|
آری او یک هم جنس گرا بود
کاوه

چند روز پيش
نخستين سالگرد مرگش بود، امكان شركت در مراسم يادبودش برايم فراهم نشد
(راستش تمايلی نيز به اين حضور نداشتم از اين رو كه میدانستم خود او
با برگزاری چنين مراسمهايی در شكل معمول ناسازوار بود) و به يك
گفتوگوی تلفنی با پدر و مادرش اكتفا كردم.
هق هقهای
مادرش كه پس از گذشت يك سال هنوز تازگی روزهای اول را داشت توان
ادامهی صحبت را از من میگيرد، گوشی را به دست مادرم میدهم و از كنار
تلفن دور میشوم و آنان را به يك وا میگذارم تا دو مادر فرزند از دست
داده در همدردی و همنوايی با يكديگر بگريند و ضجه بكشند، شايد دمی و
كمی آرام گيرند.
دوستیام با
آريو دستآورد سكونت يك سالهام بود در شيراز. او دانشجوی سال دوم
روانشناسی بود و من ترم اول حقوق. گهگاهی از سر علاقه به عنوان
ميهمان در كلاسهای روانشناسی شركت میكردم و از طريق همين كلاسها و
نيز همكاری در نشريهی دانشجويی بود كه با هم آشنا و دوست شديم.
پيش از
آنكه دوستیمان آغاز شود مدتها تنها در حد سلامی و كلامی كوتاه با هم
آشنا بوديم. بسياری از آن شبهايی كه دلگير از غربت و دلتنگ برای
خانه و خانواده به حافظيه پناه میبردم تا آرام شوم او هم آنجا بود،
بعضی از آن شبهايی كه بیزار از غذای خوابگاه به فلكهی گاز میرفتم تا
در يكی از رستورانهای حاشيهی ميدان شام بخورم او را هم میديدم و
تنها سلام و احوالپرسی.
همكلاسیهايش و بچههای نشريه ضمن اينكه شخصيت و رفتارش را تائيد و
متانت و به قولی آقايیاش را تحسين میكردند اما هميشه در
صحبتهایشان راجعبه او میگفتند: يه طوريه! شخصيت مرموز و عجيب و
غريبی داره! خوش برخورده ولی زياد با كسی نمیجوشه! اجتماعیه اما
بيشتر وقتا تو خودشه! تا حالا كمتر كسی رنگ خونهشو به چشم ديده در
حالی كه اصلاً خسيس نيست! و البته يه افكار خاصی داره كه ديگه خيلی از
اون ورش افتاده مثلاً میخواد بگه من خيلی مدرنم!!!
اما برای من
همين افكار از آن سو افتادهاش جالب بود. افكاری كه به راحتی میشد در
ميان سخنان و نوشتههايش و يا حتی از روی سكوت يا تغيير حالت چهرهاش
كه با شنيدن برخی صحبتها يا ديدن رفتارهايی كه شايد توان موضعگيری يا
ايستادگی در برابرشان را نداشت و يا زمان و مكان را مناسب برای
پاسخگويی نمیديد بدان پی برد.
و همين
افكار بود كه رفته رفته ما را به هم نزديك كرد تا آنجا كه برای يك روز
جمعه از من دعوت نمود تا به منزلش بروم و نهار را ميهمان او باشم. من
هم پذيرفتم و خوشحال از اينكه يك روز تعطيل را میتوانم دور از شلوغی
خوابگاه كه خاص اين روزهاست بگذرانم پيش از ظهر خودم را به آدرسی كه
داده بود رساندم.
خانهاش كه
سوئيتی كوچك در يك مجتمع آپارتمانی بود هيچ شباهتی به آنچه كه در ذهن
ما به نام خانهی دانشجويی ترسيم شده نداشت. خانهای آراسته و تميز با
تمام وسايل رفاهی كه برای يك زندگی عادی لازم است. میدانستم وضعيت
مالی خانوادهاش كه ساكن يكی از شهرستانهای استان فارس هستند نسبتاً
خوب است و تهيه چنين مكانی و فراهم نمودن اين امكانات برای زندگی راحت
فرزندشان در دوران دانشجويی از عهدهشان بر میآيد.
آن روز
آغازی بود برای آشنايی بيشتر و دوستی صميمیتر كه البته هميشه حد و
مرزی داشت و هيچگاه نتوانستم يا بهتر بگويم او نخواست فراتر از آن
باشد اما با اين وجود اگر نگويم نزديكترين فرد در مجموعهی دوستان به
او بودم كه حداقل در ميان انگشت شمار دوستان نزديكش قرار داشتم.
هميشه
میگفت يك رازی هست كه اگر خودم به واقعيتاش پی ببرم و بخواهم روزی آن
را به كسی بگويم مطمئن باش تو جزو اولين كسانی هستی كه خواهی فهميد و
من چقدر احمق بودم كه با تمام سرنخهايی كه برای کشف آن راز به دست
آوردم، نفهميدم. نه، نه، نه، اعتراف میكنم، حرفم را پس میگيرم،
نخواستم که بفهمم و يا صريحتر بگويم فهميدم اما خودم را به نادانی
زدم، نمیدانم چرا؟! شايد میترسيدم! از چه؟ نمیدانم! خندهدار است!!!
از رويارويی با واقعيت يك دوست... از پذيرش حقيقت او... البته از نگاهش
میخواندم كه او نيز از اين آگاهی من خبر دارد اما به روی خودش
نمیآورد... خوب شايد فكر میكردم او اينطوری راحتتر است...
سال اول
دانشگاه را كه گذراندم، برای ادامهی تحصيل به شهر خودم بازگشتم. اما
تماسهای تلفنيم با آريو ادامه داشت و چندين بار هم يكديگر را ديديم.
دو بار من به شيراز رفتم و يك بار هم او به كرماشان آمد.
اين اواخر
به افسردگی دچار شده بود، درسش را نيمه كاره رها كرد و خانهنشين شد.
میگفت ديگر تحمل حضور در ميان اين مردم را ندارد، از همه چيز میناليد
و از همه كس شكوه میكرد. مادرش چند بار تماس گرفت از رفتارش گلايه
كرد و از من خواست تا با او صحبت كنم تا رويهای را كه در پيش گرفته
تغيير دهد.
نصيحت كردن
كسی كه خود هم گفتاری شيوا داشت و هم پشتوانهی علمی قوی از
روانشناسی دشوار بود. پيشنهاد دادم كه به يك روانشناس مراجعه كند، با
خنده پاسخ داد فراموش كردهای كه من خود دانشجوی روانشناسی بودهام و
چقدر كتاب در اين زمينه مطالعه كردهام! پيشنهاد كردم كه برای ادامهی
زندگی به يكی از كشورهای اروپايی برود، اما در حالی كه با توجه به
امكانات مالی كه خانوادهاش در اختيارش قرار میدادند انجام اين سفر و
اقامت در هر كشوری برايش امكانپذير بود میگفت در برابر چيزی كه در
آنجا به دست خواهم آورد بايد از بسياری از دلبستگیهايم بگذرم.
روزهای
پايانی مهرماه سال گذشته نمیدانم كجا بودم، سر كلاس يا جايی ديگر كه
مادرم تماس گرفت و خواست هر چه زودتر به منزل برگردم، سرآسيمه به خانه
آمدم و مادرم در حالی كه اشك میريخت گفت: از شيراز تماس گرفتهاند،
گويا آريو حالش بد است، آماده شو بايد به شيراز برويم...
نيازی به
حدس و گمان نبود، میدانستم چه اتفاقی افتاده، خودش هميشه میگفت:
انسانها بدون خواست خود به دنيا میآيند اما بعضی از آنها میتواند
با اختيار خود از دنيا بروند و سريع در تكميل جملهاش میگفت البته
انسانهای ناتوانی كه خود را در انتهای خط میبينند اين راه را بر
میگزينند و اين يعنی كه باز هم اختيار كامل از خود ندارند...
درب منزلشان تقاری گِل گذاشتهاند، توی حياط خانهشان حجلهی دامادی
بستهاند، درون ساختمان پر است از سبد و تاجهای گُل، مادرش شيون كنان
به استقبالمان میآيد و در حالی كه سرم را در آغوشش گرفته و با هم زار
میزنيم میگويد تو بگو چه دردی داشت؟ يك چيزی را میخواست به من بگويد
اما هيچوقت نگفت! تو بگو، تو كه رفيقش بودی...
میخواهم
بگويم اما حرفم را همراه با بغضهايم فرو میخورم و تنها در دل و برای
خود میگويم: نه او دردی نداشت، تنها يك همجنسگرا بود...
پینوشت...
از نظر
من همجنسگرايی دليل خودكشی آريو نبود، عدم توانايی در پذيرش يك
واقعيت و پذيرفتن يك هويت طبیعی (هرچند در اقليت) حتی در محدوده وجودی
خويش بود كه منجر به خودكشی او شد. اگرچه سنتها و فرهنگ غلط جامعه در
برخورد با اين موضوع و تابوهای پروردهی جهل جای گرفته در ذهن عوام و
خواص بخش بزرگی از عدم توانايی وی را در قبول حقيقت خود و ابراز آشكار
آن توجيه میكند.
بازگشت به چراغ 34 |