![]() |
سال چهارم | شماره چهل و ششم - آخرین شماره | نوامبر 2008 / آبان 1387 | شناسنامه و تماس | آرشیو چراغ Archive |
|
داستانی که مانند بسیار دارد اکبر
ب من مدتها بود كه دنبال جايي بودم كه بتوانم حرف دلم را كه مثل غمباد تو گلوم مونده بود بزنم و از شما ممنونم كه جايي را درست كرديد كه ما لااقل بتونيم حرف دلمونو بزنيم. من مي خواهم داستان زندگي خود را براي مجله چراغ كه بازگو كنندة دردها و آلام گروهي خاص، گروهي آزرده و دردمند، گروهي محروم از انتخاب و… به تمام مردم دنيا هست بازگو كنم تا شايد از اين طريق مردم دنيا بتوانند گوشه اي از دردها و رنجهاي ما همجنسگرايان را دركشور به اصطلاح خداپرستي كه حتي بالاترين مخلوق خدا را سركوب و شكنجه مي كنند، حس كنند. من در خانواده اي مذهبي متولد شدم. سيد هستم و به قول خودشان اولاد پيغمبر. مادرم به نماز جمعه مي رود و برادرانم عضو بسيج مسجد محله هستند. من بچه سوم خانواده هستم. پدر و مادرم مي خواستند كه من دختر شوم و براي همين به گفته مادرم، او در دوران بارداري من غذاها و رژيم خاصي داشته تا شايد من دختر شوم ولي بر خلاف تصور آنها من پسر به دنيا آمدم. پدر و مادرم بين من و برادرانم كه حتي با آنها هفت سال تفاوت سني داشتم فرق مي گذاشتند و به آنها بيش از من توجه مي كردند. نميدانم شايد به خاطر اين بود كه من دختر نشدم. در دوران نوجواني و وقتي كه من احتياج به نوازش والدينم را داشتم آنها مرا از خودشان طرد مي كردند. براي همين من جاي يك همدم و كسي كه به من توجه كنه را در زندگيم كم داشتم. در همسايگي ما پسري بود كه با او خيلي دوست و رفيق بودم، اگر او را يك روز نمي ديدم ديوانه مي شدم و شيفته او شده بودم. وقتي به خانه شان مي رفتم، او لباس زنانه تنم مي كرد و با من عشق بازي مي كرد. رابطه ما شروع شد. من حدود سه سال با او بودم. يه روز وقتي كه او توي خانة ما بود، برادرم فهميد كه ما چكار مي كنيم و به مادرم گفت. سختي هاي من از همان موقع شروع شد. آنها به خاطر باورهاي غلطي كه داشتند و اينكه اين كار گناه كبيره است و چونكه ما سيد هستيم و گناهانمان دو برابر است مرا به شدت تنبيه كردند و مرا يك هفته در اتاقي حبس كردند و مرا تهديد به مرگ كرده بودند. پدرم در مأموريت بود و شرايط مرا نمي دانست. من بعد از آن ديگر مي ترسيدم سمت كسي بروم. برادرانم كه در بسيج بودند به همكارانشان آمار مرا داده بودند كه مواظب من باشند. من ناچار به خود ارضايي شده بودم. در نبود مادرم من لباس زنانه مي پوشيدم و از پوشيدن آنها احساس راحتي مي كردم و لذت مي بردم و ياد روزايي كه با دوستم بودم مي افتادم. تا اينكه به سربازي رفتم و مجبور بودم چند ماه به شهرستان بروم. من خيلي خوشحال بودم چون خودم را آزاد ديده بودم. در آنجا با سربازي كه اهل تبريز بود آشنا شدم. من با او خيلي راحت بودم و به او اطمينان كرده بودم به طوري كه همه رنجهايي كه ديده بودم را برايش گفتم و همچنين احساساتم و علاقه ام به هم جنس خود. او به من گفت تو يك همجنسگرايي. من تا اون روز اين كلمه را نشنيده بودم و آنجا بود كه فهميدم من يك همجنسگرا هستم. رابطه ما دوماه كه در آموزشي بوديم ادامه داشت تا اينكه در تقسيم بندي مجبور به ترك هم شديم. من دوباره افتادم تهران، همان آش و همان كاسه . بعد از پايان سربازي من در يك شركت مشغول به كار شدم و با پولي كه جمع كرده بودم يك كامپيوتر خريدم. با اينترنت آشنا شدم و ايميل و چت. در اينترنت با سايت … آشنا شدم و مشخصاتم را همراه با ايميلم گذاشتم و شروع به جستجوي كسي شدم كه بتوانم در كنارش احساس راحتي كنم. خانواده من با اينترنت آشنا نبودند و فكر نمي كردند از اين طريق بشود با كسي ارتباط برقرار كرد. من بعد از چندين بار فرستادن و دريافت ايميل فهميدم كه زياد نمي شود به آنها اطمينان كرد. يكسري من را فقط براي لحظه اي مي خواستند حتي احساس كردم بعضي از آنها مأمور دولت جمهوري اسلامي هستند. يه روز با يكي چند روز چت كردم و من نميدانم چرا به او اطمينان كردم. باهم قرار گذاشتيم و وقتي مرا به كارخانه اي كه مي گفت براي پدرم است برد، در آنجا با سه مرد مواجه شدم و آنها به من تجاوز کردند و مرا با وضعيت بدي در بياباني نزديك آنجا رها كردند. من نمي توانستم به خانه مان بروم چون با وضعي كه داشتم برادرانم حتماً مرا مي كشتند. به ناچار در يكي از بوستانهاي نزديك خانة مان شب را سپري كردم. صبح وقتي يكم حالم بهتر شد به خانه برگشتم ولي بعدازظهر وقتي برادرانم به خانه آمدند بدون هيچ پرسشي مرا بشدت زدند و با كابل برق تنبيه كردند و به من مي زدند و مي گفتند تو مايه بدبختي و سرافكندگي مايي، تو بركت را از اين خانه بردي، خدا برما قهر مي كند و بلا برسرما مي ريزد. بعد فهميدم كه يكي از همكاران بسيجي اش مرا در پارك ديده بود. مادرم مرا پيش يك روانپزشك برد تا شايد بتواند زندگي مرا عوض كند. ولي ايكاش به جاي اين باورهاي غلط مرا باور مي كرد و احساسات و همجنسگرايي مرا. دوسال پيش بود كه پدرم از دنيا رفت بعد از مراسم چهلم او، خانواده ام مرا مجبور به ازدواج با دخترعموم كردند و معتقد بودند كه با اين كار ميتوانند مرا درمان كنند، اما دريغ كه آنها نمي دانستند كه من بيمار رواني نيستم، من يكي مثل خودشانم ولي با احساس متفاوت. آنها فقط مي دانستند كه در دنيا فقط زن و مرد وجود دارد و اصلاً همجنسگرا وجود ندارد. ازدواج ما بيش از دوماه طول نكشيد، دخترعمويم از بي ميلي من در سكس و بيحسي من و سردي من شكايت داشت و از رفتارهايم خسته شده بود و از من تقاضاي طلاق كرد . و من دوباره برگشتم به خانه مان. غريبي و تنهايي، برايم جاسوس گذاشتند و تلفنهاي مرا كنترل مي كنند، كمد و وسايلم را هر روز مي گردند، ديگه از همه چيز خسته شده ام، از خدا كه مرا اينگونه خلق كرد و خلق خدا كه با من اينگونه رفتار مي كنند. ديگه به هيچكس اعتماد ندارم. و دلخوشي من فقط و فقط شما هستيد كه ما همجنسگرايان را باورداريد. من شما را به هركه مي پرستيد قسم ميدم كه حرفها و درددلهاي ما را به گوش دنيا برسانيد، ما تحت بدترين شرايط روحي قرار داريم. به راستي چرا بايد اينطور باشد. مگر ما چي از كشورهاي ديگه كم داريم كه حتي از كمترين حق هر انسان يعني انتخاب برخوردار نيستيم، شكار نامردان ميشويم، به بيماران رواني محكوم مي شويم، ما را باعث بدبختي و قهر خدا مي دانند و بالاخره دولت كه براي ما حكم مرگ را داده است. مگر ما دست خودمان بود كه اينگونه بدنيا بياييم، به ما مي گويند كه ديگه به اين روند ادامه ندهيم، مگر ميشود كسي احساساتش را كه مربوط به باطنش است ترك كنند. اين احساساتمان است، خدادادي مثل رنگ پوست و رنگ چشم و ژن و ... . به اميد روزي كه بيايد كه انتخاب كنيم و باشيم تا ببينيم .
روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند ديو هستند ولي مثل پري ميپوشند گرگهايي كه لباس پدري ميپوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند عشق را همه با دور كمر مي سنجند
|
|
مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید. |