بازگشت به چراغ 35
 
 
 
سال سوم
شماره سی و پنجم
دسامبر 2007 - آذر 1386

 

 

 

 

 

نشریه ی دلکده

 

دی ماه، سالگرد انتشار آخرین شماره ی نشریه ی دلکده است.

داستان و شعری که در زیر می آید را سپنتای عزیز، سردبیر دلکده برای انتشار در چراغ فرستاده است. امیدواریم به زودی گفتگویی با سپنتا در نشریه داشته باشیم.

 

چنگال

... و در آن زمان كه در چنگال ببري گرفتار شدي ، چاره اي نيست !

بايد كه دريده شوي ...

 

شنبه ، 14 مرداد ماه 1385

ساعت 10 شب

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت!

 

به اتفاق خواهر كوچكترم ليلا كه بيست و سه سال دارد و تازه مدرك ليسانسش رااز دانشگاه تهران گرفته است، داريم از قسمت خروجي سينما آفريقا، واقع در خيابان ولي عصر تهران، خارج مي شويم.

چشممان به ده ها سرباز نيروي انتظامي مي افتد كه مانند برج هاي زهرمار، در كوچه، مقابل درب خروجي سينما ايستاده اند. هيچ كدام از ما دو نفر به عقلمان خطور نمي كند كه در اين ساعات شب براي چه اين همه نيروي مقاوت در جلو سينما جمع شده است. خواهرم بي محابا، گويي كه صحنه اي از آن فيلم كمدي به ذهنش آمده است، دست در گردن من مي اندازد و در گوش من تكه هايي از آن صحنه فيلم را زمزمه مي كند، بعد با صداي بلند مي خندد و من را هم از يادآوري آن صحنه به خنده مي اندازد.

يكي از سربازها اين عمل را مي بيند. به سمت ما مي آيد و دست من را محكم مي گيرد و مي گويد: شما به جرم داشتن روابط نامشروع در ملاعام، آن هم با ناموس مردم بازداشتيد، تا زماني كه مشخص نشود رابطه مشكوك شما با اين دختر چيست در كلانتري خواهيد بود.

خواهرم داد مي زند: اين مسخره بازي ها ديگر چيست، ما خواهر و برادريم ... ، ناگهان يك موجود چادر به سري كه نمي دانم زير آن لته ي سياه كدام جنس انساني قرار گرفته است، چون چادر زنانه اش با صداي مردانه اش تناقض خاصي ايجاد مي كند، دست خواهرم را مي گيرد و مي گويد: همه اولش همين را مي گويند. اگر راست مي گويي پس ديگر نگران چه هستي.

ما را به كلانتري آورده اند. البته ما تنها نيستيم. تعداد ديگري از دختران و پسران را نيز گرفته اند. اما آنها انگار تخم كرده اند و صدايشان در نمي آيد، از ميان اين همه پسر، تنها من هستم كه از ماهيت خود دفاع مي كنم و بلند مي گويم: به خدا اشتباه گرفته ايد؛اما هيچ كس به حرف هاي من گوش نمي كند.

ساعت از دوازده شب هم گذشته است. پدر با آوردن شناسنامه از واقعيت ما دفاع مي كند.

من و خواهرم در حالي كه بادي به غبغب انداخته ايم از مقابل دختران و پسران نشسته روي نيمكت، و تمام سربازها و افسرها عبور مي كنيم. صداي افسري به پدرم مي گويد: جناب شما خودتان بهتر مي دانيد كه نيت ما چه بوده است. اميدوارم كه متوجه شرايط حاد اين سينما و اين مكان فاسد شده باشيد. پدرم مي گويد: خدا قوت دهد، كار بسيار بجايي مي كنيد. بلاخره بايد اين عاملان فساد را يك جايي ناكت كرد. موفق و پيروز باشيد. خدا نگه دار

پدرم در حالي كه از پله هاي كلانتري پايين مي آيد زير لب فحش خواهر مادري به نيروي انتظامي مي دهد و مي گويد: فلان فلان شده ها صد تا دختر و پسر فاحشه از زير دستشان در رفته اند آن وقت به بچه ها و ناموس مردم گير مي دهند، خاك بر سر احمق تان كند كه گوسفند هم از شما بهتر مي فهمد.

من و ليلا مي خنديم و دنبال پدر سوار ماشين مي شويم. پدر مي گويد: شما دو تا نخاله هم يادتان باشد ديگر ساعت هاي نزديك شب به سينما نرويد. يا اگر مي رويد لااقل شناسنامه هم همراهتان باشد.

 

يك شنبه ، 15 شهريور ماه 1385

ساعت 8 شب

آنكه چوپانست، ره بر گرگ بگشوده!

 

فيلم تمام شده است. سعيد، از تاريكي سينما استفاده مي كند، دستش را در دستان من مي گذارد و آهسته مي گويد: فيلم قشنگي بود. اين طور نيست؟ من به دستان سعيد نگاه مي كنم، امتداد ساعد و بازوانش را مي گيرم و به شانه و سينه هايش مي رسم، به لبهايش خيره مي شوم و در چشم هايش نگاه مي كنم. و از اينكه مي دانم تا ساعتي ديگر، اين حجم مردانه ي زيبا را در آغوش خواهم گرفت، و اين بدن خوش تراش، برهنه در اختيار من خواهد بود، دلم غنج مي زند. دستانش را مي گيرم و از صندلي بلند مي شويم، سرمست از بودن ِكنار هم و لذتي كه در آينده اي نزديك نصيب ما خواهد شد، شانه به شانه يكديگر از سينما خارج مي شويم. مقابل درب خروجي، باز نيروهاي انتظامي قرار گرفته اند.

ياد چند هفته پيش مي افتم كه چگونه در هنگام خارج شدن من و ليلا از سينما، يكي از همين مردان به قول پدرم گوسفند به سوي من و خواهرم آمد، به ما ناسزا گفت و ما را چند ساعتي در بازداشتگاه نگه داشت.

موذيانه لبخندي مي زنم و به همراه سعيد از مقابل اين زرافه هاي بامزه رد مي شوم. در دلم به آنها مي گويم: حق تان است كه اينگونه خر باقي بمانيد. جلوي من و خواهرم كه به خانه ي پدرمان مي رفتيم را گرفتيد، ولي اكنون در مقابل من و سعيد، عين بز ايستاده ايد، در حالي كه ما براي يك شب همجنسبازي با هم قرار گذاشته ايم.

انگار سعيد هم چنين چيزي از دلش مي گذرد. احساس مي كنم كه او هم از اينكه مي توانيم از مقابل اين ماموران سيه چهره، آزادانه رد بشويم بدون اينكه حتي ظن آنها را برانگيخته كنيم، زيرا كه دختري همراه ما نيست، احساس پيروزي مي كند. صداي جيغ دختران و پسراني كه توسط ماموران امنيت، آنهم به دليل داشتن روابط نامشروع، دستگير شده اند، بلند مي شود. من و سعيد فاتحانه عبور مي كنيم.

من با سعيد، در يكي از چت روم هاي مخصوص همجنسگرايان ايراني، چند شب پيش آشنا شده ام. سعيد پيامي گذاشته بود با اين مضمون: پسري هستم 22 ساله و ورزشكار، داراي پوزيشن بوت، دنبال پسري مي گردم بين 22 تا 25 سال كه در عين تاپ بودن، داراي بدني پرمو و ورزشي باشد

بلافاصله پيامي دادم، او هم جواب سلامم را داد و از من درخواست وب كرد. وقتي كه از وب او را ديدم به نظرم آمد كه پسر جذابي است. و اكنون كه با او هستم، مطمئنم كه ما شب لذت بخشي را پشت سر خواهيم گذاشت.  

سعيد مي خواهد دستان من را بگيرد ولي من، دستان او را كنار مي زنم و مي گويم: در خيابان ولي عصر بايد مراقب خيلي چيزها بود. سعيد مي خندد و مي گويد: شكلاتت چه طعمي مي دهد؟ و من تازه يادم مي افتد كه بايد از داروخانه كاندوم هم بخرم.

من و سعيد انگار روي ابرها راه مي رويم.

 

دوشنبه، 16 مهر ماه 1385

ساعت 6 بعد از ظهر

توي قاباي قديمي، آدماي در به در!

 

سه چار دقيقه اي هست كه چيندمان اسباب و اثاثيه اتاقم تمام شده است.

چند روز پيش، تمام خرت و پرت هايم را جمع كرده بودم. تصميم داشتم اتاق خوابم را رنگ بزنم، و اكنون فكر مي كنم به آن طرحي كه در نظرم بوده رسيده ام. يك طرف ديوار را تماما سياه كرده ام و طرف هاي ديگر را سفيد مايل به شيري. الان مي خواهم به تزيين آن قسمتي از ديوار سياه بپردازم كه مدت ها قبل در فكرم بوده است.

از داخل كمد ديواري، چند تا پوستر از فروغ فرخ زاد را بيرون مي آورم. اين ها را هفته ي پيش از ميدان انقلاب خريده ام. يكي از پوسترها را داده ام به مهدي تا با دستگاه هاي مخصوص چاپگري كه دارد ابعاد آن را بزرگتر كند. مهدي در قبال اين كار از من پولي دريافت نمي كند. فقط در هنگام خروجم از مغازه، با لحن عاجزانه اي به من مي گويد: داداش، آخر اين هفته ما را درياب. و من خوب مي دانم كه اين دريابيدن چه معنايي مي دهد.

مهدي يك پسر 25 ساله ي دوجنسگراست كه سليقه خاص خود را در داشتن روابط جنسي دارد. او به سكس گروهي تمايل شديدي دارد و دوست دارد وقتي با دختري آميزش مي كند در همان حال با مردان ديگري هم عشق بازي كند. براي داشتن يك چنين شب دلپذيري بايد به مكان مطمئني دسترسي داشت. و مهدي خوب مي داند كه ويلاي ما در شمال بهترين و امن ترين مكان است. گاهي اوقات در قبال گرفتن كليد ويلا، مهدي كارهاي بزرگ و پر قيمتي را براي من انجام مي دهد.

پوسترهاي فروغ را به ديوار سنجاق مي كنم. چراغ هالوژني را طوري تنظيم مي كنم كه فقط اين قسمت از ديوار روشن بشود. روي تختم دراز مي كشم و به ديوار مقابل نگاه مي كنم. مدت ها بود كه دلم مي خواست چنين تزئيني را در اتاقم داشته باشم. فروغ و اشعارش هميشه به من آرامش داده اند. به جز اين ها، فروغ تنها زن بيگانه ايست كه من به او علاقه ي قلبي دارم. به ذهنم رسيده بود كه در اتاق خوابم با قرار دادن چندين پوستر از چهره ي زنها، مخصوصا چهره هاي سينمايي، خوي همجنسگرايي ام را در نظر خانواده تا حدي پنهان كنم. اما چهره ي هيچ زني را به جز فروغ نمي توانستم تحمل كنم. و اينگونه شد كه اتاقم را با عكس هاي او تزيين كردم.

ليلا از كنار اتاقم رد مي شود. با ديدن اين پوسترها كمي در آستانه در مي ايستد، سپس مي گويد: خيلي قشنگ شد. مادر هم به او مي پيوندد، اما او سخن ديگري مي گويد. مادرم مي گويد: من چيزي نمي دانم، جواب پدرت را خودت بايد بدهي.

پدر از راه رسيده است. كيف دستي و كتش را برادرم از دست او مي گيرد. صداي سلام و جواب سلام دادن هاي اعضاي خانواده به گوشم مي رسد. اما من هنوز در اتاق خود نشسته ام. پدر از جلوي اتاق من رد مي شود. چشمش به ديوار و به عكس هاي فروغ مي افتد. مي گويم سلام. پدر مي گويد: سلام و زهرمار.

پدرم مي گويد: اين خاله زنك بازي ها ديگر چيست! تو خجالت نمي كشي! من سن تو بودم يك خانواده را مي گرداندم. آنوقت تو به ديوار اتاقت عكس هاي اين زنيكه فاسد را مي چسباني؟ قباحت هم خوب چيزيست! والا دوره ي ما پدر ما اجازه نمي داد كه چنين غلط هايي بكنيم. يالا اين مسخره بازي ها را جمع كن ....

پدر مي خواهد ادامه بدهد اما صداي مادر او را ساكت مي كند: اكبر آقا حالا اتفاقي نيفتاده است كه، كندن اين عكس ها يك دقيقه هم طول نمي كشد. حالا بيا شام بخوريم، بعد از شام پوسترها را خودش بر مي دارد.

نمي دانم شامم را چه طور تمام مي كنم، اما خوب مي دانم كه عكس هاي فروغ را بايد بردارم.

بعد از شام، توي اتاقم پشت كامپيوتر كيفي ام مي نشينم و به كارهاي گرافيكي ام مي پردازم. اعضاي خانواده ام تك تك از جلوي اتاق من رد مي شوند و نيم نگاهي به ديوار سياه مي اندازند. خبري از عكس هاي فروغ نيست. همه مي دانند كه ماجرا از چه قرار بوده است. پس كسي نمي پرسد كه اين پوسترها كجاست.

 

سه شنبه، 17 آبان ماه 1385

ساعت 4 بعد از ظهر

عشق بازي، با نام ليلي مي كنم!

 

خيابان انقلاب، هميشه محل تكروي هاي فيلسوفانه ي من بوده است. وقتي كه از كنار صدها مغازه ي كتاب عبور مي كنم، انگار كه تمام خواستني هاي دنيا را به من داده اند. در ميدان انقلاب از هر چيزي به دو صورت پيدا مي شود، مُجاز و غير مُجاز

چند دقيقه اي هست كه از مهدي جدا شده ام. پنج تا كتاب از اينترنت دانلود كرده بودم كه آن ها را روي سي دي به مهدي داده ام تا برايم چاپ كند. اگر مي خواستم جايي ديگر از آنها كپي بگيرم بايد چيزي حدود 30 هزار تومان پرداخت مي كردم. اما مهدي از من پولي نمي گيرد، چون مي داند كه در هفته هاي بعد به طور يقين به كليد ويلاي ما در شمال احتياج خواهد داشت. و من هم مي دانم كه اجاره ويلا براي دو سه شب، دست كم در آن منطقه اي كه ما هستيم، كمتر از 40 هزار تومان نخواهد بود. وقتي كه مي خواهم از مغازه اش بيرون بيايم مي گويد: بي معرفت، حداقل يك بار هم كه شده با ما بتاز. و من هم مي گويم: هرگاه جمعتان مردانه بود، خبرم كن، بوي زن در هنگام سكس حالم را به هم مي زند.

مقابل سينماي بهمن ايستاده ام. پرده ي سينما نمايانگر چهره ي پسري است كه با اين اولين فيلمش، تازه به دنياي هنر معرفي شده است. نشريه دلكده در يكي از شماره هاي جديدش در مورد اين بازيگر مي نويسد: پديده اي نو در عالم سينما.

پسري كه آنقدر من را عاشق خودش كرده كه مجبور شده ام سه بار اين فيلم را ببينم. يك بار با خواهرم ليلا آمده ام، بار ديگر با مهدي، و بار آخر با سعيد. سعيدي كه ديگر او را نمي بينم!

وسوسه مي شوم كه اكنون كه تنها هستم بار ديگر براي ديدن اين فيلم بليط بگيرم. اما مي دانم كه اينگونه بيشتر خودم را مغبون مي كنم. پس راهم را مي گيرم و وارد يك پاساژ مي شوم.

