سال چهارم | شماره چهل و چهارم  | سپتامبر  2008 /  شهریور - مهر  1387 | شناسنامه و تماس  |   آرشیو چراغ    Archive     

 

 

سیری در وبلاگ ها - میرزا کسری بختیاری

بحثی پیرامون برنده شدن جایزه جهانی توسط سازمان دگربـــاشــان جنسی ایرانی

 

اشکهایم برای چی جاری اند؟!

می گویند خوبی و بدی زندگی آدم دست خودش است. من هم واقعاً این را قبول دارم. گاهی شده با یک موسیقی غمگین شادی کرده ام و گاهی با شنیدن یک خبر شاد گریسته ام. این بستگی به این دارد که در چه حال و هوائی سیر کنیم.

 از جمله خبرهائی که بعد از شنیدن آن نمی دانستم باید خوشحال باشم یا غمگین و البته شنیدن آن خبر در ته دلم، من را غمگین کرد، خبر بردن جایزه ی بین المللی «فلیپا دو سوزا» توسط «سازمان دگرباشان جنسی ایرانی» از طرف «کمیسیون جهانی حقوق بشر همجنسگرایان» بود. من از طرف خودم به سازمان و آرشام پارسی تبریک می گویم. تبریکی که همراه با آرزوی بهترین ها برای آرشام، سازمان، و همجنسگرایان ایرانیست و تبریکی که با غم دل و اشک دیده همراه است.

 با خودم فکر می کنم که اگر می شنیدم این جایزه را سازمان همجنسگرایان کانادا، انگلستان، آلمان، آمریکا، هلند و یا هر کشور آزاد و دموکرات، یا شبه دموکراتی برده چه تصوری نسبت به فعالیت های انجام شده توسط آن سازمان داشتم؟ احتمالاً تصور می کردم این کشورها حقوق و مزایای بیشتری برای همجنسگرایان خود قائل شده اند، به همجنسگرایان کشورهای دیگر برای امر پناهندگی کمک نموده اند، به همجنسگرایان بعضی از ایالت ها یا استان های کشورشان که ساکنان آن هنوز همجنسگراستیزند کمک نموده اند، کارهای تبلیغاتی بیشتری انجام داده اند، در زمینه های دیگر سیاسی – اجتماعی و مبارزه با بیماری ایدز فعالیت هائی داشته اند و بسیاری از موارد دیگری که به ذهن من ایرانی، که فقط به فکر این هستم که از حیثیت خودم دفاع کنم و سنگسار نشوم، نمی رسد. من ایرانی ای که به جای فکر کردن به حق زیستن بیشتر به این می اندیشم که یاد بگیرم چطور زندگی نرمال نداشته باشم. یاد بگیرم عاشق نشوم. یاد بگیرم احساساتم را درون خودم بکشم. یاد بگیرم همه چیز را از زندگیم بریزم بیرون.

 و اما الان که خبر می رسد این جایزه توسط سازمان دگرباشان جنسی ایرانی برده شده چه تصوری نسبت به فعالیت های این سازمان دارم؟ ارتباط با سازمان ملل و سازمان های سایر کشورها جهت پناهندگی هر چه بیشتر همجنسگرایان ایرانی. فعالیت بیشتر و بیشتر و بیشتر، پناهندگی بیشتر و بیشتر و بیشتر. پناهندگی بیشتر و بیشتر و بیشتر، شکنجه و کشتار بیشتر و بیشتر و بیشتر و ….

شبکه ی عرب مشغول پخش تبلیغات تلویزیونی میان برنامه ای خود بود. پدرم کانال ماهواره را عوض کرد. از یک شروع کرد و همینطور رفت بالا. روی بعضی از شبکه ها مکث می کرد. همینطور که به صفحه ی ماهواره خیره شده بودم و لحظه شماری می کردم که برگردد روی شبکه ی عرب تا شوی مورد علاقه ی خود را ببینم (که البته پخش نشد)، یک دفعه تصویر آرشام را دیدم. می دانستم با شباهنگ مصاحبه دارد اما حوصله ی هیچ چیز را نداشتم. چیزی نگفتم اما پدرم کانال را عوض نکرد. وضعیت نسبت به گذشته فرق کرده بود. اینبار من برخلاف گذشته هیچ واکنش و هیجانی از خودم نشان نمی دادم و پدر و مادرم هم بر خلاف گذشته عکس العمل منفی ای نشان نمی دادند. فقط گوش می دادند. مادرم که طبق معمول می دانم هیچ چیز دستگیرش نشده. گاهی به خودم می گویم در زندگی اش هیچ وقت راجع به مسائل روز فکر هم می کند؟ پدرم به برنامه گوش می داد. چیزی نمی گفت. سخنرانی احمدی نژاد که پخش شد چهار تا حرف کلفت بارش کردم. برنامه داشت به پایان می رسید. آرشام در مورد جایزه ی ای که برده بود سخن می گفت. پدرم خندید و گفت جایزه ی همجنسگرایان را هم بهشان دادند! این ضد حال را آخر باید به آدم بزنند وگرنه شبشان صبح نمی شود. به نظر پدرم خیلی عجیب و شاید مسخره می آمد که همجنسگرایان جایزه ی بین المللی داشته باشند! خوب وقتی برای یک عده تا چندی پیش عجیب بوده که همجنسگرایان وجود خارجی داشته باشند باید هم عجیب باشد که بخواهند بپذیرند همجنسگرایان خیلی طورها هستند و خیلی طورها نیستند، خیلی جورها می توانند عمل کنند و خیلی جورها نمی توانند عمل کنند. آرشام راست می گفت. وقتی مردم نمی خواهند مسئله ای را قبول کنند، نمی کنند. من یک روز کتاب هیلگارد را گذاشتم جلوی پدرم و مجبورش کردم بخش گرایشات جنسی را بخواند. به زور نگاه سریعی به آن انداخت. دیگر نمی تواند همجنسگرایان را مثل گذشته بیمار روانی بخواند. اما هنوز آنرا باور نکرده. گاهی فکر می کنم بعضی آدمها سنگ و آهنند نه انسان. احساس می کنم با موجودات سختی رو به رو هستم. فکر می کنم بدترین خصلت انسانی عدم انعطاف پذیری  و سخت بودن است.

 مصاحبه تمام شد. با بی احساسی تمام نسبت به برنامه ی شباهنگ گفتم بزن شبکه ی عرب می خواهم شو ببینم. احساس در زندگی انسانی چون من به جز بدبختی و دردسر چه معنی ای می تواند داشته باشد؟ اما انگار نمی توان آنرا کشت. انگار فقط آنرا مخفی می کنم. به آن توجهی نشان نمی دهم. اما این احساس لعنتی همیشه بر من چیره گشته. لعنت به تو.

کتاب روانشاسی هیلگارد را ورق می زدم. فصل سیزده، شخصیت و ارزیابی آن. نگاهم بر روی جملات در حرکت است و صدای پدرم در گوشم زنگ می زند. «هـِ، بهشون جایزه ی همجنسگرایان را دادند!» اشک توی چشمهایم جمع می شود. نمی توانم خودم را کنترل کنم. می ریزد بیرون. یعنی واقعاً همین یک جمله است که اشکهای من را اینطور سرازیر ساخته! آیا این اشکها فقط به خاطر شنیدن این یک جمله جاری گشته اند! به خاطر این یک جمله از یک نفر و به خاطر چند میلیون جمله از چند میلیون ایرانی. به خاطر آن دو ماهی که در تب عشق سوختم و به سختی توانستم این درد بی درمان را از خود دور سازم. این اشکها به خاطر چی جاری اند؟!

شنیدن خبر بردن جایزه عصبی ام می کند. پناهندگی عصبی ام می کند. مصاحبه عصبی ام می کند. ای کاش دیگر لازم نمی شد سازمان جایزه ی بین المللی همجنسگرایان را ببرد؛ زمانیکه لازم نباشد کسی برای نجات جان همجنسگرایان جایزه ببرد. زمانی فرا برسد که خبر تبریک خود را بابت رئیس جمهور شدن یک همجنسگرای ایرانی اعلام دارم. ای کاش زمانی فرا برسد که این اشکها به دلایل دیگری جاری گردند، از سر شوق و نه از آه درون.  

 

مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید.