|
آخرین باز مانده از نسل ِ ... هم سِرشت
این فریادهای یک همجنسگراست که در ناکجاترین بودن تبعید است
بگذار
مقداری
در چشم هایت
استراحت کنم
من
خسته تر
از این هستم
که
دورتر شوم
از نفس هایت
و
تن من
قانع تر از
آن که
لختی را
غیر از نفس ات بخواهد
استراحت من
لمیدن یا
خرامیدن
یا حتی خوابیدن نیست
اگر
استراحت من
در فضایی باشد که
نفس تو
از آن
فقط
گذر کرده
من زیاد مزاحمت نمی شوم
حاضرم
تمام عمرم را
بدهم
و برای این
استراحت
فقط اندکی بمیرم
**
انگشت های خیال من
چه انس لطیفی دارد
به
دکمه های تن ات
وقتی که
تو را دعوت می کند
به استراحتی
در
سایه ی تصورم
به این سایه – خلوت که می آیی
تمام حواس پرتی حواسم
پرت می شود
به سوی انگشتانم
و انگشت ها در نشئه ی
این پرت شده گی
شروع می کند
به باز کردن تمام دکمه ها
تمام دکمه ها
دکمه ها که تمام باز می شوند
ناگهان
تو می آیی
و
خود را از خواب من
جمع می کنی
و
می روی
و من می مانم
با
انگشتانی که در هوا چنگ
می زند
بازگشت به چراغ 35 |