|
خوابهای طلايی (دگرباش بودن و پناهجو بودن(
آندرانيـــــــک
تقديم
به چراغ ارگان سازمان دگرباشان جنسی ايرانی
مثل جمعه هر هفته
به گرد هم آيی های دوستانه فدراسيون همجنسگرايان سوئد موسوم به
RFSL
ميروم، هم احساسان موبورم گروه، گروه گرد هم می آيند و خود را به تفريحی
مشغول مي سازند.
سعي
مي کنم
ميزي خالي پيدا کنم، پشت يکی از ميزها مينشينم و به هياهويشان خيره
ميشوم،
فاصله ميزها از هم زياد نيستند اما همين فاصله اندک در نظرم بسيار
جلوه مي
کند، سرم درد مي کند، از جا بلند مي شوم و به طرف آشپزخانه مي روم،
ليوانی را
از قهوه تلخ پر مي کنم و از آشپزخانه به طرف ميزم حرکت مي کنم ولی
انگار ميز
مذکور اشغال شده عادت ندارم سر ميز ديگران بنشينم، نگاهی به
اطراف می
اندازم تمام ميزها پر هستند، چيزی دوباره نظرم را به طرف ميز خودم
جلب مي
کند. تصميم مي گيرم تا سر همان ميز قبلی بنشينم، کنار ميز دو نفر
ديده مي
شوند که از روی چهرهاشان پيدا بود اهل اين خطه اسکانديناوی نيستند. رو به
رويم پسری نشسته با موهای بلند تيره چند برگه جلويش گذاشته و خود را
به آنها
مشغول کرده است. موبايلش زنگ مي خورد از جيب کيفش موبايلش را بيرون
می آورد،
حالت صدايش چقدر آشناست مدتها بود که به فدراسيون همجنسگرايان
سوئد واحد
استکهلم می آمدم اما ديدار هموطنی هم احساس را تجربه نکرده بودم.
ميپرسم ايرانی
هستيد؟!
مکثی به همراه
خنده ای تلخ تحويل داده مي گويد:
بله ، بله!
ادامه مي دهد رضا
هستم بيست ساله...
نمي
دانستم
چه واکنشی
بايد نشان دهم راستش در اين ميانه اسکانديناوی هم وطنان ما
بي شمارند
اما، اما هم وطن بودن و هم احساس بودن در اين روزهای آغاز
تاريکی
طولانی زمستان استکهلم تصويری مخصوص به خود دارد، تصويری که
مطمئنا
تمامی دگرباشان مهاجر اروپا با آن به خوبی آشنايند.
مي گويم خوشوقتم
آندرانيک هستم بيست ساله و شروع به صحبت از هر دری مي کنيم که چه شد چطور آمد
و جرمش چه بود و حدش!
احساس
نزديکي
خاصي به رضا مي کنم، چندين دقيقه است که داستانهای براي هم تعريف
مي کنيم که
خوب بر آنها وفق کامل داريم، از هياهو های هم احساسن مو بورمان
به کلی
غافل مانده ايم، رضا هم سرش به شدن درد مي کند از جيب جلوی کيفش
پاکت
سيگارش را بيرون مي کشد با دست سيگاری تعارف مي کند و من هم کيفم را بر
مي دارم و
مي گويم ممنونم من لايت نمي کشم.
خنده
ايی تحويل
مي دهد از جا بلند مي شويم تا برای سيگار کشيدن به بيرون محوطه و
جلوی درب
ورودی برويم، دختر نوجوانی که تاکنون بدون کوچکترين مکالمه ايی
بين ما به
نقطه ايی خيره شده بود گفت: ببخشيد از کدام طرف برای سيگار
کشيدن
ميرويد!
آنقدر در
هم صحبتی و شايد هم دردی با رضا خود را گم کرده
بودم که
نتوانستم کوچکترين حدسی بزنم که او هم ميتواند هم وطنی باشد، هم
احساس!
احساسی
عجيب داشتم آخر اين اولين باری بود که به دو هم احساس هم
وطن در اين
روزهای بی اعتنايی آسمان استکهلم برخورد مي کردم، از روی صندلی
بلند ميشود
موبايل و سيگارش را روی ميز بر مي دارد و سه نفری از محوطه
بيرون مي
رويم.
بارانی که
از صبح اندک اندک مي باريد شدت گرفته و
مي بارد،
سيگارها روشن مي شوند، پکهای قايمی به سيگار مي زنيم، دودی غليظ
فضای بالای
سر را پر مي کند.
روبه دختر
هم احساسم مي کنم و مي گويم ما
هنوز
خودمان را معرفی نکرده ايم البته ببيخشيد ما انقدر در بحث غرق بوديم
که حدس نمي
زديم شما هم...
حرفم را بی
پرده قطع مي کند و مي گويد ملطفت بودم، شار هستم هجده سال
سيگارها با پکهای سنگين به آخر مي رسد، به محوطه باز مي گرديم.
از او می
پرسم که آيا تنهاست؟
صورتش را
در هم مي کشد و مکث مي کند
ميگويم:
اگر راحت نيستی مجبور نيستی جواب دهي.
حرفم
را قطع مي
کند و مي گويد پدرش ده سال مي شود که ساکن استکهلم است که او هم
اين چهار
سال اخير را به زندگي پنهان روی آورده و در حدود هشت ماه قبل او
هم به
همراه مادرش از ايران خارج شده است.
مي گويم:
خوشحالم که چيزی را داری که بسياری از مهاجران و الالخصوص مهاجران هم احساس
از آن محرومند و آن امنيت محيط خانوادگيست.
با چهره
ايی حق به جانب دست به سينه مي نشيند و به ادامه صحبتم گوش مي دهد
ادامه
مي دهم:
زمانی که پدرت از ايران خارج شد تو هشت سال بيشتر نداشتی، وقتی
برای اولين
بار بعد از ده سال پدرت را دوباره ديدی چه حسی داشتي؟
وقتی حرفم
را تمام مي کنم مي گويد: خيلی زود قضاوت مي کني!
از پاسخش
که اين طور بی پرده بود جا خوردم!
ادامه
داد: در
آغاز پدرم خيلی خوشحال بود و من هم به تبع آن، ولی اين شادی خيلی
به طول
نيانجاميد وقتی که از هويت جنسی دختری که در هنگام آخرين بدرود
بيشتر از
هشت سال نداشت، آگاه شد، تمام آن دلتنگيها و شوق ديدار ده ساله
در ماههای
اول خواموش و سرد شد.
کمی مکث مي کند و با همان اقتداری که در
صدايش
هويداست از روزهايی که در ايران پشت سر گذاشته مي گويد، از روزهايی
که بالاجبار از خانواده خود دوری گزيده، از مکانهايی که
تنها اماکن ديدار
هم
احساسانش در تهران مي گويد، از شلاق مي گويد و از حتک حرمت يک دختر
نوجوان
تنها به جرم احساسش، حالت چهرش تغيير کرد گويي اقتدار صدايش شکسته
شده بود،
لحظه ايي صدايش قطع مي شود و از کنار ميز بلند مي شود، مي گويد
چند لحظه
بعد بر مي گردد.
من و رضا
همچنان ساکتيم لحظه به چشمان همديگر نگاه مي کنيم و بهد نگاههايمان به پايين
متمايل مي شود.
چند
لحظه بعد
از ميان جمعيت با همان قدمهای استوارش در حالي که لبخندي مصنوعي
چهره آذين
کرده به طرف ميز نزديک مي شود، چشمانش کمی سرخند و ملتهب، از
روي ديوار
گيتاری بر مي دارد و روي صندلي مي نشيند.
نه من و نه
رضا ديگر به خودمان اجازه سخنی نداديم چون هم آن خنده های مصنوعی و هم آن
چشمان سرخ و ملتهب را خوب مي شناختيم...
صدای
قطعه
خوابهای طلايی اثر استاد معروفی از گيتار به آرامی شنيده مي شد مطمئن
بودم که
هيچ چيزی جز قطعه خوابهای طلايی گويای کلام شار نبود.
آخرين
نتهای
پاياني قطعه روی دهانه گيتار خاموش و کمرنگ شد و پس از چند دقيقه
برای بار
ديگر سه مهاجر با موهای تيره جلوی درب ساختمانی بزرگ جمع مي شوند
و بار ديگر
دود سيگار محوطه جلوي ساختمان را فرا مي گيرد.
|