سال چهارم | شماره سی و نهم | ایپریل 2008 / اردیبهشت 1387 | شناسنامه و تماس  |   آرشیو چراغ    بازگشت به صفحه ی نخست      

 

 

داستان پیمان

 

سلام

من پیمان هستم. ده ماه است که در ترکیه به سر می برم و در طول این مدت از طریق یکی از دوستانم با سازمان شما آشنا شدم و همین قضیه باعث شد که به صورت غیر مستقیم و از طریق این سایت و نشریه ی چراغ امید دوباره ای به زندگی من وارد شود و احساس تنهایی کمتری کنم.

با خواندن نشریه چراغ و سایت شما انگیزه ای برای نوشتن سرگذشت خودم پیدا کردم. با این که شاید این نوشته خصوصی ترین قسمت زندگی من باشد، اما این کار را با کمال میل انجام دادم.

داستان من این است؛ دقیقاً چند روز بعد از تولد من مادرم به علت بیماری قلبی فوت کرد و من نزد مادر بزرگم بزرگ شدم و تا هفت سالگی با مادر بزرگم زندگی می کردم. حدوداً هفت ساله بودم که برای خریدن کوچکترین نیازهای شخصی ام با مشکل مالی روبرو بودم چون زندگی فقیرانه ای داشتیم. در همان روزها با شخصی به نام علی آشنا شدم که کارگر ساختمان بود و نیاز مالی مرا بر طرف می کرد و در ازای آن به من تجاوز می کرد. اولین بار از طرف همین شخص مورد تجاوز قرار گرفتم. تا مدتها بعد از این قضیه حتی یادآوری آن آزارم می داد و احساس گناه می کردم. بعد از آن، تا دوران راهنمایی نزد پدر و نامادری زندگی می کردم و کاملاً تفاوت خودم را با بقیه همسالانم حس می کردم. یعنی یک گرایش جنسی متفاوت با بقیه.

در خانه پدری مدام از طرف نامادری مورد اذیت قرار گرفتم و بارها به خانه مادربزرگم فرار کردم اما پدرم مرا پیدا می کرد و با کتک به خانه برمی گرداند. حتی گاهی برای مدتی طولانی در زیرزمین حبس می کرد. وضعیت من به حدی رسیده بود که ساعت ها و دقیقه هایی که در خانه ی پدرم به سر می بردم برایم به صورت شکنجه و عذاب شده بود. با اندک پولی که در کار تابستانی جمع کرده بودم و کمی پول که از مادر بزرگم گرفتم به تهران فرار کردم. چند روزی آواره ی تهران بودم و در پارک و ترمینال ها می خوابیدم. بعد از مدت کوتاهی با شخصی آشنا شدم که دم از انسانیت می زد و در ظاهر هم آدم مهربانی به نظر می رسید. حتی به من گفت که برایت کاری پیدا می کنم و حتی من را به بازار برد و برایم لباس خرید و گفت که به یک جایی می رویم که باید سر و وضعت مرتب باشد. مرا برد تا حمام کنم و لباس های جدید را بپوشم که در آنجا از طرف همان شخص مورد تجاوز جنسی قرار گرفتم.

تا مدت ها در تهران زندگی کردم و با شخصی به نام رضا آشنا شدم که او هم مثل من تنها زندگی می کرد و همشهری من بود. بعد از مدت کوتاهی با هم همخانه شدیم و به مدت چهار سال با هم زندگی کردیم. در اوایل زندگی مان چندین بار به من پیشنهاد سکس داد و من چون تجربه ی تجاوز در دوران کودکی در ذهنم بود و احساس بدی داشتم پیشنهادش را رد کردم. او زیاد اصرار نمی کرد. اما بعد از شش ماه احساس دوستی ما تبدیل به یک رابطه ی عاشقانه شد به طوریکه حس می کردم از ته دل دوستش دارم. بعد از مدت کوتاهی رابطه جنسی را با هم شروع کردیم که تا پایان چهار سال ادامه داشت.

پدرم از طریق یکی از دوستان من جای ما را پیدا کرده بود و پی به رابطه ی من و رضا برده بود. دوباره به پدرم معرفی و توسط پدر و برادرم من و رضا به کلانتری محل تحویل داده شدیم. هدف پدرم از این کار محکوم کردن من و رضا بود. در طول بازجویی بارها کتک خوردیم و مورد اذیت و آزار قرار گرفتیم اما این قضیه در حد یک اتهام باقی ماند. با این حال رأی دادگاه برای من یک سال حبس و 75 ضربه شلاق بود. رأی من در دادگاه اطفال صادر شد و رضا در دادگاه بزرگسالان. بعد از آزادی من به پدرم تحویل داده شدم و حبس جدیدی در خانه داشتم. کلیه روابط و حرکاتم در خانه کنترل می شد و هیچ گونه آزادی نداشتم تا به سن سربازی رسیدم و مرا به زور به خدمت فرستادند.  9 ماه خدمت کردم که از طرف اداره ی عقیدتی پادگان به علت رعایت نکردن شئون اخلاقی تحت فشار شدیدی قرار گرفتم به طوری که دچار افسردگی شدید روحی شدم و مشکل روحی ام به حدی شدید شده بود که سرم را بارها به دیوار می کوبیدم و حتی با شیشه بدنم را می بریدم. حتی قصد کشتن خودم را داشتم که مرا به بیمارستان رساندند و نجات پیدا کردم. به مدت یکماه در بیمارستان اعصاب روانی کرمانشاه بستری بودم و افسردگی داشتم که علتش آشکار شدن روابط جنسی من در سربازخانه و اذیت و آزار سربازها و فشار از طرف عقیدتی و در نهایت اذیت و آزار عقیدتی بود. بارها در بیمارستان به من شوک مغزی وارد کردند و دچار فراموشی شده بودم. بعد از بهبودی به صورت اجباری خدمت سربازی را ادامه دادم اما مرا به آذربایجان غربی تبعید کردند و در آنجا هم از طرف عقیدتی تحت نظر بودم. آنجا با شخصی به نام حسن آشنا شدم که اخلاقش جورهایی شبیه رضا بود و صمیمیت شدیدی بین ما ایجاد شد. بعد از مدت کوتاهی به خانه اش در ارومیه رفتیم. بعد از برگشتن ما را به بازرسی فرا خواندند و دوباره در آنجا هم بازجویی شدم. در نهایت ما را به دادگاه فرستادند. در دادگاه نظامی با اینکه هیچ شواهدی مبنی بر رابطه ی جنسی ما وجود نداشت من به 6 ماه حبس و 55 ضربه شلاق محکوم شدم ولی دوستم که از نظر مالی وضعش خوب توانست با رشوه دادن به قاضی خودش را نجات دهد. در طول مدت 6 ماه از طریق دادگاه به پدرم اطلاع دادند و من فقط یکبار به صورت ملاقات در زندان پدرم را دیدم. بعد از آزادی هم به زادگاهم برنگشتم. در تهران بودم و اوایل در پارک ها می خوابیدم. گاهی در مغازه ها کار می کردم و گاهی هم پیک موتوری بودم. از طریق یکی از دختران فامیل که دوستم هم بود به من اطلاع داده شد که پدرم به قصد کشتن من به تهران آمده است و در کل فامیل آبروریزی شده. به سرعت تصمیم به فرار گرفتم تا برای همیشه از تمام این بدبختی ها و فشار ها به دور باشم. با پول کمی که داشتم به ترکیه آمدم و خودم را به یو ان معرفی کردم و به یکی از شهرهای ترکیه فرستاده شدم. در آنجا هم به علت وضعیت بد مالی و همچنین به دلیل علت خروجم از ایران، تا مدت ها خانه نداشتم و در ترمینال و مسجدها می خوابیدم. تغذیه مناسبی نداشتم و ندارم. از نظر روحی هم تحلیل رفته ام.

در همین شهر هم به علت کوچکی آن، وضعیتم بدتر از ایران شده و اکثر پناهجوها به من توهین می کنند و یا مسخره ام می کنند. چند بار هم برایم مشکلاتی ایجاد کردند. با اینکه من درباره ی علت خروجم با هیچکس به جز پلیس و مترجم صحبتی نکرده ام.

مصاحبه ی اصلی من تمام شده و هنوز هیچ جوابی دریافت نکرده ام. جای ثابتی برای ماندن ندارم و به صورت کوتاه مدت نزد بعضی از هموطنانم می مانم و اغلب مجبور به عوض کردن جایم می شوم. از بابت مالی وضع بدی دارم در حدی که نمی دانم هفته ی آینده چه به سرم می آید. برای مدت کوتاهی کار می کردم اما اخراجم کردند. بزرگترین آرزوی من داشتن یک زندگی و راحت و بدون فشار اجتماعی است و تنها به این امید دارم این شرایط را تحمل می کنم. به امید آن روز

پیمان- ترکیه 

 

مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید.