![]() |
سال چهارم | شماره چهل و چهارم | سپتامبر 2008 / شهریور - مهر 1387 | شناسنامه و تماس | آرشیو چراغ Archive |
|
مرگ معشوق حمید هاشمی
او در جوانی مکرر در جمع گی های محل زندگی اش شهر مولهاوس شرکت می کرد و معشوق او هم جوانی بود که "جو" نام داشت. با گسترش قدرت نازی ها او متوجه شد نامش در فهرست سیاه نازی ها به عنوان یکی از هم جنس گرایان محلی قرار دارد. گشتاپو به او تکلیف کرد خودش را معرفی کند و او برای حفاظت از خوانده اش این کار را کرد. روز دست گیری با عده ای دیگر به قرارگاه پلیس منتقل شد و مورد ضرب و شتم قرار گرفت. اوائل کوشیدیم تحمل کنیم اما به مرور غیرممکن شد. خشونت شدت یافت. اس اس که از مقاومت ما خشم گین شده بود ناخن بعضی از ما را کشیدند و خط کش هایشان را می شکستند و با آن ها به ما تجاوز می کردند. روده هایمان پاره می شد و خون بود که فوران می کرد. صدای جیغ هم بند هایم هنوز در سرم می گردد و می گردد. لباس های پاره و کثیف خودمان را گرفتند و لباس های هم شکل به ما دادند. شلوار و پیرهن بسیار بدقواره از کتان خشن. روی پیراهن و کلاه من یک نوار آبی وجود داشت که معنایش برایم یک معما بود و تنها زندان بانان معنای ان را می فهمیدند.نهایتا متوجه شدم آبی معنای کاتولیک یا غیراجتماعی می دهد. البته در آن اردوگاه معنای هم جنس گرا نیز داشت. روزها هفته ها ماهها گذشت. از مه تا نوامبر سال 1941 را در آن مکان که وحشت و توحش در آن قانون شده بود گذراندم. اما این بدترین تجربه ی من نبود. آن اتفاق ترس آور هفته های اولی ورود من به اردوگاه رخ داد و باعث شد من هم تبدیل به سایه ای ساکت و مطیع مثل سایرین بشوم. یک روز بلندگوها با فریاد دستور دادند سریع به محل صبح گاه مراجعه کنیم. مثل حضورو غیاب صبح گاه در محاصره ی مردان اس اس مربعی تشکیل دادیم و خبردار ایستادیم. فرمانده هم با کادر کامل حضور داشت. تصور کردیم مثل همیشه با ایمان کوری که به رایش دارد با فهرستی بلند بالا از توهین ها و دستورات و تهدیدها می خواهد فرازی از بیانات اربابش هیتلر را برایمان بخواند. اما نه این بار یک اعدام در برنامه بود. دو مامور اس اس جوانی را به میانه ی مربع آوردند. در نهایت وحشت بهترین دوستم معشوقم جو را شناختم که هیجده سال بیشتر نداشت. قبلا در اردوگاه ندیده بودمش و نمی دانستم بعد از من آنجا آمده است یا قبل از من. از چند روز قبل از دستگیری ام او را ندیده بودم. حالا وقت یخ کردن از ترس بود. آرزو می کردم ای کاش او را در فهرست نگذاشته بودند. اما او آنجا بود در برابر چشمان ناتوان و پر اشک من. او برعکس من نه نامه ای حمل کرده بود نه پوستری پاره کرده بود و نه بیانیه ای را امضا کرده بود. اما دستگیر شده بود و قرار بود بمیرد. چه شده بود و اتهامش در نظر آن هیولاها چه بود؟ در آن پریشانی اتهام محکومیت به مرگ او را نشنیدم و نفهمیدم. بلندگوها موسیقی کلاسیک آلمانی پخش کردند و ماموران اس اس سطلی فلزی را روی سر او قرار دادند و سگ های شکاری شان را به جان او انداختند. سگ ها ابتدا ران ها و ساق هایش را گزیدند و بعد برابر چشمان ما او را دریدند. فریادهای دردش در سطلی که روی سرش گذاشت بودند می پیچید و دفورمه به گوش می رسید. تن خشکیده ام می لرزید و چشمانم آن همه وحشت را باور نمی کرد. اشک بود که از صورتم می چکید و در دل دعا می کردم سریع تر بمیرد. پنجاه سال است که آن تصاویر در ذهنم می گردد و شب ها با ناله از خواب می پرم. صدها شاهد آن جا حاضر بودند و این کشتار وحشیانه را برابر چشمانم هرگز فراموش نمی کنم. چرا آن شاهدان امروز حرفی نمی زنند؟ آیا همه مرده اند؟ درست است که ما جوان ترین اعضای آن جمع بودیم و زمان زادی هم گذشته است اما تصور می کنم گروهی ترجیح می دهند ساکت بمانند تا آن خاطرات دردآورد را باز بر هم بزنند و زنده کنند.
سیل را که راوی جریانات جنگ اروپا بود در پایان جنگ آزاد کردند و مثل تمام زندانیان اردوگاه های نازیان هیچ حقی برایش نشناختند. او کار پیدا کرد ازدواج نمود و صاحب فرزند شد. در نهضت های حقوق گی ها هم شرکت نکرد. تا این که در سال 1982 حملات شفای اسقف استراسبورک به گی ها و بیمار خواندن آن ها باعث شد او تصمیم بگیرد رازش را برملا کند.خانواده ی کنونی و پیشین او هر دو در کنارش به تلاش ایستادند و او توانست در چندین مصاحبه ی بسیار دشوار تلویزیونی حضور یابد. سیل تا آخر عمر برای شناساندن حقوق گی های فرانسوی اردوگاه های نازی ها تلاش کرد.او می گوید : خشمگین که می شوم ساعت ها در خیابان ها پرسه می زنم و آن ها را گور مردگانی می بینم که باید وجدان این زنده ها را تحت تاثیر قرار بدهند. مردم با احترام به حرف هایم گوش می دهند و از پیشرفت پرونده هایم جویا می شوند. ممنونم ولی چه بگویم به آن ها؟ به خانه که باز می گردم به تماشای شمعی می نشینم که همیشه در آشپزخانه ام در حال سوختن است و شعله ی لرزانش برایم خاطره ی جو را زنده می کند.
|
|
مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید. |