سال چهارم | شماره سی و هشتم | مارچ 2008 / فروردین 1387 | شناسنامه و تماس  |   آرشیو چراغ    بازگشت به صفحه ی نخست      

 

 

جامعه ی متوقع و ابهام در فردیت

واراند

 

اگر به رفتارهای اجتماعی و روابط عام در جامعه ی امروز ایران نگاه کنیم، برخلاف آنچه تصور می شود که جامعه رو به سوی مدرنیته ی فرهنگی و اجتماعی پیش می رود، متوجه می شویم که راهبران جامعه هر آنچه را که جامعه و زیر مجموعه های آن  از آموزه های دینی و عرفی به ارث برده است را دست نخورده به نسلهای بعدی منتقل کرده و سعی دارد تا در این راستا از حداکثر پتانسیل موجود بهره برداری نماید.

در واقع جامعه ی ایرانی تنها تظاهر به مدرن شدن می کند و از عناصر تشکیل دهنده ی یک جامعه ی پیش رو و رو به رشد تنها به مقدار خیلی کمی از تغییرات تکنولوژی و علوم جدید بسنده کرده است.

مردمان جامعه ی ما هنوز در قید و بند رفتارها و تفکرات  تکراری و روزمره ی سنتی خویشند و بطور عام هیچ تغییر عمده ای در رفتارهای اجتماعی بوقوع نپیوسته. نسل اولی که اصطلاحاً به نسل جوان زمان انقلاب 57 اطلاق می شود با وجود آن که شاهد تغییرات بزرگ اجتماعی و سیاسی بوده است اما با فاصله گرفتن اش  از آرمان ها و البته دست نیافتن به اهدافی که برای آنها خود را به آب و آتش زده بود، دوباره به آموخته های سنتی و عقاید دست و پاگیر گذشته خود بازگشت و باعث شد تا نسل دومی که انتظارات فراوانی از موقعیت اجتماعی خود داشت، در گیر و دار گذر از سنت به مدرنیته، راه را گم کرده و دچار سردرگمی شود.

اینچنین است که امروز شاهدیم با وجود آشنایی نسل سوم بعد از انقلاب با عناصر مدرنیته و موقعیت سنجی های فوق العاده و البته بهره مندی ازفرصت هایی که نسل دوم کاملاً از آن بی بهره بود، باز هم این نسل دچار یک یأس و سرخوردگی منتج از اجبار بر پیروی از عقاید منسوخ مذهبی و سنتی نزدیکان خویش و فشارهای جامعه ی مذهبی و تقید به یک سری اصول منسوخ - دچار یأس وسرخوردگی -  شده است.

به جرأت می توان گفت طرز تفکر و تلقی جامعه از رفتارهای اجتماعی و جنسی، که امروز در جوامع دیگر امری عادی محسوب می شوند، هنوز در گیر و دار قواعد دست و پاگیر و آموزه های عرفی و مذهبی انچنان گره خورده که تنها با یک حرکت بزرگ و خودجوش رهایی از آن ممکن است.

خودخواهی های متأثر از فرهنگ خاص ایرانی که سبب می شود مادران و پدران درک کمی از خواسته های فرزندانشان داشته باشند ریشه در یک غرور کاذب تاریخی و مردسالاری سنتی در جامعه ی ایرانی دارد.

تصور کنید در جامعه ی غربی یک زن و مرد بعد از روزها و ماهها ارتباط (مشروع یا غیر مشروعش بماند) تصمیم می گیرند با هم ازدواج کنند. این در حالی است که این دو شاید بارها زندگی را در زیر یک سقف با یکدیگر امتحان کرده باشند و تنها بعد از این که مطمئن شدند زندگی مشترک را به خاطر مسایل متفرقه ( مانند توقعات مالی زن از مرد، فرمانبرداری زن از مرد، احساس برتری نمودن مردان نسبت به زنان، بچه خواستن، فرار از تنهایی و ...) تحمل نخواهند کرد تن به زندگی مشترک خواهند داد. مطمئناً این ازدواج بر حسب غریضه ی ذاتی بشر منجر به تولید مثل هم می شود. از رهگذر هم آغوشی هایی که می گذاریم به حساب لذ تهای زندگی (البته در غرب ... چه، همه می دانیم نیم بیشتر هم آغوشی ها در زندگی های مشترک زوج های ایرانی نه روی رغبت و لذت که از روی اجبار و وظیفه است) کودکی نیز بوجود خواهد آمد. پدر و مادر این کودک در غرب سعی می کنند به خوبی او راتربیت می کنند. (در صورتی که این خانواده از لحاظ اقتصادی متوسط باشند ... سعی می کنم ایده آل در نظر بگیرم) او را برای تحصیل به مدرسه های قابل قبول و استاندارد می فرستند و روی رفتارهایش کنترل دارند. این پروسه تا سن قانونی فرزند که در بعضی کشورها 18 سالگی و در بعضی 21 سالگی است ادامه پیدا می کند. بعد از آن فرزند در صورتی که بخواهد و علاقمند به تحصیل باشد، وارد کالجی شده، مقدمات ورود به دانشگاه را فراهم می کند و پدر و مادر هم تا جایی که امکانات اقتصادیشان اجازه دهد به او کمک مالی می دهند، تا این کودک به اهدافش برسد. اما از زمانی که او زندگی دانشگاهی یا بعبارت دیگر بگوییم از زمانی که او به سن قانونی می رسد، پدر و مادر در تعیین سرنوشت او هیچ دخلی نخواهند داشت، اگر او به هر درجه ی علمی ای برسد مطمئناً به والدین، افتخارش خواهد رسید در حالی که نقش مستقیمی در تعیین راه زندگیش نداشته اند  و اگر رو به تباهی رود بازهم خانواده نقش مستقیمی ندارد از این رو فردیت و حق انتخاب او در جامعه حفظ می شود. این جوان یاد گرفته که برای دیگران زندگی نکند . آنطور که خوش آیند اطرافیان، پدر، مادر، خاله، دایی، عمو و عمه باشد رفتار نکند، (البته پر واضح است که رفتارهای اجتماعی ناهنجار حتی در چنین تربیتی مورد قبول واقع نمی شود و اکثریت قریب به اتفاق شهروندان چنین جامعه ای از کودکی یاد می گیرند که به قوانین اجتماعی احترام گذارند و خود را مکلف به رعایت آنان و حفظ امنیت و ثبات جامعه بدانند.) پس طی پروسه ی دیگری او نیز ازدواج می کند، خانواده تشکیل می دهد و همین راه را ادامه می دهد. بدون این در انتخاب روش زندگی و سرکوب و یا تشویق تمایلاتش از سوی جامعه و خانواده تحت فشار قرار گیرد.

چیزی که خیلی برجسته است در چنین جامعه ای احترام به آزادی های فردی و مشروع شمردن فردیت شهروندان حتی در زندگی مشترک است.

 اما اگر به جامعه ی خود بنگریم تفاوت های بزرگی را متوجه خواهیم شد (مسلماً فرهنگ و روش های تربیتی در ایران با آنچه در غرب می گذرد کاملاً تفاوت دارد اما هر روشی دستخوش تغییر می شود در حالی که فرهنگ تربیتی و توقعات اجتماعی در ایران همچنان بدون تغییر پیش می رود)، راه خیلی دور هم نمی رویم، می توانیم روش تربیتی ای که خود ما از آن بهره بردیم را مد نظر قرار دهیم.

 شاید روش های تربیتی و رشد عده ی قلیلی که والدینی دگر اندیش و آشنا با مکاتب دیگر دارند (البته این مورد هم نسبی است و قطعاً نمی توان گفت تمامی کسانی که مثلا در خارج از ایران تحصیل کرده اند و در زمان خود به اصطلاح روشنفکر بوده اند حالا برای خانواده ی خود نیز حقوق برابری را قایل می شوند) کمی متفاوت از بقیه باشد اما عده ی زیادی نیستند که بخت و اقبال همراهشان است و اکثریت قریب به اتفاق خانواده های ایرانی مقید به یک سری آداب و اصول مذهبی و عقیدتی هستند که جزء لاینفک زندگیشان شده است. به طور مثال اگر همان خانواده ای را که در غرب مثال زدیم را بخواهیم در مورد ایران خودمان مثال بیاوریم،

از اشنایی و ازدواج یک زوج(زن و مرد) اگر بخواهیم شروع کنیم، در بیشتر موارد آشنایی ها قبل از ازدواج خیلی مختصر و به یک سری مراودات دیداری و شنیداری میان دخترو پسر ختم می شود. در این دیدار های کوتاه (اگر خانواده ای را در نظر بگیریم که معتقد به اصول اخلاقی رایج و عرفی  در ایران باشد) حالا در خیابان، پارک و یا در حضور خانواده تنها به مسایل کلی پرداخته می شود و مطمئناً هیچ تماس بدنی میان این دو موجود برقرار نمی شود. چه، همه می دانیم طبق یک سنت دیرینه و تاریخی در ایران 95% مردان اگر تماس بدنی و جنسی با زنی  قبل از ازدواج داشته باشند دیگر حاضر به زندگی با او نخواهند بود چون بنا بر عقیده ی متداول، زنی که حاضر به همبستری با مردی شود که پیمان زناشویی با او نبسته، زن زندگی نیست! (حالا این که چرا این زن دیگر نمی تواند لیاقت  همسری مرد هوس بازی را که معمولاً پیشنهاد دهنده ی این همبستری بوده است، را داشته باشد، بماند !)

می رسیم به این جا که دختر و پسر در یک مراسم رسمی خواستگاری با هم آشنا می شوند، در صورتی که پسر از تمکن مالی  بواسطه ی پدر برخوردار باشد(چه می دانیم امروزه روز دیگر با داشتن مدارک دانشگاهی بدون داشتن تجربه ی کاری امکان داشتن تمکن مالی وجود ندارد) و یا جوانی تحصیل کرده و آداب دان باشد در کنار ظاهر، فاکتورهای دیگری نیز برای خانواده ی دختر مهم می شود و البته بیان نیز خواهد شد.

 آینده نگری و حسابگری در این گونه شرایط خیلی کاربرد دارد. بعد از مقدمات در صورتی که خانواده های هر دو، ظاهر همدیگر را پسندیدند و دختر و پسر نیز شرایط یکدیگر را قبول کردند این دو، بدون این که بدانند آیا از برقراری تماس بدنی با یکدیگر نیز لذت خواهند برد یا نه و آیا می توانند همیدگر را زیر یک سقف خوش بخت سازند، بعد از چند ماهی با یکدیگر ازدواج می کنند.

(مطرح کردن این مبحث در مورد تماس بدنی قبل از ازدواج یک امر نسبی است و لزوماً قاعده ی  انجام آن منجر به خوش بختی طرفین نمی شود و البته قصدم تبلیغ بی بند و باری و موجه دانستن فساد اخلاقی در جامعه نیست ... لطفاً سو استفاده ی ابزاری از این جمله نفرمایید!).

حال فکر می کنید چند درصد از این نوع ازدواج ها در سال های اخیر با موفقیت همراه بوده است؟ آمار 30 تا 35% طلاق (آمارها رسمی نیست) نشان دهنده ی این است که زوج های جوان غالباً به خاطر عدم تفاهم اخلاقی و عقیدتی بعد از مدتی امکان زندگی مشترک نخواهند داشت.

حال از رهگذر این بحث به این نتیجه می رسیم که در جامعه ی ما تعریف جامعی از زندگی مشترک و احترام متقابل به حقوق یکدیگر وجود ندارد و دختران و پسران در بیشتر مواقع به دلایلی که قبلاً گفته شد تن به ازدواج می دهند و خوش بختی خویش را در کنار دیگری می جویند در حالی که غافل از فردیت و ارزش های درونی خویشند و گمان می کنند که انسان به تنهایی امکان دستیابی به خوش بختی را ندارد.

گرچه نمی توان منکر  تشریک مساعی در رسیدن به اهداف شد، اما ازدواج های دختران و پسران ایرانی در رسیدن به اهدافشان چقدرمؤثر است؟

این درحالیست که در بیشتر مواقع (نه در همه ی موارد) ازدواج سدی می شود در برابر رسیدن به اهداف بزرگ زندگی و سخت گیری ها و مردسالاری منتج از غرور کاذب مردانگی و نقش پذیری زنان به عنوان موجودی تحت کنترل و قبول این موضوع از طرف خود زنان باعث می شود تا این رفتارها به نسل های بعدی نیز منتقل شود و این رفتارها جزو اصول زندگی مشترک در ایران باشد. 

مردان ایرانی حتی آنان که مدارج بالای علمی و دانشگاهی را طی کرده اند حق بیشتری نسبت به زنان برای خود قایلند و این را تا بدان جا پیش می برند که فردیت همسر خویش را زیر سؤال برده و اکثراً (این جملات شامل حال همه نمی شود) همسر خویش را جزیی از دارایی های خویش قلمداد می کنند.

این حقوق ناعادلانه تا بدانجا پیش می رود که اگر مردی بعد از ازدواج با به اصطلاح عدم تمکین زن مواجه شد و کلاً از همبستری با همسرش راضی نبود، حق دارد زنی دیگر اختیار کند (در حالی که مردان ایرانی در بیشتر مواقع این نیاز را به صورت غیر قانونی و ارتباطات غلط با زنان روسپی برآورده می سازند- تأکید می کنم که این جملات شامل حال همه ی مردان نمی شود و نسبی است) در حالی که برای زنان در جامعه ی ایرانی این حق وجود ندارد و کلاً زنان در صورتی که حتی از همبستری با همسر خویش ناراضی بودند طبق آموزه های ارثی و سنتی خویش دم بر نیاورده و مطرح کردن آن را جزو اصول غیر اخلاقی می دانند. ( اصلاً اصول مذهبی را در نظر نمی گیریم این اصول جزو اصول اخلاقی جامعه ی ایرانی در آمده) چرا ؟ چون جامعه ی درون گرا و بسته ی ما کلاً مسایل مربوط به جنسیت و روابط جنسی را تابو قلمداد می کند و پرده دری در این گونه مسایل را تجاوز به حقوق دیگران و بد آموزی اجتماعی می داند (این تنها یک مثال بارز است می توان خیلی مثال های دیگر آورد که از حوصله ی این مطلب خارج است)

 این نوع نگرش به همسر در زندگی، خواه ناخواه شامل حال  فرزندان نیز می شود. پدران و مادران متوقع آرزوهایی در سر دارند که شاید هیچ گاه بدانها نرسیده و تجلی آنان را در فرزندانشان آرزو دارند.

رسیدن به مدارج علمی بالا، کار خوب داشتن، ادب و احترام به اطرافیان، دردسر ساز نبودن، رعایت قوانین، و... و ... توقعات نسبتاً معقولی ست که جامعه، و در حجمی کوچکتر خانواده، از یک جوان(دختر و پسر)  دارند اما با بالا رفتن سن فرزندان و رسیدن به مراحلی که طبق سنت ها و عرف باید راه و روش زندگی پدر و مادر خود را برگزینند، توقعات غیر منطقی زیادی مطرح می شود.

انتظارات خود خواهانه ی پدر و مادرهایی که خود را مالک فرزندانشان می دانند باعث می شود تا فردیت و اختیار و آزادی عمل فرزندان در این میان سلب شود و آنان در هر عملی که انجام می دهند ابتدا صلاح والدین خویش را در نظر گرفته و سپس اقدامی نمایند. چیزی که مردمان جامعه ی ما از یاد برده اند حق انتخاب است، که خوشبختانه تا آنجا که مشاهده می شود و در ماه های اخیر شاهد آن بوده ام، نسل سوم بعد از انقلاب تا حدودی در شناخت ارزش های انسانی و حقوق خود موفق بوده است و این امر بخصوص در میان همجنسگرایان نیز دیده می شود.

اما سؤالی که اینجا مطرح می شود این است :

جایگاه "من" به عنوان شخصی که قدرت تصمیم گیری و حق انتخاب دارد، کجاست ؟

...

فرهنگی که در جامعه ی امروز ایران وجود دارد و هر گونه آزادی و اختیار را از شهروندانش می گیرد فرهنگی ریشه دار و به ارث رسیده از دوران های گذشته است، فرهنگی که نیاز به یک بازنگری عمیق و پوست اندازی اساسی دارد.

 متأسفانه چون این فرهنگ در لایه های مذهبی و اعتقادی عامیانه ی شهروندانش تنیده شده و جدا سازی این دو از یکدیگر بیشتر اوقات نفی دیگری را طلب می کند، از این رو با توجه به احترام گذاردن به اعتقادات  مذهبی و علایق دینی مردم جامعه، می بایست رویکردی عملی برای تغییر یک سری از مسایلی که به عنوان اجزای فرهنگ ایرانی درپیکره ی جامعه قرار گرفته اند، در پیش گرفت و این زمانی میسر است که آحاد مختلف و طیف های تشکیل دهنده ی جامعه، زنان و مردان، دختران و پسران حاضر به گوش دادن به اعتقادات و احترام گذاردن به روش های زندگی همدیگر، تا جایی که به بدنه ی اجتماع صدمه نزد، باشند.

 

زمستان 1386

 

مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید.