... و صدایش شکست...

همیشه فکر می کردم که یه روز عروس می شم.

خب، ما نمی تونیم عروسی کنیم.

تری، با موهای سیخ شده پرید وسط: شاید بهتره برگردی همونجا که بودی

و یه مردکی رو پیدا کنی که یه انجیل و یه حلقه دستش گرفته باشه.

 

جنی داد زد سرش: من یه مردک با یه انجیل نمی خوام، می خوام با تو عروسی کنم..

 

و این هم که مخالف قانونه. تری کلمه ها را را مثل آب چرک چلاند.

ما هیچوقت دست در دست هم به سوی محراب نخواهیم رفت.

این اتفاق تو اون زیارتگاه قراضه ی تو نخواهد افتاد.

فکرشو از سرت بیرون کن، یا برگرد برو همونجا.

 

آبسلوم که با چشم های گشاد شده، خم شده رو به جلو، نگاهشان می کرد، گفت، صبر کنین صبر کنین، 

و مثل شعبده بازها،

که با چرخشی نرم از زیر کلاهشان  جادو می کشند بیرون،

نگاهشان را آن دو را خیره به خود نگه داشت.

 

شما می تونین عروسی کنید، قانونی،

این را به آن دو که حیران نگاهش می کردند گفت.

بعد، انگار که از سر مهربانی بخواهد شعبده اش را با حرکت آهسته

دوباره جلو چشم هاشان به نمایش بگذارد، اینطور توضیح داد:

قانون می گوید برای عقد ازدواج، یک مرد باید باشد و یک زن، تا گواهی ازدواج صادر شود.

و اما

تری ترکیب ایکس و ایگرگ دارد؛ عین همین ماجرا در تگزاس اتفاق افتاد.

و بنابراین، تری می تونه از دکترش گواهی بگیره که وقتی به دنیا اومده مرد بوده.

 گواهی رو ببرین شهرداری

و ازدواج رو ثبت کنین.

 

خیره شدند به آبسلوم با مژه های خوشگلش، سر از ته تراشیده ش، قیافه ی شیطنت بارش.

تری غرید، و بدون اینکه حواسش باشد، شعبده باز حلقه های برنجی را از توی هم بیرون لغزاند.

بن عصبی بود. جنی مثل بچه ای بود که توی ردیف جلو ایستاده و خرگوش را داده اند بغل کند.

 

بالاخره تری گفت، نه، فایده نداره،

جنی آرزوشه که تو همون کلیسای قدیمی ش عروسی کنه. اما

اون کشیش هرگز راضی نمیشه وایسته اونجا تا ما حلقه دست هم کنیم.

عقدمون نمی کنه، اما

حاضره بده شلاقمون بزنن.

 

لبخند آبسلوم موجی از شال های رنگارنگ بود.

لازم نیست اون بدونه تو مرد نیستی.

می تونی سبیل مصنوعی بذاری. موهاتو شونه کنی عقب. کت و شلوار بپوشی.

همه ش یه بار تو رو دیده، یادش نمیاد که.

 

من سبیل نمی ذارم عروسی کنم !

تری کوبید روی میز، و دید

صورت جنی در هم رفت. از جا پرید و

بشقاب ها را برداشت. آبسلوم دنبالش رفت

توی آشپزخانه.

یواش گفت، ببین، تری، فکر کن بهش، این یه شانسه

که سر این مقدس نماهای کون کن رو شیره بمالیم.

قانون رو اونا نوشتن. ولی می شه رو دستشون زد. اگه این کشیش شما رو عقد کنه

دیگه نمیتونه باطلش کنه.

 

تری مایع ظرفشویی ریخت توی سینک ظرفشویی

شیر آب را باز کرد، قاشق و چنگال ها را زیر آب جوش به تلق تلق در آورد،

نگاه کرد به آبسلوم، و شروع کرد

به لبخند زدن.

 

**

کشیش ایگلتون

روزی که جنی، سبک، مثل پیراهن تابستانی، وارد دفتر کارش شد،

با ورقه ی ازدواجش توی دستش، که مهر شهرداری هم رویش خورده بود

 کاملاً قانونی،

بسیار احساس امتنان کرد.

 

موعظه ی آتشینش در گناهکاری لواط کاران،

هر چند حاظران در کلیسا را متعجب کرد،

اما کار خودش را کرده بود

جنی را کشانده بود از لبه ی پرتگاه اینور.

پیروان کلیسای نخستین اجتماع زائران،

روحشان از اینگونه مسائل بیخبر بود،

به جز پسر خانم لوتز که چندین سال پیش

فرار کرده بود و حالا در لس آنجلس کار می کرد.

حتی کلارا از آن همه هیجان کشیش حیرت کرده بود

خود کشیش هم کمی شک در دلش بود چون

جنی تا چند هفته سرجایش در ردیف نیمکت های کلیسا

ننشسته بود. اما خدا از راه های گوناگون

رحمت اش را شامل حال بندگان می کند و حالا

جنی دوباره به میان گله باز گشته بود و نجات یافته بود و

می خواست همانگونه اراده ی حق است، ازدواج کند.

روز عروسی را در تقویم کشیش علامت زدند و

پیانیست و گروه کر را هم رزرو کردند.

 

سه روز مانده به عروسی،

تلفن زنگ زد، کشیش ایگلتون  بیش از

پیش در پوست نمی گنجید؛ مردی به نام آبسلوم،

که در یکی از ایستگاه های تلویزیون آسیستان بود،

اجازه گرفت که مراسم عروسی را

برای یک مستند در باره ی ازدواج در دهه ی نود

ظبط کند. و بعد از مراسم، مصاحبه ای با خود کشیش،

اگر امکانش باشد؟

 

بوی شهرت به مشام کشیش ایگلتون رسید

مثل بوی تندی که در پیک نیک های کلیسا

از دور داد می زند: آن طرف تر دارند مرغ سرخ می کنند..

**

روز موعود رسید. کلارا پا را روی پدال پیانو فشرد

و گروه کر زمزمه ی بمی را آغاز کرد

و چشم دوخت به انگشت های کلارا روی کلیدها.

دیرآمده ها خش و خش وارد می شدند و

راهنماها، در لباس های زیبای ساتن،

 راهنمایی شان می کردند به  ردیف نیمکت ها: از دوستان عروس؟ از دوستان داماد؟

کلیسا غلغله بود که کشیش رفت بالا و نگاه مؤمنانه اش را دوخت به حاضران.

 

نارضایی غریبی در دلش پیچید و ابروهایش گره برداشت.

جمعیت به نظرش عجیب می رسید.

آه، خدا را شکر، انگار، مردمی که هر یکشنبه می دید هم آنجا بودند،

مثل خانم لوتز، و

بعضی دیگر از دوستان جنی.

اما دوستان داماد را نمی توانست بشناسد، جور خاصی بودند که درک نمی کرد.

 زوج های چاقالوی معمول نبودند، زن ها با گلی روی کلاهشان، اشکریزان در تمام طول مراسم

  شوهرها عرقریزان، با کت شلوار و کراوات.

نمی فهمید جریان چیست، اما

می دانست چهره ی معمول زن و شوهرها، یک آقا یک خانم، را

در میان جمع نمی یابد. حتی به نظرش رسید که در ردیف آخر

مردی نشسته است که موهایش را با چند دانه گل آراسته است.

 

داماد، ناشیانه، به دنبال ساقدوش، مردی قد بلند

سیاه پوست، با چشمهای گیرا، و چهره ای ساحرانه، ، وارد شد.

کشیش ایگلتون فکر کرد که ردیف جلویی ها حق دارند

به ساقدوش، بیش از داماد که مردی کوچک اندام و متوسط بود

و با چشم های گرسنه نگاه می کرد و با دستمالی که در دست داشت

نم چشم هایش را می گرفت، نگاه کنند.

 

شوهر آینده، در کنار ساقدوش، اصلا به چشم نمی آمد،

کمی چاق، کمی نا آرام، و ملتهب.

با حالتی عصبی هی دستش را به سبیل سیاهش می کشید.

کشیش با خود گفت، جنی بهتر از این را می توانست گیر بیاورد.

اما تقدیر زن ها ازدواج است، و این مردک قد کوتاه بی مایه

خیلی بهتر است از آن انتخاب دیگرش.

 

با وجود این چیزی بود که .... کشیش را

کمی معذب می کرد. کاش کلارا سر بر می گرداند و

نگاهی به جمعیت می انداخت. اما در همین لحظه صدای موزیک

با آهنگ عروس می آید  در سالن پیچید.

از دوربین های تلویزیون ها، ناگهان،

سیلی از روشنایی زمینی رها شد توی سالن.

و جنی از ته سالن کلیسای کوچک وارد شد،

موجی از سفیدی درخشان و پستان های درشت.

خرامان پیش می آمد و زیر بارانی از لبخندها و برق فلاش ها

قدم بر می داشت.

آنقدر غرق در شادی ای معمول بود که شک کشیش از میان رفت.

 

سر جایش که ایستاد کشیش لبخندی به رویش زد

و آیه های عقد را همراه با همهمه ی دوربین ها

به زبان آورد و دستور کلارا را به یاد آورد و

صدایش را بالا برد تا به نظر نیاید دوربین ها

حواسش را پرت کرده اند.

به جای آن، فکرش را روی زوجی که مقابلش ایستاده بودند متمرکز کرد

دعاگویان دست هاشان را در دست هم گذاشت، و آخر سر

شکر خدا، اعلام کرد: حالا عروس را ببوس

 

کلیسا به وجد آمد، فریادی از شادی و هق هق گریه، منظره ای

زیبا از در آغوش کشیدن.

ساقدوش های عروس هم را بوسیدند،

ساقدوش داماد، مرد خوش صورتی را در ردیف جلو بوسید.

جنی و تری زیر تور جنی هم را آغوش کشیدند، و لب بر لب هم گذاشتند.

وقتی از آغوش هم بیرون آمدند سبیل تری افتاد توی سینه ی جنی.

جنی جیغی کشید. تری سبیلش را برداشت و زد زیر خنده.

دست در دست هم، برگشتند رو به جمعیت مهمانان، و

شادترین آهنگ گروه کر آغاز به نواختن کرد

و سالن غرق شادی ای شیرین شد.

 

کشیش همچنان خیره مانده بود، و کم کم فهمید و به یاد آورد، و دوربین ها همچنان

روی صورت او زوم کرده بودند.

 

آن شب در اخبار تلویزیون، خبر ازدواج لزبین ها در کلیسای اصولگرایان،

درست پیش از خبر مربوط به کورتاژ پخش شد.

کشیش با بیچارگی چشم به صفحه ی تلویزیون دوخت و

خود را تماشا کرد که چگونه صدایش به خس خس افتاد و

در گلو گره خورد و کلارا، با صدایی محکم از پشت سر  او اعلام کرد:

شوهرم در حال حاضر نظری ندارد.

 

و به این ترتیب، آرزوهای کشیش ایگلتون به باد رفت.

و به این ترتیب کلارا کار خود را در رسانه ها آغاز کرد.

و به این ترتیب بعد از آن همه سال

که جنی سر میز خداوند خدمت کرده بود

زوج عاشق ما به عقد هم در آمدند.

 

  

بازگشت به چراغ 34

 

 

 

                                                          بازچاپ مطالب نشریه چراغ تنها با ذکر ماخذ آزاد است