وارد پاساژ كه مي شوم ناگهان خشكم مي زند. در و ديوار پاساژ آكنده است از پوستر هنرپيشه هاي همين فيلمي كه چند ثانيه پيش من را براي چند لحظه ميخكوب كرد. كمي جلوتر مي روم. عكس پسري كه من را ديوانه خودش كرده است نيز در بين پوسترهاست. به چشم هايش نگاه مي كنم. نمي توانم حد زيبايي براي او تعيين كنم. فقط مي دانم كه دلم مي خواهد براي يك لحظه هم كه شده او را برهنه در آغوش بگيرم. ناگهان بدنم از اين فكر آميزش داغ مي شود. احساس شكست مي كنم

سه تا از پوسترهاي اين هنرپيشه را بر مي دارم. پولش را پرداخت مي كنم و راهي خانه مي شوم. يادم مي آيد كه چند هفته پيش نيز، در يكي ديگر از پاساژهاي اينجا، پوسترهاي فروغ را خريدم. عكس هايي كه به امر پدرم، در زير فرش اتاقم مدفون شد. اما اين بار فرق مي كند. اين بار اگر پدر با آويختن اين پوسترها مخالف باشد ديگر آن ها را زير فرش پنهان نمي كنم.

به خانه كه مي رسم بلافاصله پوسترها را به ديوار سياه اتاقم سنجاق مي كنم. مادرم مي بيند ولي چيزي نمي گويد، اما خواهرم مي گويد: اَه، از اين پسرك مغرور متنفرم.

پدر از راه مي رسد. براي تعويض لباس به اتاقش مي رود. ناچار از مقابل اتاق من هم بايد رد بشود. نيم نگاهي به پوسترهاي اين پسر بازيگر مي اندازد. انگار او را مي شناسد. همه روزنامه ها و مجلات درباره او نوشته اند. پدر من هم روزنامه زياد مي خواند. پس بي دليل نيست كه با اين عكس ها احساس غريبگي نمي كند. آرام از كنار اتاقم عبور مي كند و چيزي نمي گويد. من نفس بلندي مي كشم.

شب از نيمه گذشته است. همه خوابيده اند اما هنوز خواب به چشمان من نيامده است. اتاقم را قفل كرده ام. روشنايي چراغ ديوار، روي تصويرهاي معشوق خيالي من هاله هاي نور مي اندازد. فكرم با تصور هرگونه آميزش جنسي با او درگير است. ناگهان بدنم گُر مي گيرد، احساس گرما مي كنم. ناچار مي شوم عرقگيرم را در بياورم، اما چيزي از خنكي در تنم احساس نمي كنم، شلوارم را هم در مي آورم. اما انگار براي خنك شدن بايد پوست تنم را نيز در بياورم. ديگر مي دانم كه امشب بايد با شيطان كنار بيايم وگرنه راحتم نمي گذارد. لباس زيرم را هم از پايم مي كشم پايين و برهنه روي تختم دراز مي كشم. احساس مي كنم سرعت خون در آلت مردانگي ام زياد شده است. دستم را رويش مي گذارم و كمي آن را مالش مي دهم. گويي حجم غريبي در تمام عضلات پاهايم پخش مي شود. نمي دانم چه كار غير عاقلانه اي انجام خواهم داد چون فكرم از هرگونه منطق فكري باز ايستاده است. ناگهان بلند مي شوم. يكي از پوسترهاي معشوق خيالي ام را از ديوار مي كَنم، چراغ را خاموش مي كنم، عكس پسر بازيگر را روي تختم مي گذارم و طوري روي آن مي افتم كه آلتم روي تصوير او باشد. خودم را به سختي روي آن مي كشم. عرق، پيشاني و تمام بدنم را پوشانده است. احساس مي كنم كه آتش گرفته ام و هر لحظه دلم مي خواهد در استخري از آب يخ فرو بروم، اما دست مرموزي مرا همچنان گرفته و به طرز جنون آوري من را مشغول اين خودسوزي لذت آور كرده است. تنش هاي شهواني درونم را نمي توانم با نفس هاي بلند تخليه كنم. مي ترسم مبادا كسي از خواب بلند بشود. رگهاي گردنم باد مي كند، ضربان قلبم تندتر مي شود، احساس مي كنم كسي دارد كشاله ي ران هايم را قلقلك مي دهد. پاهايم مي لرزند و آن لحظه توحش ثانيه به ثانيه نزديك تر مي شود، ناگهان خود را رها مي كنم، تمام عضلات بدنم گويي از فشار اتمسفر خارج مي شوند. به يك دقيقه تمام پوستر و چهره ي معشوق زيباي من، با اسپرم من آغشته مي شود. شيطان لبخندي مي زند و من به خودارضايي خود پايان مي دهم.

نمي دانم از اين كار شرمنده شده ام يا نه، اما احساس سبكي مي كنم. پوستر معشوقم را كه غرق نطفه شده زير تخت مي گذارم، با دستمالي آلتم را پاك مي كنم. دمرو روي تختم مي افتم و بدون اينكه حتي يك بار هم غلتي بزنم، تا دم دماي سحر مدهوش مي شوم.

اين حادثه در دو شب ديگر نيز اتفاق مي افتد. پوسترهاي آن پسرك زيبا، يكي يكي از ديوار كنده مي شوند، و بعد از اين كه شب ها نطفه هاي من را در خود مي پذيرند، روزها پاره مي شوند و به سطل آشغالي مي روند. صبح روز سوم، وقتي درِ اتاقم را باز مي كنم، ديگر پوستري روي ديوار نيست. اعضاي خانواده تك تك از جلوي اتاق من رد مي شوند و نيم نگاهي به ديوار سياهم مي اندازند. اما خبري از عكس هاي آن پسر بازيگر نيست. هيچ كس نمي داند كه چه اتفاقي افتاده است، و كسي هم نمي پرسد كه آن پوسترها كجاست.

 

چهار شنبه، 18 آذر ماه 1385

ساعت 2 بعد از ظهر

چه بگويم، با من اي دل چها كردي!

 

منزل خواهر بزرگترم هستيم. من با پدر و برادر و محمد سام، شوهر خواهرم، در اتاق پذيرايي نشسته ايم. خانم هاي ديگر مشغول آشپزخانه اند. چند دقيقه اي هست كه ناهار را تمام كرده ايم.

محمد كنار من نشسته است. سعي مي كنم بر تنش هاي رواني درونم غلبه كنم، اما نمي شود. بوي تنش وقتي به مشامم مي رسد، از خود بي خودم مي كند. وقتي محمد سام، براي اولين بار وارد خانه ي ما شد، دو نفر عاشق او شدند، يكي من، و ديگري خواهرم. محمد چند سالي از من بزرگتر است. محمد پسر خوش اندام و خوش چهره ايست، از جاذبه جنسي فوق العاده اي هم برخوردار است. به طوريكه من با ديدن او ميل شديدي به مفعول شدن پيدا می کنم. اما اين حالتي است كه فقط محمد آن را در من بيدار مي كند و شايد به خاطر همين باشد كه هرگاه او را مي بينم به گونه ي ديگري احساس لذت مي كنم.

برادرم، كنترل تلويزيون را بر مي دارد و بي محابا يكي از كانال هاي ماهواره را روشن مي كند. صحنه ي تبليغ يك آدامس نعنايي نمايان مي شود: پسري در خيابان دوست دخترش را مي بوسد اما دوستش احساس رضايت نمي كند، ناگهان فكري به ذهنش مي رسد، دست دوست پسرش را مي گيرد و به مغازه اي مي برد و برايش آدامسي مي خرد، پسرك بعد از خوردن آدامس، دوباره دوست دخترش را مي بوسد، اينبار او از اين بوسه خوشمزه در آغوش دوست پسرش رها مي شود.

پدرم مي گويد: هي بچه، زودتر بزن يك كانال ديگر، شايد برنامه بعدي، تبليغ يك تشك دو نفره باشد.

محمد مي خندد، لرزه ي خنده اش در تمام بدنش پخش مي شود. بازوانش ارتعاش آن را به بازوان من منتقل مي كنند، لذت من مي سوزد. برادرم كانال را عوض مي كند.

صحنه ي تبليغ يك نوشابه ي انرژي زاست: پسر و دختري در كنار هم، آرام و بي صدا، و در مقابل يك بركه ي آب ساكت نشسته اند، ناگهان رهگذري به آن ها يك نوشابه مي دهد، آن ها بعد از خوردن آن به چنان نشاطي مي رسند كه بي مقدمه، لباس هاي خود را از تن مي كنند و به درون بركه شيرجه مي روند و در آب از هم بوسه ها مي گيرند.

پدرم مي گويد: آدم نمي تواند در مقابل اين كانال ها لحظه اي امنيت خاطر داشته باشد. هر لحظه ممكن است آميزشي روي دهد. اين براي جوان هايي كه تازه به دوران بلوغ جنسي وارد شده اند اصلا خوب نيست.

محمد مي خندد و مي گويد: بوسه ساده ترين روش انسان براي ايجاد يك ارتباط عميق دو طرفه است. چيز زشتي در خود ندارد كه بخواهيم پنهانش كنيم، خيلي هم زيباست. همين امروز صبح وقتي شما بعد از مدت ها وارد خانه ي ما شديد براي ابراز علاقه تان به من و دخترتان، ما را بوسيديد؟ مگر نه؟

پدرم مي گويد: آقا محمد، از اين بيست و چهار ساعت شبانه روز امروز، ده ثانيه ي آن صرف بوسيدن شما و دخترم شد. اما اين كانال ها هر چند دقيقه اين صحنه ها را نشان مي دهند. تكرار اين نمايش ها روي تحريك ذهن جوان هايي كه هنوز خانواده اي تشكيل نداده اند بي اثر نيست. بايد مراقب بود.

پدر به برادرم مي گويد بزند به كانال هاي داخلي خودمان. برادرم كانال يك را مي گيرد. كانال يك خودمان هم دارد تبليغ نشان مي دهد:

چند پسر جوان و خوش تركيب مشغول اسكيت بازي بر روي برف ها هستند. بعد از تفريح هر سه نفر وارد يك كلبه چوبي مي شوند، دور يك شومينه مي نشينند و چاي مي خورند. دوربين، روی چشم آن ها، كه نشان مي دهد چقدر احساس آرامش و راحتي دارند زوم مي كند و نام چايي نوشته مي شود. پدرم چيزي نمي گويد، برادرم، كنترل را روي ميز مي گذارد و دست به سينه مي شود. محمد عميق تر به تلويزيون نگاه مي كند. تبليغ ديگري شروع مي شود: مرد جذاب و خوش لباسي در يكي از خيابان هاي تهران در حال قدم زدن است. تمام مردان و پسران ديگر در هر شغل و هر كاري كه هستند دست از پيشه خود بر مي دارند و دنبال او راه مي افتند. مرد جذاب ما با شيفتگان خود وارد يك فروشگاه لباس مي شود. دوربين ايست مي كند و نام فروشگاه پوشاك آقايان نوشته مي شود. تلويزيون كات مي كند و تبليغ ديگري شروع مي شود: پسر جوان و خوش اندامي كه شايد 25 سال داشته باشد، با پسركي در حدود 14 سال، كنار رودخانه اي نشسته و در حال خوردن تن ماهي است. من در اين فكرم كه يك مرد 25 ساله با يك پسر 14 ساله چه ارتباطي مي تواند داشته باشد كه ناگهان خواهرم، محمد را براي آوردن سيني چايي صدا مي كند، محمد در همان حال كه بلند مي شود، مي گويد: من هيچ وقت نتوانستم از تبليغ هاي تلويزيوني ايران، مفهوم خانواده كه هميشه با وجود يك دختر و يك پسر معنا مي شود را دريافت كنم. از بين تمام 256 كانال اين ماهواره فقط يك كانال مي تواند تبليغ هاي ايران را شايسته خود بداند، و آن هم كانال همجنسبازهاست.

محمد خارج مي شود. برادرم همچنان به صفحه نمايش زل زده است. پدرم دارد عميق تر فكر مي كند. من دارم گرمي تنم را كم كم از دست مي دهم. واژه ي همجنسباز براي هر سه ما و مخصوصا براي من در آن شرايط، ضربه ي سنگيني بود. تلويزيون ايران به تبليغ خود ادامه مي دهد: دو پسر جذاب در يک آشپزخانه مدرن روبروی هم نشسته  اند دارند چيپس می خورند. يکی از پسرها شروع به سرفه می کند. ديگری با حالتی نگران بلند می شود و به سمت يخچال می رود تا ليوان آبی برای دوستش بياورد. وقتی که بر می گردد می بيند که دوستش تمام چيپس ها را خورده است. تازه می فهمد چه کلاهی سرش رفته است. تلويزيون کات می کند. دو پسر زيبا، دست به گردن هم، به ما لبخند می زنند و اسم چيپس مورد تبليغ نوشته می شود.

 

پنجشنبه، 19 دي ماه 1385

ساعت 12 بعد از ظهر

المنهَُ لله كه در ميكده باز است!

 

سعيد را گم كرده ام. دو ماهي هست كه با كسي ارتباطي نداشته ام. چند هفته ي قبل، سه شب پي در پي خودارضايي داشتم اما بعد از آن ديگر كاري نكرده ام يا با كسي نبوده ام. احتياج شديدي به يك رابطه جنسي دارم، اما سعيد را گم كرده ام. از روي كلافگي به خيابان مي زنم.

در محوطه پارك شهر اتفاقي نمي افتد. كسي را پيدا نمي كنم كه بتوانم با او شبي را سر كنم. همه در لاك خود فرو رفته اند. هيچ كس به اين غريبه سرگردان حتي نيم نگاهي هم نمي كند، نااميدانه به ايستگاه مي روم و سوار اتوبوس مي شوم. بلافاصله بعد از من پسري خوش تركيب وارد اتوبوس مي شود در كنار من مي نشيند. بي خيال از همه جا كاپشنم را در مي آورم و روي پاهايم مي گذارم و از شيشه مه گرفته اتوبوس به خيابان سفيد شده از برف خيره مي شوم. پسرك هم كاپشنش را در مي آورد و روي پاهايش مي گذارد. مدتي مي گذرد، احساس مي كنم دستي از زير كاپشن ها به كشاله ي رانهايم خورده است. عكس العملي نشان نمي دهم. صبر مي كنم تا ادامه كارش را مشخص كند، اما تمام بدنم مور مور شده است. پسرك آرام آرام دستش را به لاي پاهايم مي رساند و آهسته روي آلتم مي گذارد. ضربان قلبم تند مي شود. احساس كرختي مي كنم. دستپاچه مي شوم مي گويم: ببخشيد ايستگاه بعدي پياده مي شوم. شايد اينگونه خودش را كمي جمع و جور كند، اما او هم مي گويد: اشكالي ندارد من هم پياده مي شوم.

با هم پياده مي شويم. در پياده رو كسي اطرافمان نيست. در حالي كه كاپشنم را تن مي كنم بي محابا مي گويم: نمي ترسي تو را در يكي از همين كوچه هاي خلوت به خاطر كاري كه كردي لت و پار كنم!؟ جواب زيركانه اي مي دهد، مي گويد: در اين صورت آن چيزي كه مي خواستي را از دست مي دهي. به چهره اش زل مي زنم. پسر جذابي است. قامت متوسطي دارد اما در كل خوش تركيب است. ناگهان يادم مي افتد كه احتياج شديدي به يك همبستر دارم. رندانه مي گويم: از كجا فهميدي كه من دنبال چيزي هستم. با اداي خاصي مي گويد: پسري تنها وارد پارك شهر مي شود، پاركي كه مكان مخصوص همجنسبازهاست. با چشماني پر از حسرت به اطراف خود نگاه مي كند. لحظه اي صبر مي كند اما خبري نمي شود پس سرش را پايين مي اندازد و مي رود. شعور زيادي نمي خواهد براي آنكه بداني آن پسر چه ميخواسته است. ولي از شانس تو من يكي از بچه هاي باشعور پارك شهرم. حساب همه چيز را دارم.

نيش خندي مي زنم. احساس مي كنم آنگونه كه بايد مرا مجذوب خود كرده است. پس مي گويم: خب پسر خوب، حاضر جواب هم كه هستي، حالا بايد چه كار كنيم؟ دستش را داخل جيب كاپشنش مي كند و تكه كاغذي در مي آورد و مي گويد: من دانشجو هستم. در يكي از خانه هاي پشت پارك شهر تنها اقامت مي كنم. شماره تلفن و آدرسم را نوشته ام. جمعه را مي توانيم با هم باشيم. نگران نباش بد نمي گذرد.

به چشمانم خيره مي شود و عقب عقب مي رود. مي گويم: اسمت را نگفتي؟ لبخند مرموزي مي زند و مي گويد : بچه هاي پارك شهر به من مي گويند ببر سياه. مي گويم: حتما فلسفه اي دارد. در حالي كه همچنان عقب مي رود مي گويد: ساده است، چون مي دانم صيادم را چگونه شكار كنم.

پوزخندي مي زنم. پسرك هم پوزخندي مي زند و مي گويد: از تو خوشم مي آيد. دلم مي خواهد ببري تو باشم.

 

جمعه، 20 بهمن ماه 1385

ساعت 10 صبح

چند و چند اين تشنگي؟ خود را رها كن همچو ما!

 

خسته ام. از بسترم كه خيز بر مي دارم تا زماني كه بر لبه ي تختم مي نشينم، تمام مفصل هاي بدنم تيك تيك صدا مي دهند. حس مي كنم ماهيچه هاي تنم منقبض شده اند. درد شديد توام با لذتي، گودي كمرم را قلقلك مي دهد. چشمانم هنوز واضح نشده اند، همه چي را تار و كدر مي بينم. يك حجم كوچك سياهي روي زمين افتاده است. سرم گيج مي رود، چشمانم را مي بندم و به شب گذشته فكر مي كنم. ناگهان ببري را به ياد مي آورم، اين پسرك طناز كه انگار پيكرش را مجسمه سازان يونان تراشيده اند. چند بار با او همبستر مي شوم؟! چيزي يادم نمي آيد. از بار سوم يا چهارم است كه ديگر حواس پنجگانه ام از كار مي افتد. تنها چيزي كه فقط احساس مي كنم، شهوت و لذت است.

يك ماه از آشنايي من با ببري مي گذرد. در اين يك ماه هر هفته به خانه اش مي روم و با او همبستر مي شوم. خانه اي كه انگار خانه ي دوم من شده است. بار اول كه به آنجا مي روم وقتي مي بينم در آشپزخانه اش چيز خاصي ندارد، به زور او را به فروشگاهي مي برم و هر چيزي كه براي آشپزخانه يك خانه ي نقلي لازم است مي خرم. براي اين كه احساس راحتي بكند كارت خريدم را هم به او مي دهم تا خودش خريد كند. دلم نمي خواهد هيچ كمبودي داشته باشد.

ببري تا به حال به خانه ي ما نيامده است. بنابراين وقتي مي فهمم كه خانواده ام تعطيلات آخر هفته را به شمال مي روند، به انجام رساندن كارهاي مانده را بهانه مي كنم و در خانه مي مانم. ببري از پنجشنبه، از همان لحظه اي كه خانواده ام به مسافرت مي روند، به خانه ي ما وارد مي شود. يادم نمي آيد چند بار با او آميزش مي كنم. فقط مي دانم پس از بار دوم، و پس از اينكه هر دو ارضا مي شويم خودم را كنار مي كشم و از روي او بلند مي شوم. بعد از چند دقيقه دوباره به سراغم مي آيد و من را تحريك مي كند اما من مقاوت مي كنم. در نهايت ولي پيروزي با اوست پس براي بار سوم هم با او آميزش مي كنم. بعد از ارضا شدن دوباره خودم را كنار مي كشم، مي گويم ديگر بس است. اما ببري چيزي نمي گويد. سيگاري از كوله پشتي اش در مي آورد، روشن مي كند و به دست من مي دهد. سيگارش طعم خاصي مي دهد. طعمي كه تا به حال آن را تجربه نكرده ام. هرچه مي گويم اسمش چيست چيزي نمي گويد. فقط مي خندد و من را تحريك مي كند. فضاي اتاق پر دود مي شود. حالت عجيبي پيدا مي كنم. انگار چيزي به اسم روح در بدن من وجود نداشته است. مثل يك تكه گوشت گرم و تازه افتاده ام، حتي ته مانده ي سيگارم را ببري از لاي دستم بيرون مي كشد. چند ثانيه مي گذرد. دوباره روي من مي افتد و با لب هاي من بازي مي كند. بعد خودش را عقب مي كشد و به گردنم مي رسد. سپس به شانه و سينه و شكمم. بعد آلتم را به دهان مي گيرد و آن قدر بازي مي كند كه دوباره ارضا مي شوم.

تمام بدنم كرخت شده است. حتي نمي توانم دست و پايم را تكاني بدهم. ساعتي مي گذرد، نمي دانم كه بيدار هستم يا خواب. دوباره احساس مي كنم كه لرزشي در اندامم افتاده است. چيز گرمي روي شكمم مي ريزد. تا چند بار اين اتفاق روي مي دهد، آنقدر كه ديگر تعداد دفعاتش را فراموش مي كنم ..........

از لبه ي تختم به سختي بلند مي شوم. به دستشويي مي روم و صورتم را آبي مي زنم. در آينه به خودم نگاه مي كنم. انگار زد و خوردي داشته ام و چشمانم حسابي كبود و باد كرده شده اند. هنوز بدنم برهنه است. از ببري هم خبري نيست. تازه مي فهمم شب گذشته چه اتفاقي افتاده است. در آينه به خودم نيشخندي مي زنم. يادم مي آيد كه بعد از آن سيگار لعنتي دچار كرختي و بي حسي شده ام. از دستشويي كه بيرون مي آيم لباس زيرم را روي زمين مي بينم. دولا مي شوم و با كمر درد عجيبي آن را بر مي دارم و تن مي كنم. وارد اتاق كه مي شوم پايم به آن حجم سياه افتاده روي زمين مي خورد. كيف پولم را بر مي دارم و روي ميزم مي گذارم، ميزي كه قبلا روي آن لب تاپم بود اما الان ديگر نيست. به اطرافم نگاه مي كنم، كوله پشتي ببري هم نيست. ناگهان فكري به ذهنم مي رسد. كيف پولم را چك مي كنم، اما خبري از كارت خريدم هم نيست. كارتي كه هفت ميليون تومان در آن بود. يك لحظه خشكم مي زند. تمام عضلات بدنم درد مي كند اما انگار چيزي احساس نمي كنم. جلوي آينه مي روم تا موبايلم را بر دارم، اما نه گوشي ام هست نه انگشتر و دستبند و گردنبند و ساعتم. با نگراني به سمت تلفن داخل اتاق پذيرايي مي روم اما سيم تلفن هم نيست. با شتاب هراسناكي وارد اتاقم مي شوم، شلوارم را پا مي كنم و تي- شرتي مي پوشم، با عجله به سمت در مي روم اما در قفل شده است از كليد هم خبري نيست. مبهوت و حيران وارد اتاقم مي شوم. روي لبه تختم مي نشينم، به شب گذشته فكر مي كنم، تمام شيريني هاي ذهنم ناگهان تلخ مي شود، بالشتم را بر مي دارم و روي پاهايم مي گذارم. از زير بالشت كاغذ تا شده اي نمايان مي شود. كاغذ را باز مي كنم و نامه ببري را مي خوانم:

اگر مي گفتم كه من مبتلا به ويروس ايدز هستم، حاضر بودي كه دو برابر آنچه كه از تو برداشته ام را بدهي تا به تو بگويند كه به اين بيماري دچار نشده اي، حالا كه صادقانه مي گويم من سالم بوده ام پس بهتر است خدا را شكر كني و دنبال اموالت نگردي. شناسنامه و تمام مدارك ديگرت را نيز برداشته ام. تا زماني كه نتوانم تمام حسابت را بيرون بكشم، مداركت پيش من مي ماند ولي بعد از آن برايت پست مي كنم، پس بهتر است كارت خريدت را مسدود نكني چون مداركت هم از بين خواهد رفت. راستي، يك چيزي هميشه يادت بماند، ببرها هرگز شكار نمي شوند، چون چنگال هاي تيزي دارند ...

 

پايان

25  اردي بهشت ماه 1386

SpanTeman

 

 

 

 

 

 

عقده هاي  يك پسر همجنس باز

سپنتا (دلکده)

 

آنچه که چون ديو مرا می بلعد

عقده ی رسوايی است

 

امروز من دلم

چقدر چيزهای خوب

زياد می خواهد

چيزهايی از نوع يک عضو کشيده شده

با گوله های آويزان شده از آن

يا راحت تر بگويم

چيزهايی از نوع آن چيزی که مردان

همه ی تعادل روانی شان در گرو اوست

يا بگذاريد خلاصتان کنم

چيزهای تخمي

 

مثلا

امروز من دلم چقدر می خواهد

که بيضه های پسر همسايه را

وقتی که در ورزشگاه

زير وزنه های سنگين

توده های رانهايش ورم می کند

و سينه هايش

چون زنان تازه زاييده ی شيرده  باد می کند

محکم بکشم

 

من چقدر دلم می خواهد

آن مرد روسپی خوشنامی باشم

که پول های شبانه اش را

با گرسنگان يتيم

_ و نه با يتيمان گرسنه

 زيرا شکم بر معرفت ارجحيت دارد _

خالصانه تقسيم می کند

 

من چقدر دلم می خواهد

که مجری تازه ی شبکه ی اخبار را

که مرديست زيبا

عاشقانه ببوسم

و به افتخار اين عشق

يکی از لِذت بخش ترين شبهايم را

در کنار او باشم

و تنم را عرضه کنم

و اگر خالصانه ارضا کند مرا

حتی وطنم را عرضه کنم

 

من چقدر دلم می خواهد

که در بستر مرد همسايه مان

كه هميشه آماده و غرق نطفه است

و مثل اتاق من

آكنده از بوي پشم و مردانگيست

به چنان درک رفيعي برسم که حتی

با بدنی آغشته به خون

معنی عميق توحش را فهميده باشم

 

و من چقدر دلم می خواهد

که آن پسر هرزه ای باشم

که وقتی راه می رود در خيابان شهر

مردم قدم هايش را هو می کنند

و او همچنان که می رود

مردان غريبه ی شهر را

از روی شماره های ثبت شده

و نه از روی شهوت و آشفتگی 

به بستر شب خود

دعوت می کند ...

 

سپنتا

spanteman

زمستان 81

 

بازگشت به چراغ 35

 

 

 

                                                          بازچاپ مطالب نشریه چراغ تنها با ذکر ماخذ آزاد است