|
خدایگونی انسان
آیدین مختاری
در طی تاریخ ادیان،
فرهنگ ها و تمدن ها همواره، خدایان، حد و غایت کمال انسان، و یا به
بیانی آن دسته از باورها و عقایدی که تداعی گر و شکل دهنده ی نیرویی
سرشته از صفات برتر و خدای گون بوده است، به شمار رفته و مقدس شمرده
شده اند. این که چنین هستی ها و نیروهایی، بر خلاف آدمی عمر جاویدان
داشته و در انواع صفات و طریق ها بی عیب و نقص اند، گواهی بر توانایی و
آگاهی و خردشان بوده است.
ستایش و عشق
ورزی به چنین خدایانی از سوی انسان، خود در وهله ی اول و به صورت
مستقیم متضمن باور به وجودی است که به نظر من می توان آن را وجود شاهد
و ناظر (های) مطلق در عقیده ی ستایشگر آن نامید و مجموع فرآیند ارتباط
و ادراک چنین حقایق خالصی را نیز پدیده ی شهودی عنوان و قلمداد کرد. و
اما من بر آنم تا به فراخور این مجال در روشن سازی بطن و حقیقت چنین
پدیده ای برای خویشتن و شما تلاش کنم تا باشد که بتوانیم به این وسیله
رهایی از بند ناآگاهی و جهالت در مسیر معرفت و فرآیندهای اعتقادی را
اصیل تر و روشن تر ترسیم نماییم.
در رویکردی
منطقی مآب تر و وضوح گراتر به نقشی تاریک- روشن از یک مجموعه ی اعتقادی
ما چنین می توانیم دریافت که فرای واقعیات جزء جزء و متشکل وابسته به
شرایط و اقتضاهای حیات زمینی آدمی، یک واقعیت پایدار هست که اصل و اساس
آگاهی انسان را نسبت به (من) و (به واسطه ی استفاده از هوشمندی و
ادراکی که دنباله ی همین آگاهی ست) شناخت و آگاهی اش را از وجود و
موجود برترِ ناظر به کیفیت و سرنوشت اوضاع و احوال زندگانی اش، شکل می
بخشد.
چنین
واقعیتی شاهدی است بر اوضاع گوناگون شعور و هوشیاری او نسبت به من (جسم
و جان خود) و آن وجود ارج نهاده شده. بدین ترتیب این واقعیت شاهدی است
پایدار در تمامی اوضاع و شرایط هوشیاری آدمی، که به واقع همان خود
واقعی هر شخص است و نیز واقعیتی است که در کلیت خویش تمام هدف مندی و
جهت داری، توازن و زیبایی جهان را آشکار کرده و از درون خود می درخشد و
در اثر بازتاب نور آن، تمامی جهان نیز می درخشد.
باری طبیعت
و ذات این آگاهی مجرد و فارغ از زمان و مکان بوده و همه چیز را می
شناسد و شاهد تمامی آن ها از (منِ) معنوی و روحانی گرفته تا جسم فیزیکی
است. همچنین شاهد لذت و درد و سایر احساسات آدمی از خود هم هست.
پذیرفتن
ماده و جسم که یکی از ابعاد وسیع و متفاوت هستی و عوامل متعدد آن است،
برای انسان متمدن و مدرن کار چندان دشواری نیست. و اما در مورد روح و
جان هستی امور و نیز آن هستی و وجود خدای گون خود انسان، و به سخنی
دیگر اثبات این قضایا، یقیناً ماجرا قدری تفاوت یافته و به نظر می رسد
که برای پاسخ به چنین مسائلی در صورتی که نخواسته باشیم وارد بحث های
فلسفی متعدد شویم، حداقل پیشروی در بررسی و تحلیل موضوع مربوطه، متضمن
داشتن تجربیاتی مستقیم، مکرر و قطعی است.
مثلاً فرض
کنید زمانی که شعور آدمی با روان و ذهنی بیمناک و ناسودمند، ناچیز- بین
و پستی- گزین تعیین هویت می شود، شخص در احساسات و تصوراتی محدود از
خود و نیز سایر دغدغه ها و مسائل جانبی دنیای اطرافش غرق می شود. ولی
بر همینن منوال، در تعیین هویت و خرد و شعور، نفوذ و نیکخواهی و اقتدار
به وسیله و واسطه ی قوای ذهنی قوی، مقاوم، پاک و متبرک از تعالی و
تکاملی افزون برخوردار می شود و شخص به این بینش و احساس دست می یابد
که او چیزی بیش از نقش ها و وظایف قراردادی و محول اجتماعی و عادات
روحی و جسمی آن (منٍ) محدودش است. و در مرحله ای والا، در صورت تعیین
هویت اقتدار و شعور با واقعیت یگانه و واحدی که خود ریشه داشتن در وجود
و هستی متعالی و صاحب کمال و جمال برتر است، فرد به هدفی که همانا
شناخت برین، شناخت غایی و نهایی وجودش که به معنای خدای گون بودن خویش
است، و این که او روح و جان هستی است، دست پیدا می کند.
بنا به فکر
و قول بسیاری از فلاسفه و سالکان، نظری که من نیز پیرامون مقوله ی
انسان کامل یا اَبَر شده از جهاتی دارم این است که چنین انسانی ذهن خود
را به سان آئینه ای به کار می گیرد. آئینه می پذیرد ولی به چیزی نمی
چسبد. دریافت می کند ولی نگاه نمی دارد. و از منظری دیگر بر آنم که
حرکت آدمی از موضع شاهدی نسبت به مقاصد و خواسته ها، عواطف و احساسات،
تکیه ها و تلاش ها، امیدها و توفیق ها، و نهایت کلیه ی افکار و اندیشه
هایش رسالتی غیر قابل انکار است. این امکان رسیدن به رهایی بالاتر است،
یعنی به گونه ای که فرد از قید و بند دنیای بسی پدیده ها و نمودهای
عینی و نیز اشیاء متعدد رها شده و تنها در پویش و تپشی گسترده و پر شور
و وزین زندگی کرده و با اکتشاف نیروهای عظیم آفرینندگی خویشتن که توأم
با چیرگی بر ترس و پرواهای ناشی از حقارت پیشگی و بردگی است، به تجربه
ی رنج و لذت رود و به تمام و کمال فرمان روایی و سروری کند، و سرور و
شادمانی کند، و مهرورزی و بخشایش کند، راستی و رفاقت کند، و سپس بمیرد.
چنین رسالت
غیر قابل انکاری بدان معنی است که شما در فضایی نامتناهی رها گشته و
علاقه مند می شوید که دیگران را هم در این امر سهم و یاری دهید. آری،
این همان گونه رهایی است که (خودِ) ناب شما و نیز تهی شدگی و خدای
گونگی مطبوع و سرشار و آرمانی تان را شامل می گردد.
– به یاد
دارم که در جایی از یکی از عرفای شهیر هند سخنی خوانده بودم بدین مضمون
که جهل به معنای یکی شدن و یا هویت سازی شاهد و ناظر با ابزار مشاهده
است. یعنی به جای این که فرد، شاهد و ناظر پدیده های درونی و بیرونی
خود باشد، با عوامل متعدد شادی آمیز و یا درد آور خود را شناخته و
تعیین هویت نماید. نتیجه آنکه چنین شخصیتی به جای آنکه شاهد و ناظری بی
طرف نسبت به هر آنچه که از (من) ناشی می شود باشد، در دستاوردهای این
(من) از قبیل عواملی چون درد و رنج، لذت و غرور، حب و بغض، نفرت و کینه
و ... غرق شده و خود را با آن ها یکی می سازد. بنابراین به جای مشاهده
ی این عوامل، آگاهی و هویتش به شکل آن ها در می آید.– و حال خواستم به
گفتن این نکته برسم که آنچه مورد قبول ما نیز هست و امری مسلم و بدیهی
این است که انسان به واسطه ی هر آنچه خود را شناخته و تعیین هویت
نماید، بوسیله ی همان چیز کنترل خواهد شد و این فرایند نیز چه بسا که
بنا به طبیعت خویش با خود اوضاع و شرایطی محدود کننده و انقیاد آمیز تر
به دنبال آورد، و به صورت اندیشه های ترس و تردید و دودلی، عادات سستی
و ضعف، و بی ارادگی و بیمارگونگی، متبلور و عیان گردد.
اینک با
توجه به این که ما خود به عنوان نفس و جوهره ی احساسات و افکار مختلف
بوده و قطعاً قادریم که بدون تحمل چندان کشمکش و تلاش جانکاه و عذاب
آوری به شناخت و معرفت و اراده وزی، به تجربه ی کیفیت فکری و احساسی
دلخواه خود و به اداره ی این عوامل برسیم، به این بینش واقع گرا می
رسیم که خود اصیل ما و سرچشمه ی اصلی کُنش و منش و شادمانی و انده مان
همان خود خالص و یکدست و خدایی ماست. ما این موجود تقدیس شده و والا
مقامیم که می بایست به درک لازم برای سزاواری و استفاده ای بهتر از این
جایگاه و از این مقام (که خود با سیر و سلوک و کسب تجربه های درونی و
با کشف و شهود در گذر زمان همراه است) برسیم و خود را به سوی آن وجه
تعالی یافته ی خود که منشاء آگاهی و اکتشاف و ادراک حقایق است سوق
دهیم، و در واقع در پایان به همان نقطه و مکان شاهد برسیم.
حال در این
موضع اگر لختی درنگ کرده و به مشاهده ی خود و جهان اطراف مان بپردازیم،
ملاحظه خواهیم کرد که اشیاء و اجزایی که پیرامون مان را احاطه کرده
اند، و همچنین بسیاری از احساسات، خواسته ها و آرزوهای درونی مان
عواملی جدا از خود ماست. این جاست که با تقویت این آگاهی ما موفق می
گردیم که غالب اوقات در موضع شاهد باقی بمانیم، و به این تشخیص و شناخت
می رسیم که ما جسم، احساس، افکار و تمایلات مختلف نیستیم، بلکه در وجه
و درجه ی والاتر، حکمران و میزان کننده و نیروی مسلط بر همه ی این
نیروهاییم. در چنین مرتبه ای است که حسی از رستگاری و رها شدن از کلیه
ی پدیده های عینی و ذهنی که خویش را با آن ها هویت سازی کرده ایم (ولی
همچنان پس از آن نیز به آرامش مطلوب و راحت روح نرسیده ایم) ما را فرا
می گیرد، به آن آرامش پر قدر و قدرت می رساند و شکوه و استواری، عظمت و
ارجمندی پرورش شاهد برای فرد حاصل می گردد.
* * *
|